شبستر از زاویه ای دیگر (SHABESTAR)

قبول مسئولیت نوشته ها کافی نیست. اهل قلم در قبال تمام چیزهایی که باید می نوشتند ، اما به هر دلیل ننوشته اند نیز مسئولند

شبستر از زاویه ای دیگر (SHABESTAR)

قبول مسئولیت نوشته ها کافی نیست. اهل قلم در قبال تمام چیزهایی که باید می نوشتند ، اما به هر دلیل ننوشته اند نیز مسئولند

شبستر از زاویه ای دیگر (SHABESTAR)

این وبلاگ کاملا شخصی بوده و وابستگی به هیچ حزب - گروه - ارگان - NGO - نهاد دولتی یا خصوصی و یا تشکلهای سیاسی و اجتماعی ندارد. وامدار هیچ جریان سیاسی و غیر سیاسی نبوده و مسئولیت مطالب نوشته شده را بعهده میگیرد . چنانچه فردی به عنوان یا محتوای مطلبی اعتراض داشته باشد ، نویسنده متعهد است اعتراض وی را (چنانچه خلاف ادب و عرف و هنجارهای جامعه نباشد) در ذیل همان مطلب درج نماید .

آخرین نظرات
  • ۶ آبان ۹۵، ۰۱:۰۹ - حامد
    143

35
مرد میلیاردر قبل از سخنرانیش خطاب به حضار گفت:

ـ از میون شما خانوم ها و آقایون، کسی هست که دوست داشته باشه جای من باشه، یه آدم پولدار و موفق؟

همه دست بلند کردند! مرد میلیاردر لبخندی زد و حرفاشو شروع کرد:

ـ با سه تا از رفیق های دوره تحصیل، یه شرکت پشتیبانی راه انداختیم و افتادیم توی کار. اما هنوز یه سال نشده، طعم ورشکستگی پنجاه میلیونی رو چشیدیم! رفیق اولم از تیم جدا شد و رفت دنبال درسش! ولی من با اون دو تا رفیق، به راهم ادامه دادم.
اینبار یه ایده رو به مرحله تولید رسوندیم، اما بازار تقاضا جواب نداد و ورشکست شدیم! این دفعه دویست میلیون! رفیق دوم هم از ما جدا شدو رفت پی کارش!
من موندم و رفیق سوم. بعد از مدتی با همین رفیق سوم، شرکت جدید حمل و نقل راه انداختیم، اما چیزی نگذشت که شکست خوردیم. این بار حجم ضررهای ما به نیم میلیارد رسید! رفیق سوم مستاصل شد و رفت پی شغل کارمندیش!
توی این گیرودار، با همسرم تجارت جدیدی رو راه انداختیم و کارمون تا صادرات کالا هم رشد کرد. اوضاع خوب بود و ما به سوددهی رسیدیم اما یهو توی یه تصادف لعنتی، همسرمو از دست دادم! همه چی بهم ریخت و تعادل مالیمو از دست دادم! شرکت افتاد توی چاله ورشکستگی با دو میلیارد بدهی! شکست پشت شکست!
مدتی بعد پسر کوچیکم بخاطر تومور مغزی فوت کرد. چند سال بعد، ازدواج دوم داشتم که به طلاق فوری منجر شد! بالاخره در مرز پنجاه و هفت سالگی، با پسر بزرگم شرکت جدیدی زدیم با محصول جدید. اولش تقاضا خوب بود اما با واردات بی رویه نمونه جنس ما، محصولمون افت فروش پیدا کرد و باز ورشکست شدیم. هفت سال حبس رو بخاطر درگیری با طلبکارهای دولتی و خصوصی گذروندم! و اموالمون همش مصادره شد! شکست ها باهام بودند و منم هنوز بودم!
به محض رهایی از حبس، باز کار جدیدی رو استارت زدیم و این بار موفق شدیم. شرکتمون افتاد توی درآمد و وضعمون خوب شد. من به سرعت و با یه رشد عالی، از چاله بدهی ها دراومدم. الان شرکت من ده شرکت وابسته داره و شده یه هلدینگ بزرگ، اونم با ده هزار پرسنل.

مرد میلیاردر بعد از رسیدن به این قسمت از حرف هاش، از حضار پرسید:

ـ همونطور که شنیدید، من برای رسیدن به این مرحله از زندگی، تاوان دادم. عذاب کشیدم. آیا کسی حاضر هست بازم مسیر منو طی کنه؟

هیچ کس دستشو بلند نکرد! مرد میلیاردر خنده بلندی کرد و سپس با گفتن یه جمله از پشت تریبون اومد پائین:
"خیلی هاتون دوست دارید الان جای من باشید اما حاضر به طی کردن مسیر سختی نیستید که من طی کردم نیستید"

34
مدیر شرکتی روی نیمکتی در پارک نشسته بود و سرش را بین دستانش گرفته بود و به این فکر می‌کرد که آیا می‌تواند شرکتش را از ورشکستگی نجات دهد یا نه. بدهی شرکت خیلی زیاد شده بود و راهی برای بیرون آمدن از این وضعیت نداشت. طلبکارها دائماً پیگیر طلب خود بودند. فروشندگان مواد اولیه هم تقاضای پرداخت بر اساس قرارداهای بسته شده را داشتند.
ناگهان پیرمردی کنار او روی نیمکت نشست و گفت: "به نظر میاد خیلی ناراحتی."
بعد از شنیدن حرف‌های مدیر، پیرمرد گفت: "من می‌تونم کمکت کنم."
نام مدیر را پرسید و یک چک برای او نوشت و داد به دستش و گفت: "این پول رو بگیر. یک سال بعد همین موقع بیا اینجا و اون موقع می‌تونی پولی که بهت قرض دادم رو برگردونی." بعد هم از آنجا دور شد.
مدیر شرکت در حال ورشکستگی، یک چک 500000 دلاری در دستش دید که امضاء جان دی. راکفلر داشت، یکی از ثروتمندترین مردان روی زمین.
با خود فکر کرد: "حالا می‌تونم تمام مشکلات مالی شرکت رو در عرض چند ثانیه برطرف کنم."
اما تصمیم گرفت فعلاً چک را نقد نکند و آن را در جای امنی نگه دارد. همین که می‌دانست این چک را دارد، اشتیاق و توان تازه‌ای برای نجات شرکت پیدا کرد.
توانست از طلبکاران برای پرداخت‌های عقب‌افتاده فرصت بگیرد. چند قرارداد جدید بست و چند سفارش فروش بزرگ دریافت کرد. در عرض چند ماه توانست تمام بدهی‌ها را تسویه کند و شرکت به سودآوری دوباره رسید.
دقیقاً یک سال بعد از اتفاقی که در پارک برایش پیش آمده بود، با چک نقد نشده به پارک رفت و روی همان نیمکت نشست. راکفلر آمد اما قبل از اینکه بخواهد چک را به او بازگرداند و داستان موفقیتش را برای او تعریف کند، پرستاری آمد و راکفلر را گرفت و فریاد زد: "گرفتمش!" بعد به مدیر نگاه کرد و گفت: "امیدوارم شما را اذیت نکرده باشد. این پیرمرد همیشه از آسایشگاه فرار می‌کند و به مردم می‌گوید که راکفلر است."
مدیر تازه فهمید این پول نبود که شرایط او را تغییر داد بلکه اعتماد به نفس به وجود آمده در او بود که قدرت لازم برای نجات شرکت را به او داده بود.

درآمد:
هیچگاه روی یک درآمد تکیه نکنید، برای ایجاد منبع دوم درآمد سرمایه گذاری کنید.

خرج:
اگر چیزهایی را بخرید که نیاز ندارید، بزودی مجبور خواهید شد چیزهایی را بفروشید که به آنها نیاز دارید.
پس‌انداز:
آنچه که بعد از خرج کردن می ماند را پس انداز نکنید، آنچه را که بعد از پس انداز کردن می ماند خرج کنید.

ریسک:
هرگز عمق یک رودخانه را با هر دو پا آزمایش نکنید.

سرمایه‌گذاری:
همه تخم مرغ ها را در یک سبد قرار ندهید.

انتظارات:
صداقت هدیه بسیار ارزشمندی است، آن را از انسانهای کم ارزش انتظار نداشته باشید

33

بابا جون؟

- جونم بابا جون؟

این خانمه چرا با مانتو خوابیده؟

- خب… خب… خب حتما اینجوری راحتتره دخترم

یعنی با لباس راحتی سختشه؟

- آره دیگه، بعضیها با لباس راحتی سختشونه!


پس چرا اسمشو گذاشتن لباس راحتی؟

- …….هیس بابایی، دارم فیلم میبینم

باباجون، کم آوردی؟!

- نه عزیزم، من کم بیارم؟ اصلا هر سوالی داری بپرس تا جواب بدم

خب راستشو بگو چرا این خانمه با مانتو خوابیده بود؟

- چون خانم خوبیه و حجابشو رعایت میکنه

آهان، پس یعنی مامان من خانم بدیه؟

- نه دخترم، مامان تو هم خانم خوبیه

پس چرا بدون مانتو میخوابه؟!

- خب مامانت اینجوری راحتتره !

اون آقاهه هم چون میخواسته حجابشو رعایت کنه با کت و شلوار خوابیده بود؟

- نه عزیزم، اون چون خسته بود با لباس خوابش برد

پس چرا خانمش که خیلی هم خانم خوبیه بهش کمک نکرد لباسشو در بیاره؟!

- چون میخواست شوهرش روی پاهای خودش بایسته

واسه همینه که شما نمیتونید روی پاهای خودتون بایستید؟!

- عزیزم مگه تو فردا مدرسه نداری؟

داری میپیچونی؟

- نه قربونت برم عزیزم،اما یه بچه خوب که وسط فیلم اینقدر سوال نمیپرسه؛باشه عسل بابا؟

اما من هنوز قانع نشدم

- توی این یک مورد به مامانت رفتی؛ خب بپرس عزیزم

چرا باباها توی تلویزیون همیشه روی مبل میخوابن؟

- واسه اینکه تختخوابشون کوچیکه، دو نفری جا نمیشن

خب چرا یه تخت بزرگتر نمیخرن؟

- لابد پول ندارن دیگه

پس چرا اینا دوتا ماشین دارن، ما ماشین نداریم؟

- چون ماشین باعث آلودگی هوا میشه، ما نخریدیم عزیزم

آهان،
یعنی آدما نمیتونن همزمان دوتا کار خوب رو با هم انجام بدن؛ اون آقاهه و
خانومه که حجابشون رو رعایت میکنن، باعث آلودگی هوا میشن، شما و مامان
که باعث آلودگی هوا نمیشین حجابتون رو رعایت نمیکنین؛ درست گفتم بابایی؟

- آره دخترم، اصلا همین چیزیه که تو میگی، حالا میشه من فیلم ببینم؟

باشه،
ببین بابایی اما تحت تاثیر این فیلمها قرار نگیری بری ماشین بخریها، به
جاش برو به مامان یاد بده حجابشو موقع خواب رعایت کنه که تو اینقدر موقع
جواب دادن به سوالاتم خجالت نکشی! باشه باشه ؟!

32
سه نفر جواب آزمایش هایشان را در دست داشتند . به هر سه ، دکتر گفته بود که بر اساس آزمایشات انجام شده به بیماری های لاعلاجی مبتلا شده اند به صورتی که دیگر امیدی به ادامه زندگی برای آنها وجود ندارد .در آینده ای نزدیک عمرشان به پایان می رسد .آنها داشتند در این باره صحبت می کردند که می خواهند باقیمانده عمرشان را چه کار کنند .
 
نفر اول گفت :« من در زندگی ام همیشه مشغول کسب و تجارت بوده ام و حالا که نگاه می کنم حتی یک روز از زندگی ام را به تفریح و استراحت نپرداخته ام . اما حالا که متوجه شده ام بیش از چند روزی از عمرم باقی نمانده می خواهم تمام ثروتم را در این چند روز خرج کامجویی و لذت از دنیا کنم.

می خواهم جاهایی بروم که یک عمر خیال رفتنش را داشتم . چیزهایی را بپوشم که دلم می خواسته اما نپوشیده ام . کارهایی انجام دهم که به علت مشغله زیاد انجام نداده ام و چیزهایی بخورم که تا به حال نخورده ام .»
 
نفر دوم می گوید : « من نیز یک عمر درگیر تجارت بوده ام و از اطرافیانم غافل بوده ام .

اولین کاری که می کنم اینست که می روم سراغ پدر و مادرم و آنها را به خانه ام می آورم تا این چند روز را در کنار آنها و همراه با همسر و فرزندانم سپری کنم . در این چند روز می خواهم به تمام دوستان و فامیلم سر بزنم و از بودن با آنها لذت ببرم . در این چند روز باقی مانده می خواهم نصف ثروتم را صرف کارهای خیر خواهانه و عام المنفعه بکنم . و نیمی دیگر را برای خانواده ام بگذارم تا پس از مرگ من دچار مشکلات مالی نشوند .»
 
نفر سوم با شنیدن سخنان دو نفر اول لحظه ای ساکت ماند و اندیشید و سپس گفت :

« من مثل شما هنوز نا امید نشده ام و امیدم را از زندگی از دست نداده ام . من می خواهم سالهای سال عمر کنم و از زنده بودنم لذت ببرم اولین کاری که من می خواهم انجام بدهم اینست که دکترم را عوض کنم می خواهم سراغ دکترهای با تجربه تر بروم من می خواهم زنده بمانم و زنده می مانم.

31

برترین ها: پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات شهر، خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد، تصمیم گرفت از خانه ای تقاضای غذا کند. با این حال وقتی دختر جوانی در را به رویش گشود، دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست.


دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است. برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد. پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟

دختر جوان گفت: هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم.

پسرک در مقابل گفت: از صمیم قلب از شما تشکر می کنم. پسرک که هاروارد کلی نام داشت، پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد، بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکوکار نیز بیشتر شد. تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد. سالها بعد... زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد.

پزشکان از درمان وی عاجز شدند. او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکتر هاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد. وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید، برق عجیبی در چشمانش نمایان شد. او بلافاصله بیمار را شناخت. مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد، برای نجات زندگی وی بکار گیرد. مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید. روز ترخیص بیمار فرا رسید. زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود. او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند. نگاهی به صورتحساب انداخت. جمله ای به چشمش خورد: همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است. امضا دکتر هاروارد کلی

 زن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد. پسرکی برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر آورد. اشک از چشمان زن سرازیر شد.

فقط توانست بگوید: خدایا شکر... خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد.
30
چمدانش را بسته بودیم
 
با خانه سالمندان هم، هماهنگ شده بود
 
یک ساک هم داشت با یک قرآن کوچک،
 
کمی نان روغنی، آبنات قیچی و کشمش
 
چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی
 
گفت: مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم
 
یک گوشه هم که نشستم
 
نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه !
 
گفتم: مادر من، دیر میشه ، چادرتون هم آماده ست، منتظرند
 
گفت: کیا منتظرند ؟ اونا که اصلا منو نمیشناسند ! و ادامه داد:
 
آخه اونجا مادرجون، آدم دق میکنه ها، من که اینجا به کسی کار ندارم
 
اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه ؟ حالا میشه بمونم ؟
 
گفتم: آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری
 
همه چیزو فراموش می کنی
 
گفت: مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول
 
تو چی ؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی دخترکم؟!
 
خجالت کشیدم، حقیقت داشت، همه کودکی و جوانی ام
 
و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم .
 
اون بخشی از هویت و ریشه و هستی ام بود،
 
و راست می گفت، من همه را فراموش کرده ام .
 
زنگ زدم به خانه سالمندان، که نمی رویم
 
توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده
 
و نگاه مهربانش را نداشتم، ساکش را باز کردم
 
قرآن و نان روغنی و ... همه چیزهای شیرین دوباره در خانه بودند
 
آبنات قیچی را برداشت
 
گفت: بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی
 
دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم:
 
مادر جون ببخش، حلالم کن، فراموش کن
 
اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت:
 
چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد
 
یعنی شاید فراموش میکنم ! گفتی چی گرفتم ؟ آل چی ...
 
جل الخالق، چه اسمهایی می زارن این دکترا، روی درد های مردم
 
طاقت نگاه بزرگوار و اشک های نجیب و موی سپیدش را نداشتم
 
در حالیکه با دست های لرزانش، موهای دخترم را شانه میکرد
 
زیر لب میگفت:
 
من که ندارم ولی گاهی چه نعمتیه این آلزایمر!!

29

پیرزنی در خواب , خدا رو دید و به او گفت :

"خدایا من خیلی تنهام . آیا مهمان خانه من می شوی ؟ "

خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد رفت .

پیرزن از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد.

رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت.

سپس نشست و منتظر ماند.

چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد .

پیر زن با عجله به طرف در رفت آن را باز کرد پیر مرد فقیری بود .

پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهد

پیر زن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست.

نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد. پیر زن دوباره در را باز کرد.

این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد .

پیر زن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه بر گشت

نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد .

این بار نیز پیرزن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد .

پیر زن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد پیر زن را دور کرد.

شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید .

پیرزن با ناراحتی گفت:

"خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی اومد ؟"

خدا جواب داد :

" بله من سه بار آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی "

28

سالن فرودگاه به نسبت خلوت بود و به نظر می رسید در این ساعت روز هواپیماها هم خیلی پرواز نمی کنند. گرمای ظهر، یوتا را حسابی خسته کرده بود و توان ایستادن نداشت. یک لیوان لیموناد خنک گرفت و روی اولین صندلی نشست. اینقدر خسته بود که حتی توان نداشت چشم هایش را باز نگه دارد.

چند دقیقه ای چشم هایش را بست. وقتی سوزش چشم هایش کمی بهتر شد، لیموناد را تا آخرین قطره اش سرکشید گرمای هوا او را اذیت می کرد، اما چاره ای نبود؛ هواپیمای فردریک تا چند دقیقه دیگر می نشست و او تنها کسی بود که به استقبال شوهرش می آمد. فردریک هم نمی دانست او به فرودگاه آمده تا از او استقبال کند.

فکرش را هم نمی کرد، اما یوتا می خواست همسرش را خوشحال کند و برای همین بی خبر به فرودگاه آمده بود. دسته گل بزرگی هم خریده و منتظر همسرش نشسته بود تا به او ثابت کند چقدر دوستش دارد. کمی که در سالن خنک فرودگاه نشست و حالش بهتر شد، کیف دستی اش را برداشت و به سمت سالن پروازهای ورودی رفت.

آنجا به خلوتی سالن قبلی نبود، اما خیلی هم شلوغ نبود. همان طور که داشت تابلوی اطلاعات پروازهای ورودی و خروجی را می خواند، مادر و دختری را دید که یک شاخه گل رز قرمز خریده و گوشه ای از سالن منتظر بودند. با این که خیلی ها به استقبال مسافران شان می آیند و این موضوع خیلی عجیب نیست، اما ظاهر آن دو نفر و همین طور نحوه برخوردشان با بقیه فرق داشت. آنها مثل دیگران نبودند؛ تنها، ساکت، آرام ولی خندان و بسیار شاد ایستاده بودند و با هم حرف می زدند.

آنطور که تابلوی اطلاعات پرواز نشان می داد، هواپیمای فردریک تاخیر داشت و تا ۳۰ دقیقه دیگر هم نمی رسید. برای همین یوتا به طرف مادر و دختر رفت و سعی کرد با آنها صحبت کند تا زمان هم زودتر بگذرد.

ـ "سلام، مسافر شما هم با پرواز شماره ۲۵۳ می آید؟"

ـ "سلام. ما منتظر مسافری نیستیم".

یوتا بیشتر تعجب کرد. او متوجه شده بود رفتار و ظاهر آنها شبیه کسانی نیست که منتظر مسافرشان باشند، اما نمی توانست باور کند بی دلیل آنجا ایستاده باشند. نگاهی به دسته گل خودش انداخت و بعد شاخه گل رز آنها را برانداز کرد. گل پژمرده و پلاسیده بود. یوتا کمی صبر کرد و به اطراف نگاهی انداخت. انگار دوست داشت بداند آنها چرا در سالن انتظار فرودگاه ایستاده اند، اما خجالت می کشید از آنها بپرسد.

دخترک که حدود شش یا شاید هم هفت سالش بود، با عجله به سمت مادرش دوید و دست های او را محکم گرفت. بعد به یوتا نگاه کرد و بی تفاوت دوباره به سمت مادرش برگشت.

ـ "مامان بیا. بابا امروز زودتر اومد."

دخترک این جمله را گفت و به سرعت از مادرش دور شد. زن جوان هم شاخه گل را با دست کمی مرتب کرد و گلبرگ های پلاسیده اش را دور ریخت. موهایش را هم صاف کرد و با لبخند دور شد. یوتا همان جا ایستاده بود تا ببیند آنها چه کار می کنند. دخترک از روی نرده های سالن پرید و به طرف مردی رفت که داشت راهروی کنار سالن را جارو می کرد.

زن جوان هم همان طور که لبخند می زد، منتظر ایستاد تا مرد و دخترک به سمت او بیایند. سه نفری یکدیگر را در آغوش گرفتند و بوسیدند و بعد از چند دقیقه به سمت حیاط فرودگاه رفتند تا با هم ناهارشان را بخورند. زن، سبد غذایی را از زیر صندلی برداشت و ساندویچ های کوچکی را که برای ناهار درست کرده بود از داخلش بیرون آورد.

زن و مرد ساندویچ های شان را به دخترک دادند و خودشان دست در دست هم نشستند و غذا خوردن دختر کوچولو را نگاه کردند. دخترک چنان به ساندویچ ها گاز می زد که هر کسی او را می دید، هوس می کرد چند لقمه ای از غذای آنها بخورد. یوتا هم گرسنه اش شده بود، ولی احساس می کرد غذایی که آنها می خورند خیلی لذیذتر از غذاهای رستوران فرودگاه است و برای همین دوست نداشت از رستوران چیزی بگیرد.

یوتا به آنها نگاه می کرد و همین نگاه طولانی باعث شد مرد متوجه حضور او شود. لبخند زد و او را به همسرش نشان داد. زن جوان به طرف یوتا آمد و سبد غذا را هم همراهش آورد. سبد را به طرف او گرفت و تعارف کرد. بعد با صدایی آهسته گفت: "اگر دوست دارید بفرمایید. یک ساندویچ دیگه هم داریم."

ساندویچ خیلی کوچک بود. یوتا آن را برداشت و تشکر کرد. زن جوان ادامه داد: "گفتم که ما مسافر نداریم. همسر من در بخش خدمات فرودگاه کار می کند و هیچ روزی ناهار پیش ما نیست. برای همین، سه روز در هفته من و دخترم می آییم اینجا تا ناهارمان را با هم بخوریم."

زن رفت و یوتا به ساندویچ کوچکی که از او گرفته بود، گاز زد. هیچ چیز داخلش نبود. فقط نان بود؛ نان خالی، اما دختر کوچولو طوری آن را می خورد که انگار لذیذترین ساندویچ دنیا را می خورد. او از طعم نان لذت می برد، چون در خانواده ای زندگی می کرد که همه اعضای خانواده عاشق یکدیگر بودند ...

27

مادربزرگم می‌گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند، ‌مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می‌کند.

من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو.

مادربزرگم می‌گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند، ‌مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می‌کند.

برای همین هم، مدتی ست دارم فکر می‌کنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟ ‌دلم می‌خواهد تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم…
یا… نمی‌دانم…

کسی که خیلی خوب است، کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و تمیز من خانه داشته باشد.

خب راست می‌گویم دیگر . نه؟

پدرم می‌گوید:‌ قلب، مهمان خانه نیست که آدم‌ها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند. قلب، لانه‌ی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد…

قلب، راستش نمی‌دانم چیست، اما این را می‌دانم که فقط جای آدم‌های خیلی خیلی خوب است. برای همیشه …

خب… بعد از مدت‌ها که فکر کردم، تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم، تمام قلبم را تمام تمامش را بدهم به مادرم، و این کار را هم کردم اما…

اما وقتی به قلبم نگاه کردم، دیدم، با این که مادر خوبم توی قلبم جا گرفته، خیلی هم راحت است، باز هم نصف قلبم خالی مانده…

خب معلوم است. من از اول هم باید عقلم می‌رسید و قلبم را به هر دوتاشان می‌دادم؛ به پدرم و مادرم.

پس، همین کار را کردم.

بعدش می‌دانید چطور شد؟ بله، درست است. نگاه کردم و دیدم که بازهم، توی قلبم، مقداری جای خالی مانده…

فورا تصمیم گرفتم آن گوشه‌ خالی قلبم را بدهم به چند نفر؛ چند نفر که خیلی دوستشان داشتم؛ و این کار را هم کردم:

برادر بزرگم، خواهر کوچکم، پدر بزرگم، مادر بزرگم، یک دایی مهربان و یک عموی خوش اخلاقم را هم توی قلبم جا دادم…

فکر کردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده… این همه آدم، توی قلب به این کوچکی، مگر می‌شود؟

اما وقتی نگاه کردم،‌خدا جان! می‌دانید چی دیدم؟

دیدم که همه این آدم‌ها، درست توی نصف قلبم جا گرفته‌اند؛ درست نصف!

با اینکه خیلی راحت هم ولو شده بودند و می‌گفتند و می‌خندیدند. و هیچ گله‌یی هم از تنگی جا نداشتند…

من وقتی دیدم همه‌ی آدم‌های خوب را دارم توی قلبم جا می‌دهم، سعی کردم این عموی پدرم را هم ببرم توی قلبم و یک گوشه بهش جا بدهم… اما… جا نگرفت… هرچی کردم جا نگرفت…

دلم هم سوخت… اما چکار کنم؟ جا نگرفت دیگر. تقصیر من که نیست حتما تقصیر خودش است. یعنی، راستش، هر وقت که خودش هم، با زحمت و فشار، جا می‌گرفت، صندوق بزرگ پول‌هایش بیرون می‌ماند و او، دَوان دَوان از قلبم می‌آمد بیرون تا صندوق را بردارد…

26

زنی یک طوطی خرید، اما روز بعد آن را به مغازه پرنده فروشی برگرداند و به صاحب مغازه گفت: این پرنده صحبت نمی کند!
صاحب مغازه گفت: آیا در قفسش آینه ای هست؟ طوطی ها عاشق آینه هستند. آنها با تصویرشان در آینه شروع به صحبت می کنند.
زن یک آینه خرید و رفت…

روز بعد باز آن زن برگشت و به پرنده فروش گفت: طوطی هنوز صحبت نمی کند!
صاحب مغازه گفت: نردبان چه؟ آیا در قفسش نردبانی هست؟ طوطی ها عاشق نردبان هستند.
زن یک نردبان خرید و رفت…

اما روز بعد باز هم آن زن نزد پرنده فروش رفت!
صاحب مغازه گفت: آیا طوطی شما در قفسش تاب دارد؟ به محض این که طوطی در قفس شروع به تاب خوردن کند، حرف زدنش تحسین همه را بر می انگیزد!
زن با بی میلی یک تاب خرید و رفت…

روز بعد وقتی که آن خانم وارد مغازه شد، چهره اش کاملاً تغییر کرده بود و به مغازه دار گفت: طوطی مرد!
صاحب مغازه شوکه شد و گفت: طوطی قبل از مرگ یک کلمه هم حرف نزد؟
زن گفت: چرا، درست قبل از مردنش با صدای ضعیفی گفت آیا در آن مغازه غذایی برای طوطی ها نمی فروختند؟


25

نیکوس کازانتزاکیس نقل می کند که در دوران کودکی ، یک پیله کرم ابریشم را بر روی درختی می یابد ، درست هنگامی که پروانه خود را برای خروج از پیله آماده می سازد . اندکی منتظر می ماند ، اما سرانجام چون خروج پروانه طول می کشد تصمیم می گیرد این فرآیند را شتاب بخشد . با حرارت دهان خود آغاز به گرم نمودن پیله می کند ، تا این که پروانه خروج خود را آغاز می کند . اما بال هایش هنوز بسته اند و اندکی بعد می میرد .
او می گوید : (( بلوغی صبورانه با یاری خورشید لازم بود ، اما من انتظار کشیدن نمی دانستم . آن جنازه ی کوچک تا به امروز ، یکی از سنگین ترین بارها ، بر روی وجدان من بوده است . اما همان جنازه باعث شد درک کنم که یک گناه حقیقی وجود دارد : فشار آوردن بر قوانین بزرگ کیهان . بردباری لازم است و نیز انتظار زمان موعود را کشیدن شاهد بودن وسختی کشیدن عزیزان و صبوربودن و مقاومت کردن  ، و با اعتماد راهی را دنبال کردن که خدا برای زندگانی ما و فرزندانمان برگزیده است
>>اگرپوسته تخم مرغی که ترک خورده و جوجه میخواهد سر از تخم بیرون آورد به شکستن آن کمک کنید یقین بدانید پس از مدتی جوجه بیمار خواهد شد باید جوجه سختی بکشد تا پوسته را بشکند تا سالمتر و قویتر پا به زندگی گذارد


نگذارید هیچ چیز و هیچ کس جلوی شما را برای رسیدن به موفقیت بگیرد
بگذارید فرزندانتان زمین بخورند تا تجربه کنند اینقدر آنها را یاری نکنید

هیچ وقت نگران شکست ها ی فرزندان خود نباشید ، چراکه همان شکست شاید، رهگشای موفقیت و درخشش او باشد .

هیچ گاه بار مسئو لیت کسی را به دوش نکشید .
 
جلوی تحقیر شدن او را نگیرید .
 
آسیب های او را به جان نخرید .
بگذارید تا همین فشارها موجب شکوفایی او شوند .


دانه ای که سعی دارد خود را از دل خاک به بیرون بکشد را ، از خاک در نیاورید .

پیله پروانه ای که خود را با سختی از درون به بیرون می کشد را ، پاره نکنید .

پوسته تخم مرغی که جوجه ای سعی دارد آن را بشکافد و بیرون بیاید  ، نشکنید .

چرا که شما دریچه های خروج از عالم تاریک و تنگ و رنج آور را به روی آن ها خراب می کنید و مانع پیش روی آن ها در مسیر رشدشان می شوید .


گاه تنها تماشا کردن این صحنه ها کافی است .

بر خودخواهی های خود غلبه کنیم

بر حس مالکیت خود

بر طمع خود

بر زیاده خواهی ها

و

عواطف آسیب رسان خود

مسلط شویم

و دریچه های خیر را به روی فرزندانمان بگشاییم

26
 زری دختر مومنی بود. همیشه نمازش را سر موقع می خواند، صد رقم هم دعا بلد بود، همه مفاتیح را حفظ کرده بود. دعای جوشن کبیر، ندبه، چی و چی را بلد بود. آخر آن موقع ها مردم به اندازه حالا دعا نمی خواندند. سالی یکی دو بار آنهم بیشتر شبهای احیاء ماه رمضان و روز تاسوعا عاشورا گریه می کردند.
بقیه سال شادی و خنده بود. اما همان موقع هم زری، اهل دعا بود و به من  هم  دعاهای متعدد از جمله قسمت هایی از مفاتیح را یاد داد. زری حدود 14 سال داشت که کم کم رنگش زرد شد، شکمش هم باد کرد و گاهی هم بالا می آورد. زنهای همسایه او را که می دیدند پچ پچ می کردند. بالاخره کم کم چند تا از زنهای همسایه گفتند که زری حامله است! . آخرین باری که قبل از ماجرا من زری را دیدم یادم می آید روز  27  مرداد 1338 بود. توی کوچه به من اشاره کرد که بروم پشت بام خانه.

نگاهش کردم صورتش زرد بود و نگاهش معصوم. گفت حسین حرفهایی که درباره من  میزنند را تو هم میدانی؟ گفتم همه میدانند. گریه کرد و گفت به خدا من کار بدی نکرده ام. بعد گفت دلم درد می کند. دستم را گرفت و از روی لباسش روی شکمش گذاشت و گفت: ببین شکمم دارد بزرگ می شود ولی بخدا من کار بدی نکرده ام.  چند روز بعد، از خانه آنها سر صدا بلند شد. برادر 18 ساله اش عباس نعره می زد که می کشمش. من زری را با رفیقش تخم سگش می کشم. باید بگویی که این نامرد حرامزاده  که شکمت را بالا آورده کیست. آن بی پدر، پدر سوخته ای که شکم تو را بالا آورده کیست.  عباس نعره می زد: مادر من خودم را می کشم. من نمی توانم توی محل راه بروم نمی توانم سر بلند کنم. اول این دختره را می کشم بعد فاسق پدر سوخته اش را بعد خودم را. خواهر کوچک زری، سکینه که هم اسم مادر بزرگش بود و هم سن و سال من،  گریه می کرد و فریاد می زد و کمک می خواست. زنهای همسایه می خواستند بروند به زری کمک کنند ولی در خانه بسته بود.

زری جیغ می زد که من بیگناهم ولی عباس 18 ساله با چاقو دور حیاط دنبالش می کرد و می خواست او را بکشد. چند نفر از زنها از روی پشت بام به داخل خانه شان رفتند و بالاخره عباس را از خانه بیرون کردند. با سر و صدای عباس داستان حاملگی زری رو شد. زنها می خواستند با نصیحت زیر زبان زری را بکشند که رفیقش کیست تا او را بیاورند با زری عروسی کند و قال قضیه کنده شود اما زری قسم می خورد که رفیق ندارد.  چند روز بعد باز سر و صدا و جیغ های زری بلند شد. برادر بزرگش رسول از ده به شهر آمده بود و زری را با تسمه کمر آنقدر زده بود که زری غش کرده بود و وسط حیاط افتاده بود. سلطان - مادر زری- هم توی سر می زد و می گفت دیدی چه خاکی بر سرم شد؛ هم آبرویم رفت و هم دخترم کشته شد. رسول هم از بس که زری را زده بود خودش هم بی حال لب تالار نشسته بود. من و چند تا بچه دیگر هم لب  بام ناظر کتک خوردن زری بودیم.   زری کم کم به حال آمد و رسول به مادرش گفت:  ننه غریبم بازی در نیاور، دخترت نمرده حالش جا می آید و دوباره می رود رفیقش را پیدا می کند تا با او بخوابد. اگر مواظبش بودی شکمش بالا نیامده بود و من نمی بایست گاوم را 55 تومان ارزانتر  بفروشم. من نمی فهمیدم چه ارتباطی بین کاهش قیمت گاو رسول و شکم زری هست و چرا او گاوش را 55 تومان کمتر فروخته
است.

نه نه سلطان به رسول گفت : ننه حالا تو به ده برو من و عباس و بقیه بچه ها به حرفش می آوریم و معلوم می شود که کدام پدر سوخته بی شرفی این شکم صاحب مرده اش را بالا آورده است. معصومه خواهر 17 ساله زری که 4 سال بود شوهر کرده بود و 2  تا بچه داشت و برای بار سوم حامله بود لب حوض نشسته بود و داشت بچه اش را شیر می داد گفت: ننه این فخر رازی کی هست؟ تا بحال چند بار به من گفته من فخر رازی را خیلی دوست دارم. مادرش گفت نمی دانم کیست چندبار به من هم گفته. یک شعری هم درباره فخر رازی می خواند. معصومه گفت: ننه احتمالا این فخر رازی کلید معماست باید روی لرد محله (محله مرغ فروش ها ) مغازه داشته باشد. چون چندین بار که زری اسم فخر رازی را می برد. اسم مرغ را هم می برد و در شعرهایش از مرغ و پر زیاد حرف میزد.

کتک خوردن زری برای زنهای محله عادی شده بود و دیگر مثل روزهای اول خانه آنها نمی رفتند تا او را از دست برادرهایش خلاص کنند. آن روز ملا نباتی 60 ساله به پشت بام دوید و داد و فریاد راه انداخت که دختره را کشتید، خوب نیست، خدا را خوش نمی آید. عباس نشست لب حوض و زارزار گریه می کرد که آبرویمان رفت. ملا نباتی به سلطان گفت در خانه را باز کن پای دخترت سوخته باید ببریمش دکتر. رسول نعره زد که همین مانده بود که این عفریته را به دکتر ببریم. حتما با چند تا
شعر دکتر را هم از راه بدر می کند. رسول بلند شد و گفت ننه من دارم به ده می روم. این بی آبرویی باعث شد که هیچ کس در ده با من معامله نکند.  من هر سال در تعزیه عاشورا نقش داشتم ، امسال به خاطر این بی ابرویی نقش را از من گرفتند.

گاوی را که چند روز قبل 455 تومان می خواستم معامله کنم امروز از من 400 تومان بیشتر نخریدند. من می روم تمام زندگیم را می فروشم و از این شهر می روم. شما خود دانید. اگر هم این دختره را به دکتر ببرید خدا شاهد است می آیم خون راه می اندازم و خودم را می کشم. بعد هم رو کرد به برادر کوچکش عباس و گفت: تو مواظب باش این عفریته را به دکتر نبرند که دیگر در همه شهر بی آبرو می شویم. در خانه باز شد و ملا نباتی با یک لیوان آب قند وارد شد و رفت بالای سر زری بدبخت. ملا ضمن آنکه به زری آب قند می داد گفت خدا را خوش نمی آید. اینقدر این دختره را اذیت نکنید. رسول گفت: شما همسایه ها دخالت نکنید، خواهرمان است می خواهیم او
را بکشیم. به شما چه؟ ملا گفت: آهای رسول بی حیا،  تو شاگرد من بودی من به تو قرآن یاد دادم، تو بالای حرف من حرف می زنی؟  شما نادان ها که می خواهید بروید دنبال فخر رازی توی مرغ فروشی لرد محله  بگردید، فخر رازی یک شاعری است که چند صد سال است مرده است و این بچه طفل معصوم چند تا شعر فخر رازی یاد گرفته، تازه این شعرها را هم من یادش دادم.

عباس که تازه سرنخی پیدا کرده بود و می خواست برود و شکم فخر رازی را بدرد هاج و واج شده بود. عباس گفت : ملا ، تو قسم بخور که فخر رازی شاعر بوده و چند صد سال است که مرده. ملا  گفت:  بخدا، به پیر به پیغمبر، به قرآن قسم که فخر رازی شاعر بوده و مفسر قرآن و صدها سال پیش مرده است. عباس گفت :  دروغ می گویی.
ملا گفت:  چرا دروغ بگویم؟ عباس گفت : برای اینکه به حضرت عباس قسم نخوردی؟ به خدا قسم خوردی. ملا گفت:  سه بار به دست بریده ابوالفضل عباس قسم که فخر رازی که تو می خواهی بروی شکمش را پاره کنی استخوانهایش هم پوسیده. حالا هم شما دو تا برادر بلند شوید از خانه بروید، تا  زنها موضوع خواهرت را معلوم کنند. رسول گفت به ده می روم ولی اگر بفهمم که این عفریته را دکتر برده اید او را می کشم خودم را هم می کشم.

عباس دوباره داغ کرد و گفت می دانید چرا این اسم رفیقش را نمی گوید؟ چون به نظر من این کار کار یک نفر نیست، کار چند نفر است. رسول به عباس گفت تو دیگر خفه شو. عباس و رسول پریدند به هم و کتک کاری مردها شروع شد. بزن بزن. عباس به رسول می گفت تو اصلا داماد شده ای و توی ده زندگی می کنی به شهر نیا و فضولی نکن. من هر روز باید توی این کوچه خیس عرق بشوم و سرم را زیر بیندازم. همه جوانهای محل مرا که می بینند، نگاهشان را بر می گردانند. دیروز اصغر رضا شومال به من گفت عباس کلاهت را بالاتر بگذار. همین امروز صبح آ محمد دکاندار گفت ما دیگر به شما نسیه نمی دهیم. تو حالا از ده آمده ای به من حرف ناجور می زنی. تو اصلا به فکر شکم صاحب مرده این عفریته نیستی. از این ناراحتی که گاوت را    55
تومان کمتر خریده اند. دوباره عباس داغ کرد زری را که داشت نیمه جانی می گرفت از وسط حیاط بلند کرد و توی حوض آب پرت کرد و گفت همین جا جلوی روی همه تان خفه اش می کنم. ملا گفت بچه ها بروید کمک بیاورید. همه جیغ و فریاد کردیم که کمک کمک! حسین آقای همسایه دوید آمد خودش را انداخت توی حوض و زری کتک خورده پا سوخته را از توی حوض بیرون کشید.

عباس و رسول هر دو گریه افتادند که دیدی بالکل آبرویمان رفت. ملا گفت من که گفتم داد و فریاد نکنید تا زنها قضیه را حل کنند. حسین آقای همسایه دست رسول را گرفت و گفت آقا رسول شما بیا برو به سرخانه و زندگیت ما همسایه ها مواظب عباس هستیم. رسول سرش را گذاشت روی شانه حسین آقا و زار زار گریه میکرد و میگفت آبرویمان رفت.

زنهای همسایه زری را با وساطت همسایه ها و ملا به دکتر بردند. بعد از معاینات معلوم شد در شکم زری یک کیست بزرگ متورم شده و طفلک به خاطر یه بیماری معمولی ماهها بود که شکنجه و کتک میخورد. زری با وساطت ملا دوباره به مدرسه رفت.
سالها بعد دیپلمش رو گرفت و در دانشگاه پهلوی شیراز پزشکی قبول شد و سالها بعد با استاد آمریکایی دانشگاه پهلوی شیراز ازدواج کرد و به آمریکا رفت.

زری امروز در بوستون ماساچوست یکی از محققین بیماری های داخلی و خونی شده و همه خواهر و برادرهایش رو هم به امریکا برد. عباس ، برادر بزرگ زری را بعد از سالها توی نیویورک دیدم. عباس یه رستوران بزرگ ایرانی داره و وقتی از خاطرات زری و اتفاقات اون دوران حرف میزدیم حرف های عجیبی میزد. میگفت الان نوه هاش که دیگه ایرانی- آمریکایی هستن، هر چند
وقت یک  بار با پسرهای زیادی توی امریکا  زندگی میکنند بدون اینکه ازدواج کرده باشن  و حتی نوه هاش با دوست پسرهاشون میان به دیدن بابابزرگ (عباس) و جلوی بابابزرگشون هم لب و لوچه همدیگه رو میبوسن و وقتی عباس  یاد اون روزها میافتاد کلی خودش رو سرزنش میکنه و شرمنده میشه  و همه ثروت و دارایی های الانش رو،  مدیون همون زری میدونه که چقدر کتکش زده......

*محمد حسین پاپلی- استاد ایرانی دانشگاه سوربن پاریس*
25
داستان دو قورت و نیم !

چون حضرت سلیمان بعد از مرگ پدرش داود به رسالت و پادشاهی رسید از خداوند خواست که همه جهان و موجودات آن و همه زمین و زمان و عناصر چهارگانه و جن و پری را بدو بخشد .

چون حکومت جهان بر سلیمان مسلم شد روزی از پیشگاه قادر مطلق خواست که اجازه دهد تمام جانداران را به صرف یک وعده غذا دعوت کند .

حق تعالی او را از این کار بازداشت و گفت :

رزق و روزی تمام جانداران عالم با اوست و سلیمان از عهده این کار بر نخواهد آمد , بهتر است زحمت خود زیاد نکند ....

ولی سلیمان بر اصرار خود افزود و استدعای وی مورد قبول واقع شد و خداوند به همه موجودات زمین فرمان داد تا فلان روز به ضیافت بنده محبوب من بروید .

سلیمان هم بی درنگ به افراد خود دستور داد تا آماده تدارک طعام برای روز موعود شوند . وی در کنار دریا جایگاه وسیعی ساخت و دیوان هم انواع غذاهای گوناگون را در هفتصد هزار دیگ پختند .

چون غذاها آماده شد سلیمان بر تخت زرینی نشست و علمای اسرائیل نیز دور تا دور او نشسته بودند از جمله آصف ابن برخیا وزیر کاردان وی .

آنگاه سلیمان فرمان داد تا جمله موجودات جهان برای صرف غذا حاضر شوند .

ساعتی نگذشت که ماهی عظیم الجثه از دریا سر بر آورد و گفت :

خدای تعالی امروز روزی مرا به تو حواله کرده است بفرمای تا سهم مرا بدهند ...

سلیمان گفت : این غذاها آماده است مانعی وجود ندارد و هر چه میخواهی بخور ...

ماهی به یک حمله تمام غذاها و خوراکیهای آماده شده را بلعید و گفت :

یا سلیمان سیر نشدم غذا میخواهم ؟

سلیمان چشمانش سیاهی رفت و گفت :

مگر رزق روزانه تو چقدر است ؟ این طعامی بود که برای تمام جانداران عالم مهیا کرده بودم ؟

ماهی عظیم الجثه در حالی که از گرسنگی نای دم زدن نداشت به سلیمان گفت :

خداوند عالم روزی مرا روزی سه بار و هر دفعه سه قورت تعیین کرده است , الان من نیم قورت خورده ام و دو قورت و نیم دیگر باقی مانده که سفره تو برچیده شد .

سلیمان از این سخن مبهوت شده و به باری تعالی گفت :

پروردگارا توبه کردم به درستی که روزی دهنده خلق فقط توئی ....

24
ستارخان نوشته بود:من هیچ وقت گریه نمیکنم چون اگه اشک میریختم آذربایجان شکست میخورد و اگر آذربایجان شکست میخورد ایران زمین میخورد...اما تو مشروطه دو بار اون هم تو یه روز
اشک ریختم.

حدود ۹ ماه بود تحت فشار بودیم..بدون غذا.. بدون لباس.. از قرار گاه اومدم بیرون...چشمم به یک زن افتاد با یه بچه تو بغلش.. دیدم که بچه از بغل مادرش اومد پایین و چهار دست پا رفت به طرف بوته علف...علف رو از ریشه درآورد و از شدت گرسنگی شروع کرد خاک ریشه ها رو خوردن... با خودم گفتم آلان مادر اون بچه به من فحش میده و میگه لعنت به ستارخان که مارو به این روز انداخته...

اما... مادر کودک اومد طرفش و بچش رو بغل کرد و گفت : عیبی نداره فرزندم...
خاک میخوریم اما خاک نمیدهیم...
اونجا بود که اشکم در اومد...

23

فرد مسلمانی یک همسایه کافر داشت
 هر روز و هر شب با صدای بلند همسایه کافر رو لعن و نفرین می کرد:
خدایا! جان این همسایه کافر من را بگیر و مرگش را نزدیک کن (طوری که مرد کافر می شنید)
زمان گذشت و آن فرد مسلمان بیمار شد.
دیگر نمی توانست غذا درست کند ولی در کمال تعجب غذایش سر موقع در خانه اش حاضرمی شد.
مسلمان سر نماز می گفت خدایا ممنونم که بنده ات را فراموش نکردی و غذای من را در خانه ام حاضر و ظاهر می کنی و لعنت بر آن کافر خدا نشناس ...!!!
روزی از روزها که خواست برود غذا را بر دارد، دید این همسایه کافرِ است که غذا برایش می آورد.
از آن شب به بعد، مسلمان سر نماز می گفت:
خدایا ممنونم که این مرتیکه شیطان رو وسیله کردی که برای من غذا بیاورد.
من تازه حکمت تو را فهمیدم که چرا جانش را نگرفتی!!!!!!!!!
.
.
.

نتیجه:جهل (مخصوصا از نوع اعتقادیش!) امریست ذاتی که به این راحتی درست بشو نیست!

22

بچه : مامان بزرگ این چه کتابیه تو چند ماهه داری میخونی و تموم نمیشه
مامان بزرگ : این قرآنه عزیزم ، تموم شده من هی دوباره میخونمش
بچه : کی امتحانشو دارین؟
مامان بزرگ : با لبخند ، چند سال دیگه عزیزم
بچه : فهمیدنش خیلی سخته؟
...
مامان بزرگ : نه
بچه : پس چرا اینقدر هی دوباره میخونیش؟
مامان بزرگ : آخه من قصه هاشو خیلی دوست دارم
بچه : مامان بزرگ مگه قصه ها رو از شما امتحان میگیرن؟
مامان بزرگ : نه عزیزم این کتاب خداست و من باهاش دعا میکنم
بچه : مامان بزرگ تو با کتاب قصه دعا میکنی؟
مامان بزرگ : عزیزم این قصه های کتاب خداست
بچه : مامان بزرگ کتاب خدا یعنی چی؟
مامان بزرگ : یعنی کتابی که خدا حرف هاشو به پیغمبرخودش میگه که به ما بگه
بچه : چرا خدا خودش به ما نمیگه؟
مامان بزرگ : خدا که حرف نمیزنه عزیزم
بچه : پس چیجوری با پیغمبر خودش حرف میزنه ؟
مامان بزرگ : با اونم حرف نمیزنه بهش وحی میفرسته
بچه : وحی چیه مامان بزرگ؟
مامان بزرگ : دستورهای خداست که با یک فرشته ای به پیغمبرش میگه
بچه : فرشته مگه حرف میزنه؟
مامان بزرگ : آره اما فقط با پیغمبر خدا
بچه : منم میتونم پیغمبر بشم؟
مامان بزرگ : نه
بچه : چرا؟
مامان بزرگ : آخه خدا پیغمبر ها رو از اول خودش انتخاب میکنه
بچه : اونا مگه با ما فرق دارن؟
مامان بزرگ : نه عزیزم
بچه : اگه فرق ندارن پس چرا خدا منو انتخاب نمیکنه؟
مامان بزرگ : آخه دیگه خدا پیغمبر انتخاب نمیکنه ، همه حرفاشو گفته
بچه : آها پس دیگه خدا قصه بهتری بلد نیست بگه
مامان بزرگ : با لبخند ، نه عزیزم این بهترین قصه هاش بوده دیگه
بچه : مامان بزرگ میشه من کتاب رو ببینم
مامان بزرگ : آره عزیزم اما تو دستهات کثیفه و گناه داره ، خودم نشونت میدم
بچه : مامان بزرگ اینکه داستانهاش عکس نداره
مامان بزرگ : با لبخند ، نه نداره عزیزم
بچه : مامان بزرگ این چرا اینجوری نوشته
مامان بزرگ : این به زبون عربی نوشته عزیزم
بچه : مامان بزرگ مگه تو عربی بلدی؟
مامان بزرگ بعد از چند ثانیه سکوت : نه عزیزم
بچه : آها پس تازه فهمیدم چرا اینقدر میخونیش
مامان بزرگ : سکوت

21

یک خانم 45 ساله که یک حمله ی قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود

در اتاق جراحی که کم مونده بود مرگ را تجربه کند خدا رو دید و پرسید:

آیا وقت من تمام است؟


خدا گفت:نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید .

در وقت مرخصی خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد

کشیدن پوست صورت-تخلیهء چربیها(لیپو ساکشن)- جمع و جور کردن شکم .

فقط به فکر رنگ کردن موهاش و سفید کردن دندوناش بود !!!!

از اونجایی که او زمان بیشتری برای زندگی داشت از این رو او تصمیم گرفت
که بتواند بیشترین استفاده را از این موقعیت (زندگی) ببرد.

بعد از آخرین عملش او از بیمارستان مرخص شد

در وقت گذشتن از خیابان در راه منزل بوسیلهء یک آمبولانس کشته شد .

وقتی با خدا روبرو شد او پرسید: من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه
فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟

خدا جواب داد : اِاِاِا شماییییییید نشناختمتون

20


یک بار به مترسکی  گفتم : لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای.
گفت : لذت ترساندن عمیق و پایدار است من از آن خسته نمی شوم.
دمی اندیشیدم و گفتم : درست است چون که من هم مزه این لذت را چشیده ام .
گفت : فقط کسانی که تن شان از کاه پر شده باشد این لذت را می شناسند.
آنگاه من از پیش او رفتم و ندانستم که که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من.
یک سال گذشت و مترسک فیلسوف شد.
هنگامی که باز از کنار او میگذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه می سازند .

                                                                     19

آنچه که یک زن می خواهد...

 


روزی روزگاری پادشاه جوانی به نام آرتور بود که پادشاه سرزمین همسایه اش او را دستگیر و زندانی کرد. پادشاه می توانست آرتور را بکشد اما تحت تاثیر جوانی آرتور و افکار و عقایدش قرار گرفت. از این رو، پادشاه برای آزادی وی شرطی گذاشت که می بایست به سؤال بسیار مشکلی پاسخ دهد.

 

آرتور یک سال زمان داشت تا جواب آن سوال را بیابد، و اگر پس از یکسال موفق به یافتن پاسخ نمی شد، کشته می شد.

 

سؤال این بود: زنان واقعاً چه چیزی میخواهند؟

این سؤالی حتی اکثر مردم اندیشمند و باهوش را نیز سرگشته و حیران می نمود و به نظر می آمد برای آرتور جوان یک پرسش غیرقابل حل باشد. اما از آنجایی که پذیرش این شرط بهتر از مردن بود، وی پیشنهاد پادشاه را برای یافتن جواب سؤال در مدت یک سال پذیرفت.

آرتور به سرزمین پادشاهی اش بازگشت و از همه شروع به نظرخواهی کرد:

 

از شاهزاده ها گرفته تا کشیش ها، از مردان خردمند، و حتی از دلقک های دربار...

 

او با همه صحبت کرد، اما هیچ کسی نتوانست پاسخ رضایت بخشی برای این سؤال پیدا کند.

 

 بسیاری از مردم از وی خواستند تا با جادوگر پیری که به نظر می آمد تنها کسی باشد که جواب این سؤال را بداند، مشورت کند. البته احتمال می رفت دستمزد وی بسیار بالا باشد چرا که وی به اخذ حق الزحمه های هنگفت در سراسر آن سرزمین معروف بود.وقتی که آخرین روز سال فرا رسید، آرتور فکر کرد که چاره ای به جز مشورت با پیرزن جادوگر ندارد. پیرزن جادوگر موافقت کرد تا جواب سؤال را بدهد، اما قبل از آن از آرتور خواست تا با دستمزدش موافقت کند

پیر زن جادوگر می خواست که با لُرد لنسلوت، نزدیکترین دوست آرتور و نجیب زاده ترین دلاور و سلحشور آن سرزمین ازدواج کند!

 

آرتور از شنیدن این درخواست بسیار وحشت زده شد.

 

پیر زن جادوگر ؛ گوژپشت، وحشتناک و زشت بود و فقط یک دندان داشت، بوی گنداب میداد، صدایش ترسناک و زشت و خیلی چیزهای وحشتناک و غیرقابل تحمل دیگر در او یافت میشد. آرتورهرگز در سراسر زندگی اش با چنین موجود نفرت انگیزی روبرو نشده بود، از اینرو نپذیرفت تا دوستش را برای ازدواج با پیرزن جادوگر تحت فشار گذاشته  و اورا مجبور کند چنین هزینه وحشتناکی را تقبل کند. اما دوستش لنسلوت،  از این پیشنهاد باخبر شد و با آرتور صحبت کرد.

 

او گفت که هیچ از خودگذشتگی ای قابل مقایسه با نجات جان آرتور نیست. از این رو مراسم ازدواج آنان اعلان شد و پیرزن جادوگر پاسخ سوال را داد.

 

سؤال آرتور این بود: زنان واقعاً چه چیزی می خواهند؟

پاسخ پیرزن جادوگر این بود:

 

 " آنها می خواهند آنقدر قدرت داشته باشند تا بتوانند آنچه در درون هستند را زندگی کنند. به عبارتی  خود مسئول انتخاب نوع زندگی خودشان باشند"

همه مردم آن سرزمین فهمیدند که پاسخ پیرزن جادوگر یک حقیقت واقعی را فاش کرده است و جان آرتور به وی بخشیده خواهد شد، و همینطور هم شد. پادشاه همسایه، آزادی آرتور را به وی هدیه کرد و لنسلوت و پیرزن جادوگر یک جشن باشکوه ازدواج را برگزار کردند

ماه عسل نزدیک میشد و لنسلوت خودش را برای یک تجربه وحشتناک آماده می کرد، در روز موعود با دلواپسی فراوان وارد حجله شد. اما، چه چهره ای منتظر او بود؟

 

زیباترین زنی که به عمر خود دیده بود بر روی تخت منتظرش بود.

 

لنسلوت شگفت زده شد و پرسید چه اتفاقی افتاده است؟

زن زیبا جواب داد: از آنجایی که لرد جوان با وی به عنوان پیرزن جادوگری  با مهربانی رفتار کرده بود،  از این به بعد نیمی از شبانه روز می تواند خودش را زیبا کند و نیمی دیگر همان زن وحشتناک

و علیل باشد. سپس پیرزن جادوگر از وی پرسید: " کدامیک را ترجیح می دهد؟

 

زیبا در طی روز و زشت در طی شب، یا برعکس آن...؟"

لنسلوت در مخمصه ای که گیر افتاده بود تعمقی کرد. اگر زیبایی وی را در طی روز خواستار میشد آنوقت می توانست به دوستانش و دیگران، همسر زیبایش را نشان دهد، اما در خلوت شب در قصرش همان جادوگر پیر را داشته باشد!

 

یا آنکه در طی روز این جادوگر مخوف و زشت را تحمل کند ولی در شب،

 

زنی زیبا داشته باشد که لحظات فوق العاده و لذت بخشی رابا وی بگذراند...


اگر شما یک مرد باشید و این مطلب را بخوانید کدامیک را انتخاب می کنید...

 

انتخاب شما کدامیک خواهد بود؟

اگر شما یک زن باشید که این داستان را می خواند، انتظار دارید مرد شما چه انتخابی داشته باشد؟

 

 انتخاب خودتان را قبل از آنکه بقیه داستان را بخوانید بنویسید.

 

آنچه لنسلوت انتخاب کرد این بود...:

لنسلوت نجیب زاده و شریف، می دانست که جادوگر قبلاً چه پاسخی به سؤال آرتور داده بود؛

 

 از این رو جواب داد که این حق انتخاب را به خود او می دهد تا خودش در این مورد تصمیم بگیرد.

 

با شنیدن این پاسخ، پیرزن جادوگر اعلام کرد که برای همیشه و در همه اوقات زیبا خواهد ماند،

 

 چرا که لنسلوت به این مسئله که آن زن بتواند خود مسئول انتخاب نوع زندگی خودش باشد...

 

احترام گذاشته بود.

 


                                                                    18

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود

پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد، داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد، جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد.

به پر و پای فرشته ‌و انسان پیچید، خدا سکوت کرد، کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد، دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفتعزیزم، اما یک روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از
دست دادی، تنها یک روز دیگر باقی است، بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن."*

لا به لای هق هقش گفت: "اما با یک روز... با یک روز چه کار می توان کرد؟ ..."

خدا گفت: "آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی‌یابد هزار سال هم به کارش نمی‌آید"، آنگاه سهم یک روز
زندگی را در دستانش ریخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی کن."*

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید، اما می‌ترسید حرکت کند، می‌ترسید راه برود، می‌ترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد،
قدری ایستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه
فایده‌ای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف کنم..."*


*آن وقت شروع به دویدن کرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید، چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند ......


*او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست
نیاورد، اما ...*


*اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزدکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمی‌شناختند، سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.*


*
او در همان یک روز زندگی کرد.*


*فردای آن روز فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: **"امروز او درگذشت، کسی که هزار
سال زیست!"*


*زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است..*

*امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟


                                                                      17

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته بود و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می‌شد: "من کور هستم لطفا کمک کنید."

روزنامه‌نگار خلاقی از کنار او می‌گذشت. نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.

عصر آن روز، روزنامه‌نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او، خبرنگار را شناخت. از او پرسید که بر روی تابلو چه نوشته است؟

روزنامه نگار جواب داد: "چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم" و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.

مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی خوانده می‌شد: "امروز بهار است، ولی من نمی‌توانم آن را ببینم."


وقتی کارتان را نمی‌توانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید


                           16         

زنى به حضور حضرت داوود (علیه السلام ) آمد و گفت : اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل ؟!.

داوود (علیه السلام ) فرمود: خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند.


سپس فرمود: مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سؤ ال را مى کنى ؟


زن گفت : من بیوه زن هستم و سه دختر دارم ، با دستم ، ریسندگى مى کنم ، دیروز شال بافته خود را در میان پارچه اى گذاشته بودم و به طرف بازار مى بردم ، تا بفروشم ، و با پول آن غذاى کودکانم را تهیه سازم ، ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد، و تهیدست و محزون ماندم و چیزى ندارم که معاش کودکانم را تامین نمایم .


هنوز سخن زن تمام نشده بود، در خانه داوود را زدند، حضرت اجازه وارد شدن به خانه را داد، ناگهان ده نفر تاجر به حضور داوود (علیه السلام ) آمدند، و هر کدام صد دینار (جمعا هزار دینار) نزد آن حضرت گذاردند و عرض کردند: این پولها را به مستحقش بدهید.


حضرت داوود (علیه السلام ) از آن ها پرسید: علت این که شما دستجمعى این مبلغ را به اینجا آورده اید چیست ؟


عرض کردند: ما سوار کشتى بودیم ، طوفانى برخاست ، کشتى آسیب دید، و نزدیک بود غرق گردد و همه ما به هلاکت برسیم ، ناگهان پرنده اى دیدیم ، پارچه سرخ بسته اى به سوى ما انداخت ، آن را گشودیم ، در آن شال بافته دیدیم ، به وسیله آن ، مورد آسیب دیده کشتى را محکم بستیم و کشتى بى خطر گردید و سپس طوفان آرام شد و به ساحل رسیدیم ، و ما هنگام خطر نذر کردیم که اگر نجات یابیم هر کدام صد دینار، بپردازیم ، و اکنون این مبلغ را که هزار دینار از ده نفر ما است به حضورت آورده ایم ، تا هر که را بخواهى ، به او صدقه بدهى .


حضرت داوود (علیه السلام ) به زن متوجه شد و به او فرمود: پروردگار تو در دریا براى تو هدیه مى فرستد، ولى تو او را ظالم مى خوانى ؟، سپس ‍ هزار دینار را به آن زن داد، و فرمود: این پول را در تامین معاش کودکانت مصرف کن ، خداوند به حال و روزگار تو، آگاهتر از دیگران است



15

می گویند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس در
 
ماجرای ملی شدن صنعت نفت تشکیل شود ، دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از
 
موقع به محل رفت . در حالی که پیشاپیش جای نشستن همه ی شرکت کنندگان
 
تعیین شده بود ، دکتر مصدق رفت و به نمایندگی هیات ایران روی صندلی
 
نماینده انگلستان نشست .
 
قبل از شروع جلسه ، یکی دو بار به دکتر مصدق گفتند که اینجا برای نماینده
 
هیات انگلیسی در نظر گرفته شده و جای شما آن جاست ، اما پیرمرد توجهی
 
نکرد و روی همان صندلی نشست ..
 
جلسه داشت شروع می شد و نماینده هیات انگلیس روبروی دکتر مصدق منتظر
 
ایستاده بود تا بلکه بلند شود و روی صندلی خویش بنشیند ، اما پیرمرد
 
اصلاً نگاهش هم نمی کرد .
 
جلسه شروع شد و قاضی رسیدگی کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جای
 
نماینده انگلستان نشسته اید ، جای شما آن جاست .
 
کم کم ماجرا داشت پیچیده می شد و بیخ پیدا میکرد که مصدق بالاخره به صدا
 
در آمد و گفت :
 
شما فکر می کنید نمی دانیم صندلی ما کجاست و صندلی نماینده هیات انگلیس
 
کدام است ؟
 
نه جناب رییس ، خوب می دانیم جایمان کدام است ..
 
اما علت اینکه چند دقیقه ای روی صندلی دوستان نشستم به خاطر این بود تا
 
دوستان بدانند برجای دیگران نشستن یعنی چه ؟
 
او اضافه کرد که سال های سال است دولت انگلستان در سرزمین ما خیمه زده و
 
کم کم یادشان رفته که جایشان این جا نیست و ایران سرزمین آبا و اجدادی
 
ماست نه سرزمین آنان ...
 
سکوتی عمیق فضای دادگاه را احاطه کرده بود و دکتر مصدق بعد از پایان
 
سخنانش کمی سکوت کرد و آرام بلند شد و به روی صندلی خویش قرار گرفت.
 
با همین ابتکار و حرکت ، عجیب بود که تا انتهای نشست ، فضای جلسه تحت
 
تاثیر مستقیم این رفتار پیرمرد قرار گرفته بود و در نهایت نیز انگلستان
 
محکوم شد .


14

همین چند هفته پیش بود که یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک بلیط از دستگاه گرفت. وقتی شمارش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری بمبلغ 5000 دلار داره کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی داره.. و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید ماشین فراری جدیدش را که دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود را به کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا موافقت کرد آنهم فقط برای دو هفته کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گرانقیمت را گرفت وماشین به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد. خلاصه مرد بعد از دو هفته همانطور که قرار بود برگشت 5000 دلار + 15.86دلار کارمزد وام رو پرداخت کرد. کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت " از اینکه بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم" و گفت ما چک کردیم ومعلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید ولی فقط من یک سوال برام باقی مانده که با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادین که 5000 دلار از ما وام گرفتید؟ ایرونی یه نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و گفت: تو فقط به من بگو کجای نیویورک میتونم ماشین 250.000 دلاری رو برای 2 هفته با اطمینان خاطر و با فقط 15.86 دلار پارک کنم؟

13

کودکی در حین تماشای یک سریال ایرانی ...!!

 

«بابا جون؟»

«جونم بابا جون؟»

«این خانمه چرا با مانتو خوابیده؟»

«خب... خب... خب حتما اینجوری راحتتره دخترم.»

«یعنی با لباس راحتی سختشه؟»

«آره دیگه، بعضیها با لباس راحتی سختشونه!»

«پس چرا اسمشو گذاشتن لباس راحتی؟»

«.......هیس بابایی، دارم فیلم میبینم.»

« باباجون، کم آوردی؟!»

«نه عزیزم، من کم بیارم؟ اصلا هر سوالی داری بپرس تا جواب بدم.»

«خب راستشو بگو چرا این خانمه با مانتو خوابیده بود.»

«چون خانم خوبیه و حجابشو رعایت میکنه.»

«آهان، پس یعنی مامان من خانم بدیه؟»

«نه دخترم، مامان تو هم خانم خوبیه.»

پس چرا بدون مانتو میخوابه؟»

«خب مامانت اینجوری راحتتره.»

«اون آقاهه هم چون میخواسته حجابشو رعایت کنه با کت و شلوار خوابیده بود؟»

«نه عزیزم، اون چون خسته بود با لباس خوابش برد.»

«پس چرا خانمش که خیلی هم خانم خوبیه بهش کمک نکرد لباسشو در بیاره؟!»

«چون میخواست شوهرش روی پاهای خودش بایسته.»

«واسه همینه که شما نمیتونید روی پاهای خودتون بایستید؟»

«عزیزم مگه تو فردا مدرسه نداری؟»

«داری میپیچونی؟»

«نه قربونت برم عزیزم، اما یه بچه خوب که وسط فیلم اینقدر سوال نمیپرسه؛ باشه عسل بابا؟»

«اما من هنوز قانع نشدم.»

«توی این یک مورد به مامانت رفتی؛ خب بپرس عزیزم.»

«چرا باباها توی تلویزیون همیشه روی مبل میخوابن؟»

«واسه اینکه تختخوابشون کوچیکه، دو نفری جا نمیشن.»

«خب چرا یه تخت بزرگتر نمیخرن؟»

«لابد پول ندارن دیگه.»

«پس چرا اینا دوتا ماشین دارن، ما ماشین نداریم؟»

«چون ماشین باعث آلودگی هوا میشه، ما نخریدیم عزیزم.»

«آهان،
یعنی آدما نمیتونن همزمان دوتا کار خوب رو با هم انجام بدن؛ اون آقاهه و خانومه که حجابشون رو رعایت میکنن، باعث آلودگی هوا میشن، شما و مامان که باعث آلودگی هوا نمیشین حجابتون رو رعایت نمیکنین؛ درست گفتم بابایی؟»

«آره دخترم، اصلا همین چیزیه که تو میگی، حالا میشه من فیلم ببینم؟»

«باشه، ببین بابایی اما تحت تاثیر این فیلمها قرار نگیری بری ماشین بخریها، به جاش برو به مامان یاد بده حجابشو موقع خواب رعایت کنه که تو اینقدر موقع جواب دادن به سوالاتم خجالت نکشی!»

12


یکی از صبح‌های سرد ماه ژانویه در سال ۲۰۰۷، مردی در متروی واشنگتن، ویولن می نواخت.
او به مدت ۴۵ دقیقه، ۶ قطعه از باخ را نواخت.
در این مدت، تقریبا دو هزار نفر وارد ایستگاه شدند، بیشتر آنها سر کارشان می‌رفتند.
بعد از سه دقیقه یک مرد میانسال، متوجه نواخته شدن موسیقی شد.
او سرعت حرکتش را کم کرد و چند ثانیه ایستاد، سپس عجله کرد تا دیرش نشود

۴ دقیقه بعد:
ویولنیست، نخستین دلارش را دریافت کرد. یک زن پول را در کلاه انداخت و بدون توقف به حرکت خود ادامه داد

۵ دقیقه بعد:
مرد جوانی به دیوار تکیه داد و به او گوش داد، سپس به ساعتش نگاه کرد و رفت

۱۰ دقیقه بعد:
پسربچه سه‌ساله‌ای که در حالی که مادرش با عجله دستش را می‌کشید، ایستاد. ولی مادرش دستش را محکم کشید و او را همراه برد. پسربچه در حالی که دور می‌شد، به عقب نگاه می‌کرد و ویولنیست را می‌دید. چند بچه دیگر هم کار مشابهی کردند، اما همه پدرها و مادرها بچه‌ها را مجبور کردند که نایستند و سریع با آنها بروند

۴۵ دقیقه بعد:
نوازنده بی‌توقف می‌نواخت. تنها شش نفر مدت کوتاهی ایستادند و گوش کردند. بیست نفر پول دادند، ولی به مسیر خود بدون توقف ادامه داند. ویولینست، در مجموع ۳۲ دلار کاسب شد

یک ساعت بعد
مرد، نواختن موسیقی را قطع کرد. هیچ کس متوجه قطع موسیقی نشد

بله. هیچ کس این نوازنده را نمی‌شناخت و نمی‌دانست که او «جاشوآ بل» است، یکی از بزرگ‌ترین موسیقی‌دان‌های دنیا.
او یکی از بهترین و پیچیده‌ترین قطعات موسیقی را که تا حال نوشته شده، با ویولن‌اش که ۳٫۵ میلیون دلار می‌ارزید، نواخته بود.
تنها دو روز قبل، جاشوآ بل در بوستون کنسترتی داشت که قیمت هر بلیط ورودی‌اش به طور متوسط ۱۰۰ دلار بود


11

کریم خان زند هر روز صبح علی الطلوع تا شامگاه برای دادخواهی ستمدیدگان، رفع ستم و احقاق حقوق مردم در ارک شاهی می نشست و به امور مردم رسیدگی می کرد. یک روز مردک حقه باز و چاپلوسی پیش آمد و همین که چشمش به کریم خان افتاد، شروع به های و های گریستن کرده و سیلاب اشک از دیدگان فرو ریخت، او طوری گریه می کرد که هق و هق هایش اجازه سخن گفتن به او نمی داد.
شاه که خود را وکیل الرعایا می نامید؛ دستور داد او را به گوشه ای برده، آرام کنند زان پس به حضور برسد. مردک حقه باز را بردند و آرام کردند و در فرصت مناسب دیگری به حضور کریم خان آوردند.


کریم خان قبل از آنکه رسیدگی به کار او را آغاز کند نوازش و دلجویی فراوانی از وی به عمل آورد و آنگاه از خواسته اش جویا شد. آن مرد گفت: “من از مادر کور و نابینا متولد شدم و سالها با وضع اسف باری زندگی کرده و نعمت بینایی و دیدن اطراف و اکناف خود محروم بودم تا اینکه روزی افتان خیزان و کورمال خود را روی زمین کشیدم و به سختی به زیارت آرامگاه پدر شما رفته و برای کسب سلامتی خود، متوسل به مرقد مطهر ابوی مرحوم شما شدم. در آن مزار متبرک آنقدر گریه کردم که از فرط خستگی ضعف،‌ بیهوش شده ، به خواب عمیقی فرو رفتم! در عالم خواب و رویا، مردی جلیل القدر و نورانی را دیدم که سراغ من آمد و گفت: ابوالوکیل پدر کریم خان هستم. آنگاه دستی به چشمان من کشید و گفت برخیز که تو را شفا دادم! از خواب که بیدار شدم،‌ خود را بینا دیدم و جهان تاریک پیش چشمانم روشن شد! این همه گریه و زاری امروز من از باب تشکر و قدر دانی و سپاسگذاری از والد ماجد شما بود!”.


مردک حقه باز که باادای این جملات و انجام این صحنه سازی مطمئن بود کریم خان را خام کرده است، منتظر دریافت صله و هدیه و مرحمتی بود که مشاهده کرد کریم خان برافروخته شده، دنبال د‍ژخیم می گردد! موقعی که دژخیم حاضر گردید کریم خان دستور داد چشمان مرد حقه باز را از حدقه بیرون بکشد! درباریان و بزرگان قوم زندیه به دست و پای کریم خان افتادند و شفاعت مرد متملق و چاپلوس را کرده و از وکلیل الرعایا خواستند از گناه او در گذرد. کریم خان که ذاتا آدم رقیق القلبی بود، خواهش درباریان و اطرافیان را پذیرفت، ولی دستور داد مرد متملق را به فلک بسته، چوب بزنند!


هنگامی که نوکران شاه مشغول سیاست کردن مرد حقه باز بودند کریم خان خطاب به او گفت: “مردک پدر سوخته! پدر من تا وقتی زنده بود در گردنه بید سرخ، خر دزدی می کرد من که مقام و مسند شاهی رسیدم عده ای متملق برای خوشایند من و از باب چاپلوسی برایش آرامگاهی ساختند و مقبره ای برپا کردند و آنجا را عنیان ابوالوکیل نامیدند. اکنون تو چاپلوس دروغگو آمده ای و پدر خر دزد مرا صاحب کرامت و معجزه معرفی می کنی؟! اگر بزرگان مجلس اجازه داده بودند دوباره چشمانت را در می آوردم تا بروی برای بار دوم از او چشمان تازه و پر فروغ بگیری!” .

مردک سرافکنده و شرمسار به سرعت از پیش او رفت و ناپدید شد

 


10
روزی حضرت موسی (ع)رو به بارگاه ملکوتی خداوند کرد و از درگاهش درخواست نمود:بار الها، می خواهم بدترین بنده ات را ببینم.

ندا آمد: صبح زود به در ورودی شهر برو. اولین کسی که از شهر خارج شد، او بدترین بنده ی من است.

حضرت موسی صبح روز بعد به در ورودی شهر رفت. پدری با فرزندش، اولین کسانی بودند که از شهر خارج شدند.

پس از بازگشت، رو به درگا خداوند کرد و ضمن تقدیم سپاس از اجابت خواسته اش، عرضه داشت: بار الها ، حل می خواهم بهترین بنده ات را ببینم.

ندا آمد: آخر شب به در ورودی شهر برو. آخرین نفری که وارد شهر شود، او بهترین بنده ی من است.

هنگامی که شب شد، حضرت موسی به در ورودی شهر رفت…

دید آخرین نفری که از در شهر وارد شد، همان پدر و فرزندش است! رو به درگاه خداوند، با تعجب و درماندگی عرضه داشت: خداوندا!چگونه ممکن است که بد ترین و بهترین بنده ات یک نفر باشد!؟

ندا آمد:

ای موسی، این بنده که صبح هنگام میخواست با فرزندش از در خارج شود، بدترین بنده ی من بود. اما… هنگامی که نگاه فرزندش به کوه های عظیم افتاد، از پدرش پرسید:بابا! بزرگ تر از این کوه ها چیست؟

پدر گفت:زمین.

فرزند پرسید: بزرگ تر از زمین چیست؟

پدر پاسخ داد: آسمان ها.

فرزند پرسید: بزرگ تر از آسمان ها چیست؟

پدر در حالی که به فرزندش نگاه می کرد، اشک از دیدگانش جاری شد و گفت:فرزندم. گناهان پدرت از آسمان ها نیز بزرگ تر است.

فرزند پرسید: پدر بزرگتر از گناهان تو چیست؟

پدر که دیگر طاقتش تمام شده بود، به ناگاه بغضش ترکید و گفت:عزیزم ، مهربانی و بخشندگی خدای بزرگ از تمام هرچه هست، بزرگتر و عظیم تر است.

9
مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تاکنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.
مسئول خیریه: آقای وکیل، ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید اکنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟
وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید، متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش در گذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی داد؟
مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم.
وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید، فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و ٥ بچه دارد و سال‌هاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟
مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه. نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی ...
وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سال‌هاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار دارد؟
مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم این همه گرفتاری دارید ...
وکیل: خوب. حالا وقتی من به این‌ها یک ریال کمک نکرده‌ام، شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟
8
پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند. دستان پیرمرد می لرزید، چشمانش تار شده بود و گام هایش مردد و لرزان بود.
اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع می شدند اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را برایش مشکل می ساخت. نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند و روی زمین می ریختند.یا وقتی لیوان را می گرفت شیر از داخل آن به روی میز می ریخت. پسر و ع...روسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند.
پسر گفت باید فکری برای پدربزرگ کرد. به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سروصدا و ریختن غذا بر روی زمین را تحمل کرده ام. پس زن و شوهر برای پیر مرد در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند. در آنجا پیر مرد به تنهایی غذایش را می خورد. در حالی که سایر اعضای خانواده سر میز از غذایشان لذت می بردند و از آنجا که پیرمرد یکی دو ظرف را شکسته بود، حالا در کاسه ای چوبی به او غذا می دادند.
گهگاه آنها که چشمشان به پیرمرد می افتاد و متوجه می شدند همچنان که در تنهایی غذا می خورد، چشمانش پر از اشک است. اما تنها چیزی که این پسر و عروس به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده بود که موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او می دادند.
اما کودک ۴ ساله شان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود. یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازی با تکه های چوبی دید که روی زمین ریخته بود. پس با مهربانی از اوپرسید:
پسرم داری چی می سازی؟
پسرک هم با ملایمت جواب داد: یک کاسه ی چوبی کوچک. تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدم.و بعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد.

7

در یک دزدی بانک در، گانک ژو، چین، دزد فریاد کشید

"همه شما در بانک، حرکت نکنید. 

پول مال دولت است و زندگی به شما تعلق دارد"

همه در بانک به آرامی روی زمین دراز کشیدند. 

این «شیوه تغییر تفکر» نام دارد، 

تغییر شیوه معمولی فکر کردن.

هنگامیکه یک خانم بصورت تحریک آمیزی روی میز دراز کشید، 

دزد فریاد کشید: 

"خانم خواهش میکنم متمدن باشید! 

این یک دزدی است نه تجاوز جنسی"

این را می گویند؛ "کار کشته بودن"

روی چیزی تمرکز داشته باشید که برای آنکار آموزش دیده اید.

هنگامیکه دزدان بانک به خانه رسیدند، 

جوانی که (مدرک لیسانس مدیریت بازرگانی داشت) 

به دزد پیرتر(که تنها شش کلاس سواد داشت) گفت: 

" برادر بزرگتر، بیا تا بشماریم چقدر بدست آورده ایم"

دزد پیرتر با تعجب گفت؛ 

"تو چقدر احمق هستی، 

اینهمه پول شمردن زمان بسیار زیادی خواهد برد. 

امشب تلویزیون ها در خبرها خواهند گفت ما چقدر از بانک دزدیده ایم"

این را می گویند: "تجربه "

اینروز ها، تجربه مهمتر از ورقه کاغذ هایی است که به رخ کشیده می شود!

پس از آنکه دزدان بانک را ترک کردند،

مدیر بانک به رییس خودش گفت، 

"فوری به پلیس خبر بدهید."

اما رییس اش پاسخ داد: 

"تامل کن! 

بگذار ما خودمان هم 10 میلیون از بانک برای خودمان برداریم 

و به آن 70 میلیون که از بانک ناپدید کرده بودیم بیافزاییم"

اینرا میگویند "با موج شنا کردن" 

پرده پوشی به وضعیت غیرقابل باوری به نفع خودت.! 

رییس کل می گوید: 

"بسیار خوب خواهد بود که هرماه در بانک دزدی بشود"

اینرا میگویند "کشتن کسالت"

شادی شخصی از انجام وظیفه مهمتر می شود.

روز بعد، تلویزیون اعلام می کند 

100 میلیون دلار از بانک دزدیده شده است. 

دزد ها پول ها را شمردند 

و دوباره شمردند 

اما نتوانستند 20 میلیون بیشتر بدست آورند. 

دزدان بسیار عصبانی و شاکی بودند: 

"ما زندگی و جان خودرا گذاشتیم 

و تنها 20 میلیون گیرمان آمد. 

اما روسای بانک 80 میلیون را در یک بش کن بدست آوردند. 

انگار بهتر است انسان درس خوانده باشد تا اینکه دزد بشود."

اینرا می گویند؛ "دانش به اندازه طلا ارزش دارد"

رییس بانک با خوشحالی می خندید 

زیرا او ضرر خودش در سهام را در این بانک دزدی پوشش داده بود.

اینرا میگویند؛ "موقعیت شناسی"

جسارت را به خطر ترجیح دادن.

در اینجا کدامیک دزد راستین هستند؟




6

اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت : ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟

رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدایی که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند: ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی !
مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.

چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد . راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند ، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود ، شنید. صبح فردا پرسید : که آن صدا چیست !؟
راهبان بازهم گفتند: ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی !
این بار مرد گفت : بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است که راهب باشم ، من حاضرم . بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟
راهبان پاسخ دادند : تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد!

مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد. مرد گفت : من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم . تعداد برگ های گیاه دنیا 371145236284232 عدداست و 231281219999129382 سنگ روی زمین وجود دارد !
راهبان پاسخ دادند : تبریک می گوییم . پاسخ های تو کاملا صحیح است . اکنون تو یک راهب هستی ! ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم …
رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت : صدا از پشت آن در بود !
مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت : ممکن است کلید این در را به من بدهید !؟
راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد. پشت در چوبی یک در سنگی بود . مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند ! راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت ! او بازهم درخواست کلید کرد . پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت. و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت. در نهایت رئیس راهب ها گفت :  این کلید آخرین در است  !
مرد که از شر در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت ، او قفل در را باز کرد ! دستگیره را چرخاند و در را باز کرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود.





اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید ، چون شما راهب نیستید !

5
بهشت و جهنم
شخصی از پروردگار درخواست نمود به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند پذیرفت و او را وارد اتاقی نمود که مردم در اطراف یک دیگ بزرگ غذا نشسته بودند . همه گرسنه و نا امید و در عذاب بودند . هر کدام قاشقی داشتند که به دیگ می رسید ولی دسته قاشق ها بلند تر از بازوی آنها بود بطوریکه نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند ، عذاب آنها وحشتناک بود .

آنگاه خداوند به او گفت اینک بهشت را به تو نشان میدهم ، او به اتاق دیگری که درست مانند اتاق اولی بود وارد شد . دیگ غذا ، جمعی از مردم و همان قاشق های دسته بلند . ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند . آن مرد گفت : نمی فهمم ؟ چرا مردم در اینجا شادند در حالیکه شرایط با اتاق بغلی یکسان است ؟ خداوند تبسمی کرد و گفت : خیلی ساده است ، در اینجا آنها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند . هر کسی با قاشقش غذا دهان دیگری میگذارد چون ایمان دارد کسی هست غذا در دهانش بگذارد .
4
در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العملمردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت ازکنار تخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غرولند می کردندکه این چه شهری است که نظم ندارد. حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ... با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط برنمی داشت . نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیک سنگ شد.بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرارداد. ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود ، کیسه را باز کرد و داخل آنسکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد. پادشاه در ان یادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعی میتواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد...
3
روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند. آنها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند.
در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: «نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟»
پسر پاسخ داد: «عالی بود پدر!»
پدر پرسید: «آیا به زندگی آنها توجه کردی؟»
پسر پاسخ داد: «فکر می کنم!»
پدر پرسید: «چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟»
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: «فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان فانوسهای تزئینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست!»
در پایان حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر اضافه کرد: «متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم!»

2
موسی مندلسون پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار کوتاه و قوزی بد شکل بر پشت داشت. موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد که دختری بسیار زیبا و دوست داشتنی به نام فرمتژه داشت. موسی در کمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیکل از شکل افتاده او منزجر بود.
زمانی که قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به کار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده کند. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نکرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن که تلاش فراوان کرد تا صحبت کند، با شرمساری پرسید :
- آیا می دانید که عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟
دختر در حالی که هنوز به کف اتاق نگاه می کرد گفت :
– بله، شما چه عقیده ای دارید؟
– من معتقدم که خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می کند که او با کدام دختر ازدواج کند. هنگامی که من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند و خداوند به من گفت: «همسر تو گوژپشت خواهد بود»
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:
«اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یک زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا کن»فرمتژه سرش را بلند کرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید. او سال های سال همسر فداکار موسی مندلسون بود.
نتیجه اخلاقی:
راست است که دخترها از گوش خام می شوند و پسر ها از چشم

از زمان تولد تا مرگ تمام نقطه گذاریها دست ماست


1
داستان درباره کوهنوردی ست که می خواست بلندترین قله را فتح کند .بالاخره بعد از سالها آماده سازی خود،ماجراجو یی اش را آغاز کرد.اما از آنجایی که آوازه ی فتح قله را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از قله بالا برود.
او شروع به بالا رفتن از قله کرد ،اما دیر وقت بود و به جای چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد، تا اینکه هوا تاریک تاریک شد.
سیاهی شب بر کوهها سایه افکنده بود وکوهنورد قادر به دیدن چیزی نبود . همه جا تاریک بود .ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده بودند و او هیچ چیز نمی دید .
در حال بالا رفتن بود ،فقط چند قدمی با قله فاصله داشت که پایش لغزید و با شتاب تندی به پایین پرتاب شد .در حال سقوط فقط نقطه های سیاهی می دید و به طرز وحشتناکی حس می کرد جاذبه ی زمین او را در خود فرو می برد . همچنان در حال سقوط بود ... و در آن لحظات پر از وحشت تمامی وقایع خوب وبد زندگی به ذهن او هجوم می آورند.
ناگهان درست در لحظه ای که مرگ خود را نزدیک می دید حس کرد طنابی که به دور کمرش بسته شده ، او را به شدت می کشد
میان آسمان و زمین معلق بود ... فقط طناب بود که او را نگه داشته بود و در آن سکوت هیچ راه دیگری نداشت جز اینکه فریاد بزند : خدایا کمکم کن ...
ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می خواهی ؟
- خدایا نجاتم بده
- آیا یقین داری که می توانم تو را نجات دهم ؟
- بله باور دارم که می توانی
- پس طنابی را به کمرت بسته شده قطع کن ...
لحظه ای در سکوت سپری شد و کوهنورد تصمیم گرفت با تمام توان اش طناب را بچسبد .
فردای آن روز گروه نجات گزارش دادند که جسد یخ زده کوهنوردی پیدا شده ... در حالی که از طنابی آویزان بوده و دستهایش طناب را محکم چسبیده بودند ، فقط چند قدم بالاتر از سطح زمین ...

نظرات  (۸۸)

بابا ایول...دست مریضاد!!!!!!پست جدید مبارک
پاسخ:
سلام
ممنونم نازی خانم
دو تا داستانک قشنگی که فرستاده بودین گذاشتم تو پست داستان ها
ساعت.......................................... ........................................!

جوون: ببخشین آقا ، می تونم بپرسم ساعت چنده؟

پیرمرد:معلومه که نه!

جوون: ولی چرا؟! مثلااگه ساعت رو به من بگی چی از دست میدی؟!

پیرمرد: ممکنه ضرر کنم اگه ساعت رو به تو بگم!

جوون: میشه بگی چطور همچین چیزی ممکنه؟!

پیرمرد: ببین… اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممکنه تو تشکر کنی و فردا هم بخوای دوباره ساعت رو از من بپرسی!

جوون: کاملاامکانش هست!

پیرمرد: ممکنه ما دو سه بار دیگه هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو اسم و آدرس من رو بپرسی!

جوون: کاملا امکان داره!

پیرمرد: یه روز ممکنه تو بیای به خونهء من و بگی که فقط داشتی از اینجا رد میشدی و اومدی که یه سر به من بزنی! بعد من ممکنه از روی تعارف تو رو به یه فنجون چایی دعوت کنم! بعد از این دعوت من ، ممکنه تو بازم برای خوردن چایی بیای خونهء من و بپرسی که این چایی رو کی درست کرده؟!

جوون: ممکنه!

پیرمرد: بعد من بهت میگم که این چایی رو دخترم درست کرده! بعد من مجبور میشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفی کنم و تو هم دختر من رو می پسندی!

مرد جوون لبخند میزنه!
پیرمرد: بعد تو سعی می کنی که بارها و بارها دختر من رو ملاقات کنی! ممکنه دختر من رو به سینما دعوت کنی و با همدیگه بیرون برید!

مرد جوون لبخند میزنه!

پیرمرد: بعد ممکنه دختر من کم کم از تو خوشش بیاد و چشم انتظار تو بشه! بعد از ملاقاتهای متوالی ، تو عاشق دختر من میشی و بهش پیشنهاد ازدواج می کنی!

مرد جوون لبخند میزنه!

پیرمرد: بعد از یه مدت ، یه روز شما دو تا میاین پیش من و از عشقتون برای من تعریف می کنین و از من اجازه برای ازدواج میخواین!

مرد جوون در حال لبخند: اوه بله!


پیرمرد با عصبانیت: مردک ابله! من هیچوقت دخترم رو به ازدواج یکی مثل تو که حتی یه ساعت مچی هم از خودش نداره در نمیارم..!!!!
 از اینکه مورد پسند مدیر نکته سنج وتیز بین وبلاگ  قرار گرفتن.ممنونم  .
1.       تدبیر هم لازم هست

مردی قوی هیکلی ، در چوب بری استخدام شد و تصمیم گرفت خوب کار کند.
روز اول 18 درخت برید. رئیسش به او تبریک گفت و او را به ادامه کار تشویق کرد. روز بعد با انگیزه بیشتری کار کرد، ولی 15 درخت برید.
روز سوم بیشتر کار کرد، اما فقط 10 درخت برید. به نظرش آمد که ضعیف شده است. پیش رئیسش رفت و عذر خواست و گفت : «نمیدانم چرا هر چه بیشتر تلاش میکنم، درخت کمتری می برم»
رئیسش پرسید:«آخرین بار کی تبرت را تیز کردی؟»
او گفت:«برای این کار وقت نداشتم. تمام مدت مشغول بریدن درختان بودم
پاسخ:
تو چوب بری که با تبر چوب نمی برند نازی خانم که. با اره می برند . اونهم برقیش
 اشتباه شده.اره اش تیز نبوده لابد.

در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد. 

بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند.
بسیاری هم غرولند می کردندکه این چه شهری است که نظم ندارد.
حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و .....

با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت.
نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود، نزدیک سنگ شد، بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد.
ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود، کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد. 

پادشاه درآن یادداشت نوشته بود:
هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد.

این داستان واقعی است!!
امروز روز دادگاه بود و منصور داشت از همسرش جدا می شد ...
منصور با خودش زمزمه کرد ... چه دنیای عجیبی است این دنیای ما !
یک روز بخاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمی شناختم و امروز به خاطر طلاقش خوشحالم.



ژاله و منصور 8 سال دوران کودکی رو با هم سپری کرده بودند.
آنها همسایه دیوار به دیوار یکدیگر بودند ولی به خاطر ورشکسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدیهی هاشو بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون.
بعد از رفتن آنها منصور چند ماه افسرده شد.
منصور بهترین همبازی خودشو از دست داده بود.
7سال از اون روز گذشت تا منصور وارد دانشگاه حقوق شد.
دو سه روز بود که برف سنگینی داشت می بارید.
منصور کنار پنجره دانشگاه ایستاده بود و به دانشجویانی که زیر برف تند تند
به طرف در ورودی دانشگاه می آمدند نگاه می کرد.
منصور در حالی که داشت به بیرون نگاه می کرد یک آن خشکش زد.
باورش نمی شد که ژاله داشت وارد دانشگاه می شد !



منصور زود خودشو به در ورودی رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام کرد.
ژاله با دیدن منصور با صدا گفت: خدای من منصور خودتی ؟!
بعد سکوتی میانشان حکمفرما شد.
منصور سکوت رو شکست و گفت : ورودی جدیدی ؟!
ژاله هم سرشو به علامت تائید تکان داد.
منصور و ژاله بعد از 7 سال دقایقی با هم حرف زدند و وقتی از هم جدا شدند
درخت دوستی که از قدیم میانشون بود جوانه زد.



از اون روز به بعد ژاله و منصور همه جا با هم بودند.
آنها همدیگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاهی تبدیل شد به یک عشق بزرگ،
عشقی که علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا می داشت.
منصور داشت کم کم دانشگاه رو تموم می کرد و به خاطر این موضوع خیلی ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمی تونست مثل سابق ژاله رو ببینه به همین خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پیشنهاد ازدواج داد و ژاله بی چون چرا قبول کرد طی پنج ماه سور و سات عروسی آماده شد و منصور و ژاله زندگی جدیدشونو آغاز کردند.
یه زندگی رویایی زندگی که همه حسرتش و می خوردند. پول، ماشین آخرین مدل، شغل خوب، خانه زیبا، رفتار خوب، تفاهم و از همه مهمتر عشقی بزرگ که خانه این زوج خوشبخت رو گرم می کرد.
ولی زمانه طاقت دیدن خوشبختی این دو عاشق را نداشت ...



در یه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب کرد !
منصور ژاله رو به بیمارستانهای مختلفی برد ولی همه دکترها از درمانش عاجز بودند. آخه بیماری ژاله ناشناخته بود.
اون تب بعد از چند ماه از بین رفت ولی با خودش چشمها و زبان ژاله رو هم برد و ژاله رو کور و لال کرد.
منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولی پزشکان آنجا هم نتوانستند کاری بکنند.
بعد از اون ماجرا منصور سعی می کرد تمام وقت آزادشو واسه ژاله بگذاره ساعتها برای ژاله حرف می زد براش کتاب می خوند از آینده روشن از بچه دار شدن براش می گفت ...



ولی چند ماه بعد رفتار منصور تغییر کرد منصور از این زندگی سوت و کور خسته شده بود و
گاهی فکر طلاق ژاله به ذهنش خطور می کرد !!!
منصور ابتدا با این افکار می جنگید ولی بالاخره تسلیم این افکار شد و تصمیم گرفت ژاله رو طلاق بده.
در این میان مادر و خواهر منصور آتش بیار معرکه بودند و منصور را برای طلاق تحریک می کردند.
منصور دیگه زیاد با ژاله نمی جوشید بعد از آمدن از سر کار یه راست می رفت به اتاقش.
حتی گاهی می شد که دو سه روز با ژاله حرف نمی زد !



یه شب که منصور و ژاله سر میز شام بودند منصور بعد از مقدمه چینی و من و من کردن به ژاله گفت:
ببین ژاله می خوام یه چیزی بهت بگم.
ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه ... منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت :
من دیگه نمی خوام به این زندگی ادامه بدم یعنی بهتره بگم نمی تونم.
می خوام طلاقت بدم و مهریتم .......
در اینجا ژاله انگشتشو به نشانه سکوت روی لبش گذاشت و با علامت سر پیشنهاد طلاق رو پذیرفت.



بعد از چند روز ژاله و منصور جلوی دفتری بودند که روزی در آنجا با هم محرم شده بودند.
منصور و ژاله به دفتر ازدواج و طلاق رفتند و بعد از ساعتی پائین آمدند در حالی که رسما از هم جدا شده بودند.



منصور به درختی تکیه داد و سیگاری روشن کرد.
وقتی دید ژاله داره میاد، به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش.
ولی در عین ناباوری ژاله دهن باز کرده گفت: لازم نکرده خودم میرم و بعد هم عصای نابیناها رو دور انداخت و رفت.



و منصور گیج و منگ به تماشای رفتن ژاله ایستاد !
ژاله هم می دید هم حرف می زد ...



منصور گیج بود نمی دونست ژاله چرا این بازی رو سرش آورده !
منصور با فریاد گفت من که عاشقت بودم چرا باهام بازی کردی ؟!
منصور با عصبانیت و بغض سوار ماشین شد و رفت سراغ دکتر معالج ژاله.
وقتی به مطب رسید تند رفت به طرف اتاق دکتر و یقه دکتر و گرفت و گفت:
مرد ناحسابی من چه هیزم تری به تو فروخته بودم ؟
دکتر در حالی که تلاش می کرد یقشو از دست منصور رها کنه منصور رو به آرامش دعوت می کرد ...
بعد از اینکه منصور کمی آروم شد دکتر ازش قضیه رو جویا شد.
وقتی منصور تموم ماجرا رو تعریف کرد دکتر سرشو به علامت تاسف تکون داد و گفت: همسر شما واقعا کور و لال شده بود ولی از یک ماه پیش یواش یواش قدرت بینایی و گفتاریش به کار افتاد و سه روز قبل کاملا سلامتیشو بدست آورد.
همونطور که ما برای بیماریش توضیحی نداشتیم برای بهبودیشم توضیحی نداریم.
سلامتی اون یه معجزه بود !
منصور میون حرف دکتر پرید و گفت: پس چرا به من چیزی نگفت ؟
دکتر گفت: اون می خواست روز تولدتون این موضوع رو به شما بگه !
منصور صورتشو میان دستاش پنهون کرد و بی صدا اشک ریخت چون فردای اون روز؛ روز تولدش بود ...


سلام اقای راضی

بنظر میاد امروز تو متن های ارسالی خواننده هاتون دقت نظر ندارین ها!!!!!!

پاسخ:
چرا اتفاقا . متوجه شدم که یک بخش تو چند نظر دیگه تکراری بود

پس چرا؟؟؟؟چیزی نگفتین ؟؟؟؟متن ترکیبی ارسال شده و متن اصلی  داستان دزدی بود. میشه تکراری حذف شه وفقط متن اصلیه بمونه؟؟؟

پاسخ:
سرویس دهنده اجازه ی حذف نمیده و بجاش ستاره میزاره . اگه میخواین کلا اون نظرات رو با هم حذف کنم و شما دوباره جدا جدا بفرستین
نازی خانوم من از داستان شما نتیجه میگیرم که برای گفتن خبر خوب لحظه ای درنگ نکنم و برای گفتنش منتظر مناسبتی نباشم وسعی نکنم کسیرو که میدونم دوسم داره،به چالش بکشم!
خانم یا آقای بحلول .سلام
منظور شما فکر کنم داستان مریم خانم باشن ها!!!
ولی با اجازه ایشون من نظر خودمو میگم.بنظر من درکارخیر  استخاره جایز نیست  و نباید درصدد سورپرایز کردن اون طرف نباشیم. 

یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد.
ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین
نمی آید. هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد. ملا الاغ را رها کرد و به
خانه آمد که استراحت کند. در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد. که دوباره به پشت بام رفت، می خواست الاغ را آرام کند که دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود. برگشت.
بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، و سرانجام الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد!
ملا نصر الدین با خود گفت:
لعنت بر من که نمی دانستم اگر خر به جایگاه رفیع و بالایی برسد هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را از بین می برد !


یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد.
ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین
نمی آید. هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد. ملا الاغ را رها کرد و به
خانه آمد که استراحت کند. در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد. که دوباره به پشت بام رفت، می خواست الاغ را آرام کند که دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود. برگشت.
بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، و سرانجام الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد!
ملا نصر الدین با خود گفت:
لعنت بر من که نمی دانستم اگر خر به جایگاه رفیع و بالایی برسد هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را از بین می برد !


داستان کوتاه با نام:

* ایمـــــان واقعـــــى *

روزى بازرگان موفقى از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه‌اش در غیاب او آتش گرفته و کالاهاى گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده و خسارت هنگفتى به او وارد آمده است.

ــ فکر مى‌کنید آن مرد چه کرد؟

ــ خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و یا زانوى غم بغل کرد و اشک ریخت؟

او با لبخندى بر لبان و نورى در دیدگان، سر به سوى آسمان بلند کرد و گفت: «خدایا! مى‌خواهى اکنون چه کنم؟»

مرد تاجر پس از نابودى کسب پررونق خود، تابلویى بر ویرانه‌هاى خانه و مغازه‌اش آویخت که روى آن نوشته بود:

«مغازه‌ام سوخت، اما ایمانم نسوخته است! فردا دوباره شروع خواهم کرد.»

--

انسان امیدوار و با ایمان، در جایى که همه شکست مى‌بینند،
کامیابى مى‌بیند.

اوریسون ماردن 
بله نازی خانوم درسته .اشتباه شده بود.ممنون که نظرتونو گفتین.

سلام.آقای راضی

کدهای اسکریپ جاوا ! چی هستن  وچه عملکردی رو تو صفحات وب دارن و چه جورایی ایجاد میشن؟

و تو وب شما چند تا هستش؟

ممنون .

پاسخ:
سلام
جاوا یه زبان برنامه نویسی هست که معمولا تو وبلاگ نویسی کاربرد زیادی داره. مثلا شما اگر بخواهید کلیک راست را غیر فعال کنید یا مثلا در ابتدای ورود کاربر به وی خوشامد بگویید. برای اینکار باید یا کد جاوا اسکریپت بنویسید یا از کدهای آماده و اکثرا رایگان استفاده کنید (البته کدهای آماده به دلیل اینکه ارجاع به یک منبع خارجی ایجاد میکنند باعث افزایش زمان دانلود صفحات وبلاگ می شوند. این کد ها را در کد قالب وبلاگ (که خودش هم کد جاوا است) قرار بدهید. معمولا وبلاگ نویسان حرفه ای از حد اقل کد های خارجی استفاده میکنند
این به چالش کشیدن نیست و یک امتحان عاطفی هست که معمولا نمره آقایون در این مورد صفر هستش و .... ولی اگر آقایی مریضی ناعلاج داشته باشه خانوم با متانت و صبوری، برای شوهرش سنگ تموم میزاره و پرستاریشو میکنه و دلجویی و ...... ولی آقایون چی تا کفن خانومش خشک نشده دنبال یکی دیگه هست یا شایدم ..... :)
پاسخ:
نمیدونم چرا با اینکه تمام خصلتهای منفی تو آقایون جمع شده یکجا ! ولی بازم داشتن یدونه از اینا آرزوی هر خانمیه !
بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
آرزوی هر خانومی هم که باشه ...... آرزوی من یکی نیست...... مخصوصا آقایون ***** ****** *P من دنبال یکی هستم که با اسب سپید صداقت و ایمان ،صبر و بردباری و غیرت بتازد نه با ماشین **** و ..... بر خلاف دخترهای دیگه اهل مادیات نیستم و زندگی رو تو آهن پاره نمیبینم و دنبال آرامش هستم!! خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا برسون
پاسخ:
ما هم دعا میکنیم که گیر بیاد
من نگفتم تمامی خصلت های بد تو آقایون جمع شده ولی هر آقا و خانومی شاید 95 درصد خصوصیات والایی داشته باشن ولی 5 درصد هم اخلاق مرموز و غیر قابل قبول(البته از نظر شریک زندگیش نه خودش)! هم درشون نهفته هستش.... آقایون مریخی هستن و خانومها ونوسی و این تفاوت جنسیتی باعث شده که درک درستی از هم نداشته باشن... وقتی خانوم ها یک حرفی رو میزنن، آقایون برداشت دیگه ای از اون حرف دارن و برعکس ... و این باعث میشه که در زندگی روزمره دچار مشکل بشن و حرفشون تو یک جوب نره ولی اگر شناخت درستی از قابلیت ها و اخلاقیات طرف مقابل داشته باشن هیچ موقع دچار تزلزل نمیشن و زندگی خوبی خواهند داشت به امید خداااا
پاسخ:
البته اون آبه که تو یه جوب نمیره ها...نه حرف
ولی اگه من باشم سعی میکنم کسیرو که دوسداشتنشو قبلا ثابت کرده و منو برای مداوا به خارج برده و تمام وقت آزادشو برای من گذاشته و...حتی امتحان عاطفی و یا هر اسم دیگه ای که روش میذارین،نمیکردم!پیشنهاد میکنم در مورد نمره صفری که به آقایون دادین تجدید نظر کنین و بطور مثال شعر روز رو بخونین!

و اینکه کامپیوتر ما وبه زبان دیگر ، مرورگر کاربر هم تو صفحات وب باید بتونه این کدهارو شناسایی وبکار بگیره درسته؟؟یا ماباید معرفیش کنیم؟

پاسخ:
نه . کد های جاوا بطور عمومی توسط سرویس دهندگان وبلاگ شناسایی و مورد قبول هست . البته تفاوتهای بسیار جزئی با هم دارند و بهمین خاطر هست که اگر فرضا شما بخواین کد ساعت رو تو وبلاگتون بذارین ، نویسنده ی کد ، چند نوع مینویسه که هر کدومش برای یه سرویس دهنده هست

یه روز گاو پاش میشکنه دیگه نمی تونه بلند شه کشاورز دامپزشک میاره .
دامپزشک میگه اگه تا 3 روز گاو نتونه رو پاش بایسته گاو رو بکشید

گوسفند اینو میشنوه و میره پیش گاو میگه بلند شو بلند شو گاو هیچ حرکتی نمیکنه...
روز دوم باز دوباره گوسفند بدو بدو میره پیش گاو میگه بلند شو بلند شو رو پات بایست باز گاو هر کاری میکنه نمیتونه بایسته رو پاش

روز سوم دوباره گوسفند میره میگه سعی کن پاشی وگرنه امروز تموم بشه نتونی رو پات وایسی دامپزشک گفته باید کشته شی .

گاو با هزار زور پا میشه..صبح روز بعد کشاورز میره در طویله و میبینه گاو رو پاش وایساده از خوشحالی بر میگرده میگه گاو رو پاش وایساده جشن میگیریم ...گوسفند رو بکشید :)))

نتیجه اخلاقی:

خودتو نخود هر آشی نکن :)))

۳۰ مرداد ۹۲ ، ۱۵:۴۶ مریم ا__________________ بحلول
به روی چشم 
بله حمید خان درسته ولی در همین مصداق هستش دیگه ... به قول خودتون دیگـــــــــــــــه!!         یعنی ناسازگاری طرفین و درک نادرست از هم و اختلاف و هنجار

ممنونم .آقای راضی .

 واقعا اطلاعات  مفیدی رو در اختیارم گذاشتین .خیلی وقت بود سلولهای خاکستر مغزمو درگیر خودش کرده !

یه بسته پیشنهادی دارم!!!

شما با این همه اطلاعات در زمینه های مختلف چطور یه ستون اطلاعات عمومی تو وبلاگ راه نمیندازین که هم اطلاعاتتون رواونجا بذارین وهمینکه خواننده های وب اطلاعات عمومیشون رو اونجا تخلیه بکنن؟؟؟؟

پاسخ:
والا اگه من بخاطر هر گروه اطلاعاتم اینجا یه ستون باز کنم که دیگه وبلاگ نمیشه که. میشه چهلستون !
سطر بالا شوخی بودهااااااااااااااااااااااااااا ایها الناس

ولی پیشنهاد جالبیه. اتفاقا دو روز قبل میخواستم یک سری اطلاعات طلایی در مورد خودرو بذارم فکر کردم شاید عموما جذاب نباشه

نه ! بیست ستون دیگه!!!!!!!با عکسش40!!!!!!!!! طلایی!!!!!

فک کنم جذاب باشه! ستون  دانستنی ها      
پاسخ:
چون اجازه ساختن ستون جدید داده نمیشه تصمیم گرفتم یه وبلاگ که زیر مجموعه همین باشه ایجاد کنم . آدرسش هنوز تایید نشده ولی پیش نمیشش رو میتونین از آدرس زیر ببینین
http://public-info.blog.ir

سلطان بزرگی پس از اینکه گرفتار بیماری سختی شد گفت :

نصف قلمرو پادشاهی‌ام را به کسی می‌دهم که بتواند مرا معالجه کند

تمام طبیبان دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد اما نوانستند

تنها یکی از طبیبان گفت :

من می‌توانم شاه را معالجه کنم

اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید پادشاه معالجه می شود

شاه سربازانش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد

آنها به تمام شهرها سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد

آن که ثروت داشت بیمار بود

آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت

یا اگر فرزندی داشت فرزندانش بد بودن

خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند

یک شب پسر شاه از کنار کلبه‌ای فقیرانه رد می شد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می‌گوید

شکر خدا که کارم را تمام کرده‌ام

سیر و پر غذا خورده‌ام و می‌توانم  بخوابم

چه چیز دیگری می‌توانم بخواهم؟

پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند

و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند

سربازان برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند

اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت

چهار دانشجو شب امتحان بجای درس خواندن به مهمونی و خوش گذرونی رفته بودند و هیچ آمادگی امتحانشون رو نداشتند.
روز امتحان به فکر چاره افتادند و حقه ای سوار کردند به این صورت که سر و روشون رو کثیف و کردند و مقداری هم با پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغییراتی بوجود آوردند.سپس عزم رفتن به دانشگاه نمودند و یکراست به پیش استاد رفتند.مسئله رو با استاد اینطور مطرح کردند که دیشب به یک مراسم عروسی خارج از شهر رفته بودند.و در راه برگشت از شانس بد یکی از لاستیک های ماشین پنچر میشه و اونا با هزار زحمت و هل دادن ماشین به یه جایی رسوندنش و این بوده که به آمادگی لازم برای امتحان نرسیدند کلی از اینها اصرار و از استاد انکار.آخر سر قرار میشه سه روز دیگه یک امتحان اختصاصی برای این 4 نفر از طرف استاد برگزار بشه،آنها هم بشکن زنان از این موفقیت بزرگ، سه روز تمام به درس خوندن مشغول میشن و روز امتحان با اعتماد به نفس بالا به اتاق استاد میرن تا اعلام آمادگی خودشون رو ابراز کنند!
استاد عنوان میکنه بدلیل خاص بودن و خارج از نوبت بودن این امتحان باید هر کدوم از دانشجوها توی یک کلاس بنشینند و امتحان بدن که آنها به خاطر داشتن وقت کافی و آمادگی لازم با کمال میل قبول میکنند.امتحان حاوی دو سوال و بارم بندی از نمره بیست بود:

.

.

.

.

.

.

یک) نام و نام خانوادگی: ۲نمره

دو ) کدام لاستیک پنچر شده بود؟ ۱۸نمره

الف) لاستیک سمت راست جلو

ب) لاستیک سمت چپ جلو

ج) لاستیک سمت راست عقب

د) لاستیک سمت چپ عقب

تفکرات سگ و گربه ای 

طرز تفکر یک سگ: این آدما به من غذا میدن، نوازشم میکنن، دوسم دارن. پس حتما اونا خدای من هستند

طرز تفکر یک گربه: این آدما به من غذا میدن، نوازشم میکنن، دوسم دارن. حتما من خدای اونا هستم

اگر خوب به این جملات فکر کنید، انسان ها هم از همین نوع تفکرها برخوردار هستند!
عده ای خودشون رو به خاطر توجه و محبت دیگران مدیون تصور می کنند و عده ای به خاطر همین موضوع دچار خود بزرگ!
روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد.

زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .

بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم .

زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید ؟

تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید!
سه درخواست
خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به چندین متر آنطرف تر در درون بیشه زار کنار زمین شد.
خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد.
قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. با کمال تعجب دبد که آن قورباغه حرف می زند!
قورباغه ی سخن گو رو به خانم کرد و گفت: اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم.
خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد.
قورباغه به او گفت: نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم!
خانم کمی تامل کرد و گفت: خب. مشکلی ندارد.
آرزوی اول خود را گفت: من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.
قورباغه جواب داد: اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی.
خانم گفت: مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد.
بعد از آن گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم.
قورباغه جواب داد: ولی در اینصورت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند.
خانم گفت: نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند شد.
آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون هیچ چون و چرایی برآورده کرد.
خانم در طلب سومین آرزو گفت: می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم!!!


مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوائیش کم شده است. به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمیدانست این موضوع را چگونه با او در میان بگذارد. بدین خاطر، نزد دکتر خانوادگیشان رفت و مشکل را با او در میان گذاشت.

دکتر گفت: «برای این که بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است آزمایش ساده ای وجود دارد. ابتدا در فاصله ٤ متری او بایست و با صدای معمولی مطلبی را به او بگو. اگر نشنید همین کار را در فاصله ٣ متری تکرار کن. بعد در ٢ متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب دهد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو.»

آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق تلویزیون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید: «عزیزم شام چی داریم؟»

جوابی نشنید. بعد بلند شد و یک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسید: «عزیزم شام چی داریم؟»

باز هم پاسخی نیامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقریباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: «عزیزم شام چی داریم؟»

باز هم جوابی نشنید . باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابی نیامد.

این بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: «عزیزم شام چی داریم؟»

زنش گفت: «مگه کری؟ برای پنجمین بار میگم: خوراک مرغ !!!»



سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی میکرد که وزیری داشت .


وزیر همواره میگفت: هر اتفاقی که رخ میدهد به صلاح ماست.


روزی پادشاه برای پوست کندن میوه کارد تیزی طلب کرد اما در حین بریدن میوه 

انگشتش را برید،وزیر که در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی که رخ 

میدهد در جهت خیر و صلاح شماست !


پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زندانی کردن وزیر را داد...
چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شکار به نزدیکی جنگلی رفتند. پادشاه در 

حالی که مشغول اسب سواری بود راه را گم کرد و وارد جنگل انبوهی شد و از 

ملازمان خود دور افتاد،در حالی که پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل 

سکونت قبیلهای رسیدکه مردم آن در حال تدارک مراسم قربانی برای خدایانشان 

بودند، زمانی که مردم پادشاه خوش سیما را دیدند خوشحال شدند زیرا تصور کردند وی بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست !
آنها پادشاه را در برابر تندیس الهه خود بستند تا وی را بکشند، اما ناگهان یکی از مردان قبیله فریاد کشید : چگونه میتوانید این مرد را برای قربانی کردن انتخاب کنید در حالی که وی بدنی ناقص دارد، به انگشت او نگاه کنید !
به همین دلیل وی را قربانی نکردند و آزاد شد .
پادشاه که به قصر رسید وزیر را فراخواند و گفت:اکنون فهمیدم منظور تو از اینکه میگفتی هر چه رخ میدهد به صلاح شماست چه بوده زیرا بریده شدن انگشتم 

موجب شد زندگیام نجات یابد اما در مورد تو چی؟ تو به زندان افتادی این امر چه 

خیر و صلاحی برای تو داشت؟!
وزیر پاسخ داد: پادشاه عزیز مگر نمیبینید،اگر من به زندان نمیافتادم مانند همیشه 

در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زمانی که شما را قربانی نکردند مردم قبیله 

مرا برای قربانی کردن انتخاب میکردند، بنابراین میبینید که حبس شدن نیز برای 


من مفید بود!


ایمان قوی داشته باشید و بدانید هر چه رخ میدهد خواست خداوند است، 

تصمیمات خداوند از قدرت درک ما خارج است اما همیشه به سود ما می باشد....



دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج 


گرفت.

با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت 

کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت 

غمگین شد، چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود،دخترش گفت او هم به آن 

مهمانی خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. 

دختر جواب داد: می‌دانم هرگز مرا انتخاب نمیکند، اما فرصتی است که دست کم 

یک بار او را از نزدیک ببینم.


روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت: به هر یک از شما دانه‌ای 

می‌دهم، کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد.... 

ملکه آینده چین می‌شود. دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.



سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه 

گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود، گلی نرویید. روز ملاقات فرا رسید ، 

دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به 

رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند. لحظه موعود فرا رسید. 

شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر 

خدمتکار همسر آینده او خواهد بود.

همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی 

سبز نشده است. 
شاهزاده توضیح داد: این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را 

سزاوار همسری امپراتور می‌کند: گل صداقت... 


همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود!


 

داشتم به میهمانم می گفتم که اگر راحت تر است رویه نایلونی روی مبل های سفید را بردارم، نرسیده بودم قبل از رسیدنشان برشان دارم، او تعارف کرد و گفت راحت است من اما گرمم شد و برش داشتم، بعد یکدفعه حس کردم
چقدر راحت تر است.

سه سالی می شود خریدمشان اما هیچ لک و ضربه ای بر آنها نیفتاده اگرچه اکثر اوقات به دلیل ماندن همین روپوش نایلونی بر رویشان از لذت راحتی شان محروم مانده ایم، بعد یاد همه روکش های روی اشیای زندگی خودم و اطرافیانم میفتم، روکش های روی موبایل ها، شیشه ها، روکش های
صندلی ماشین، روکش های روی کنترل های تلویزیون، روکش های روی لباس های کمد و... همه این روکش ها دال بر پذیرش دو نکته است یا بر نامیرایی خود باور داریم و یا اینکه قرار است چنین چیزهای بی ارزشی را به ارث بگذاریم، هر روز در روابط روزمره مان نیز همین روکش ها را بر
رفتارمان می گذاریم تا فلانی نفهمد عصبانی هستیم، فلانی نفهمد چقدر خوشحالیم، فلانی نفهمد چقدر شکست خورده ایم.

نقاب ها و روکش ها را استفاده می کنیم برای اینکه اعتقاد داریم اینطوری شخصیت اجتماعی ما برای یک روز مبادا بیشتر و بهتر روی پای خودش می ایستد و این در شرایطی است که اغلب زودتر از حد تصورمان این دنیا را ترک می کنیم و آن روز مبادا هرگز نمی رسد فقط ما فرصت و جسارت
خود بودن را از خودمان دریغ کرده ایم. جسارت لذت بردن از خود حقیقی مان حتی به قیمت گاه زخمی شدن و ضربه دیدن. روحمان را از تماس با دنیا محروم می کنیم تا روزی این لذت را به او ببخشیم که بی محابا دنیا را لمس کند، غافل از اینکه امروز همان روز است و همان روز اگر
در انتظارش باشی هرگز فرانمی رسد.

میهمان من تلنگری کوچک به من زد. جلد همه وسایلی را که از ترس خش افتادن پوشانده ام، باز می کنم. دلم می خواهد اشیا هم دموکراسی را تجربه کنند. ضربه خوردن به قیمت لذت بردن از خود حقیقی. ما همه مان فکر می کنیم عمر نوح خواهیم کرد. در پس ذهن بشر همیشه همچنین باوری
جا خوش کرده، خدا می داند که وقتی پرنسس دایانا مرد چقدر دستکش و کفش استفاده نشده در کمد او پیدا شد، برعکسش هم هست آدم های به ظاهر فقیری که با مرگشان کلی پول از بالش ها و لای رختخواب هایشان پیدا می شود و کلی خرت و پرت که طرف گذاشته بوده که روز مبادا از گنجه
در بیاید و روز مبادا نرسیده غزل خداحافظی را سروده اند.

محافظه کاری و دوراندیشی همیشه از احساس دموکراتیک بودن (لااقل با خودم) دورم کرده. من تصمیمم را گرفته ام. همه نایلون ها و روکش ها را کنار می زنم. من ترجیح می دهم لذت ضربه خوردن را تجربه کنم تا سلامت دور از دسترس ماندن را. شما چه؟

پاسخ:
این متن مال خانم بهاره رهنماست درسته؟

بله. علاوه بر بازیگری ، نویسنده  هست و وبلاگ شخصی داره. متن هاشو میخونین؟

پاسخ:
من تمام متون به درد بخور رو میخونم
سلام.جناب راضی می بینم که تواین چندروز اخیر خیلی اتفاقها وتحولات رخ داده بابا پیشرفت بااین شدت و حدت ندیدیم.

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.

کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست.

من سه گاو نر را آزاد می‌کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.

مرد قبول کرد.

در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد .

باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود.

گاو با سم به زمین می‌کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد.
جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت.

دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد.

گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .

جوان پیش خودش گفت :

منطق می‌گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.

سومین در طویله هم باز شد

و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.

پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید

و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد…اما………گاو دم نداشت!!!!

زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است

اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم

ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود.

برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.
پاسخ:
من اگه باشم و یه همچین شرطی واسم بذارن همونجا انصراف میدم !
من حاضرم به خاطر کسی که دوستش دارم جونم رو هم بدم این آزمایشها و .... که سهله!! شما باید خیلی مستحکم تر ازین حرفها باشین!!

زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است

اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم

ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود.

برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.

هر اتفاقی که رخ دهد به صلاح ماست....
به نظر من اتفاقی که در این داستان افتاده فقط در حد ی داستانه و با نتیجه گیری آخر داستان زیاد موافق نیستم .اینکه هر اتفاقی بیفته؛ مهم اینه که ما چه نقشی در اون اتفاق داشتیم.
اگه میتونیم تغییری در اون اتفاق بدیم باید این کار رو بکنیم واگه نتونیم باید اونو  بپذیریم و سعی کنیم از اون اتفاق(حتی بد) به نفع خودمون استفاده کنیم(نه اینکه صلاح ما این بوده!)
بطور مثال اخراج از کار به صلاح ما نیست ولی میتونه فرصتهای بهتری رو برا ما بوجود بیاره!
چرا آقای راضی؟؟ کجاش اشکال داشت؟
پاسخ:
ببخشید کجای چی؟
من اگه باشم و یه همچین شرطی واسم بذارن همونجا انصراف میدم !

حالا از این شرطا نمیذارن، مردا جرات نمیکنن ازدواج کنن چه برسه با گاو نر دربیفتن!!!
پاسخ:
سلام
دوستان نظراتی که در قسمت داستان و شعر و طنز و تصاویر میزارن : چون این پست ها هر روز آپدیت میشه ، بعد از مدتی شخص بازدید کننده متوجه نمیشه که کدوم نظر برای کدوم مطلب نوشته شده . اگه ممکنه در نظراتتون(فقط تو این قسمتها) اشاره به اصل مطلب هم بفرمائید که نظراتتون هیچوقت کهنه نشن.
تشکر میکنم
من هم به مردان سرزمینم پیشنهاد میکنم هرگز تن به ازدواج ندن!!!

آخر من یک دخترم

مادرم یک چشم نداشت. در کودکی براثر حادثه یک چشمش را ازدست داده بود. من کلاس سوم دبستان بودم و برادرم کلاس اول. برای من آنقدر قیافه مامان عادی شده بود که در نقاشی‌هایم هم متوجه نقص عضو او نمی‌شدم و همیشه او را بادو چشم نقاشی می‌کردم. فقط در اتوبوس یا خیابان وقتی بچه‌ها و مادر وپدرشان با تعجب به مامان نگاه می‌کردند و پدر و مادرها که سعی می‌کردندسوال بچه خود را به نحویکه مامان متوجه یا ناراحت نشود، جواب بدهند،متوجه این موضوع می ‌شدم و گهگاه یادم می‌افتاد که مامان یک چشم ندارد.یک روز برادرم از مدرسه آمد و با دیدن مامان یک‌دفعه گریه کرد. مامان او را نوازش کرد و علت گریه‌اش را پرسید. برادرم دفتر نقاشی را نشانش داد.مامان با دیدن دفتر بغضی کرد و سعی کرد جلوی گریه‌اش را بگیرد. مامان دفتر را گذاشت زمین و برادرم را درآغوش گرفت و بوسید. به او گفت: فردا می‌رود مدرسه و با معلم نقاشی صحبت می‌کند. برادرم اشک‌هایش را پاک کرد و دوید سمت کوچه تا با دوستانش بازی کند. مامان رفت داخل آشپزخانه. خم شدمو دفتر را برداشتم. نقاشی داداش را نگاه کردم و فرق بین دختر و پسر بودنرا آن زمان فهمیدم.موضوع نقاشی، کشیدن چهره اعضای خانواده بود. برادرم مامان را درحالی ‌کهدست من و برادرم را دردست داشت، کشیده بود. او یک چشم مامان را نکشیدهبود و آن را به صورت یک گودال سیاه نقاشی کرده بود. معلم نقاشی دور چشم مامان با خودکار قرمز یک دایره بزرگ کشیده بود و زیر آن نمره 10 داده بودو نوشته بود که پسرم دقت کن هر آدمی دو چشم دارد.با دیدن نقاشی اشک‌هایم سرازیر شد. از برادرم بدم آمد. رفتم آشپزخانه ومامان را که داشت پیاز سرخ می کرد، از پشت بغل کردم. او مرا نوازش کرد.گفتم: مامان پس چرا من همیشه در نقاشی‌هایم شما را کامل نقاشی می‌کنم.گفتم: از داداش بدم می‌آید و گریه کردم.مامان روی زمین زانو زد و به من نگاه کرد اشک‌هایم را پاک کرد و گفت عزیزم گریه نکن تو نبایستی از برادرت ناراحت بشوی او یک پسر است. پسرهاواقع بین‌تر از دخترها هستند؛ آنها همه چیز را آنطور که هست می‌بینند ولی دخترها آنطورکه دوست دارند باشد، می‌بینند. بعد مرا بوسید و گفت: بهتراست تو هم یاد بگیری که دیگر نقاشی‌هایت را درست بکشی. فردای آن روز مامان و من رفتیم به مدرسه برادرم. زنگ تفریح بود. مامانرفت اتاق مدیر. خانم مدیر پس از احوال‌پرسی با مامان علت آمدنش را جویاشد. مامان گفت: آمدم تا معلم نقاشی کلاس اول الف را ببینم. خانم مدیرپرسید: مشکلی پیش آمده؟ مامان گفت: نه همینطوری. همه معلم‌های پسرم رامی‌شناسم جز معلم نقاشی؛آمدم که ایشان را هم ملاقات کنم.خانم مدیر مامان را بردند داخل اتاقی که معلم‌ها نشسته بودند. خانم مدیر اشاره کرد به خانم جوان و زیبایی و گفت: ایشان معلم نقاشی پسرتان هستند.به معلم نقاشی هم گفت: ایشان مادر دانش آموز ج-ا کلاس اول الف هستند.مامان دستش را به سوی خانم نقاشی دراز کرد. معلم نقاشی که هنگام واردشدنما درحال نوشیدن چای بود، بلند شد و سرفه‌ای کرد و با مامان دست داد.لحظاتی مامان و خانم نقاشی به یکدیگر نگاه کردند. مامان گفت: از ملاقاتشما بسیار خوشوقتم. معلم نقاشی گفت: من هم همینطور خانم. مامان با بقیهمعلم‌هایی که می‌شناخت هم احوال‌پرسی کرد و از اینکه مزاحم وقت استراحتآنها شده بود، عذرخواهی و از همه خداحافظی کرد و خارج شدیم. معلم نقاشیدنبال مامان از اتاق خارج شد و درحالیکه صدایش می لرزید گفت: خانم مننمی دانستم ...مامان حرفش را قطع کرد و گفت: خواهش میکنم خانم بفرمایید چایتان سرد میشود. معلم نقاشی یک قدم نزدیکتر آمد و خواست چیزی بگوید که مامان گفت:فکر می کنم نمره 10 برای واقع بینی یک کودک خیلی کم است. اینطور نیست؟معلم نقاشی گفت: بله حق با شماست. خانم نقاشی بازهم دستش را دراز کرد واین بار با دودست دست‌های مامان را فشار داد. مامان از خانم مدیر همخداحافظی کرد.آن روز عصر برادرم خندان درحالی‌که داخل راهروی خانه لی‌‌لی می‌کرد، آمدو تا مامان را دید دفتر نقاشی را بازکرد و نمره‌اش را نشان داد.معلم نقاشی روی نمره قبلی خط کشیده بود و نمره 20 جایش نوشته بود. داداشخیلی خوشحال بود و گفت: خانم گفت دفترت را بده فکر کنم دیروز اشتباه کردمبعد هم 20 داد. مامان هم لبخندی زد و او را بوسید و گفت: بله نقاشی پسرمن عالیه! و طوری که داداش متوجه نشود به من چشمک زد و گفت: مگه نه؟من هم گفتم: آره خیلی خوب کشیده، اما صدایم لرزید و نتوانستم جلویگریه‌ام را بگیرم.داداشم گفت: چرا گریه می‌کنی؟ گفتم آخه من یه دخترم!.

 

زن به شیطان گفت : آیا آن مرد خیاط را می بینی ؟ میتوانی بروی وسوسه اش کنی که همسرش را طلاق دهد ؟

شیطان گفت : آری و این کار بسیار آسان است

پس شیطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی سعی می کرد او را وسوسه کند اما مرد خیاط همسرش را بسیار دوست داشت و اصلا به طلاق فکر هم نمی کرد پس شیطان برگشت و به شکست خود در مقابل مرد خیاط اعتراف کرد

سپس زن گفت : اکنون آنچه اتفاق می افتد ببین و تماشا کن

زن به طرف مرد خیاط رفت و به او گفت : چند متری از این پارچه ی زیبا میخواهم پسرم میخواهد آن را به معشوقه اش هدیه دهد پس خیاط پارچه را به زن داد سپس آن زن رفت به خانه مرد خیاط و در زد و زن خیاط در را باز کرد وآن زن به او گفت : اگر ممکن است میخواهم وارد خانه تان شوم برای ادای نماز ، و زن خیاط گفت :بفرمایید،خوش آمدید
و آن زن پس از آنکه نمازش تمام شد آن پارچه را پشت در اتاق گذاشت بدون آنکه زن خیاط متوجه شود و سپس از خانه خارج شد و هنگامی که مرد خیاط به خانه برگشت آن پارچه را دید و فورا داستان آن زن و معشوقه ی پسرش را به یاد آورد و همسرش را همان موقع طلاق داد

سپس شیطان گفت : اکنون من به کید و مکر زنان اعتراف می کنم
و آن زن گفت :کمی صبر کن نظرت چیست اگر مرد خیاط و همسرش را به همدیگر بازگردانم؟؟؟!!!

شیطان با تعجب گفت : چگونه ؟؟؟

آن زن روز بعدش رفت پیش خیاط و به او گفت همان پارچه ی زیبایی را که دیروز از شما خریدم یکی دیگر میخواهم برای اینکه دیروز رفتم به
خانه ی یک زنی محترم برای ادای نمازو آن پارچه را آنجا فراموش کردم
و خجالت کشیدم دوباره بروم و پارچه را از او بگیرم

و اینجا مرد خیاط رفت و از همسرش عذرخواهی کرد و او را برگرداند به خانه اش.

و الان شیطان در بیمارستان روانی به سر میبرد و اطلاعات دیگری از شیطان نداریم...
حکایتی از سعدی:

پادشاهی به کشتن بی گناهی فرمان داد. گفت : ای ملک بموجب خشمی که تو را بر من است آزار خود مجوی که این عقوبت بر من به یک نفس بسر آید و بزه آن بر تو جاوید بماند .

دوران بقا چو باد صحرا بگذشت

تلخى و خوشى و زشت و زیبا بگذشت

پنداشت ستمگر که ستم بر ما کرد

در گردن او بماند و بر ما بگذشت

ملک را نصیحت او سودمند آمد و از سر خون او برخاست .

در یکی از روزهای گرم جوانی که تازه ازدواج کرده بود خود را به نزد عارفی رساند و به او چنین گفت:
من از راه دوری آمده ام تا از شما سوالی ببرسم که مدتی است ذهنم را مشغول کرده است.
عارف گفت سوالت را ببرس, اگر جوابش را بدانم از تو دریغ نخواهم کرد.
مرد گفت: من مدتی است که ازدواج کرده ام و از زندگی ام راضی هستم و دوست ندارم با اشتباهاتم این زندگی را از دست بدهم. اما شنیده ام که اگر من به زنان دیگر نگاه کنم میل خود را به همسرم از دست خواهم داد.آیا این سخن حقیقت دارد؟ چطور چنین چیزی ممکن است ممکن است؟
عارف مدتی تفکر کرد و سپس از مرد پرسید: اگر من ظرفی از شربت به تو بدهم حال تو چگونه خواهد بود؟
مرد گفت : مطمئنا با کمال میل خواهم پذیرفت.
عارف بار دیگر پرسید: اگر قبل از آن ده ظرف آب نوشیده باشی حالت چگونه خواهد بود؟
مرد لبخندی زد و گفت: دیگر میل زیادی به آن شربت نخواهم داشت.
عارف گفت: جواب سوال تو هم همین طور است. اگر تو به زنان دیگر نگاه نکرده و از آنها چشم پوشی کنی میل زیادی به زندگی خود خواهی داشت. اما در صورتی که به آنان نگاه کنی, اگر همسرت بهتر از آنان هم باشد, دیگر از زندگی ات مانند قبل لذت نخواهی برد.

پاسخ:
داستان قشنگی بود ولی یک عدد ایراد بنی اسرائیلی به آن وارد است

در مورد شربت و آب فعل یکسان نوشیدن بکار برده شده است. ولی در مورد زنان دیگر و همسر خودش فعل یکسان نیست

من اگر جای آن جوان بودم همی گفتم ! ای شیخ: منع من از تماشای زنان دیگر مانند این است که تو بشدت تشنه باشی و در مسیرت جامهای آب گوارا نشانت دهند اما از نوشیدنشان منعت کنند و بعد به منزل برسی و جام شربت را دستت بدهند !

آن موقع خیلی دوست داشتم ببینم این عارفه چه جوابی میده !

جوونهای اون موقع چقدر از منطق دور بودن ! مثل ماها که اصلا فحش بلد نبودیم ولی بچه های این دوره زمونه فحش هایی به آدم میدن که باید معنیشو آدم از باباش بپرسه !

در روزگاری کهن پیرمرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت :

روزی اسب پیرمرد فرار کرد و همه همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند!

عجب شانس بدی آوردی که اسب فرار کرد! :

روستا زاده پیر در جواب گفت:

از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام ؟

و همسایه ها با تعجب گفتند ؟ خب معلومه که این از بد شانسی است.

هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت.

این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند : عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت همراه بیست اسب دیگر به خانه برگشت.

پیرمرد بار دیگر گفت : از کجا میدانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام ؟

فردای آنروز پسر پیرمرد حین سواری در میان اسبهای وحشی زمین خورد و پایش شکست.

همسایه ها بار دیگر آمدند :

عجب شانس بدی...

کشاورز پیر گفت : از کجا میدانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام ؟

چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند : خوب معلومه که از بد شانسی تو بوده پیرمرد کودن!!!

چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدن و تمام جوانان سالم را برای جنگ در

سرزمین دور دستی با خود بردند . پسر کشاورز پیر بخاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد.

همسایه ها برای تبریک به خانه پیرمرد آمدند :

عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد و کشاورز پیر گفت:((از کجا میدانید که ....؟))

نتیجه گیری :

همیشه زمان ثابت می کند که بسیاری از رویدادها را که بدبیاری و مسائل لاینحل زندگی خود می پنداشته ایم صلاح و خیرمان بوده و آن مسائل ، نعمات و فرصتهای بوده که زندگی به ما اهدا کرده است!

خداوند حکیم در قرآن کریم سوره بقره می فرماید :

عَسی أَن تَکرَهوُا شَیئاً وَ هُوَ خَیرٌ لَکُم وَ عَسی أَن تُحِبّوُا شَیئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُم وَاللهُ یَعلَمُ وَ أَنتُم لا تَعلَموُنَ

چه بسا چیزی را شما دوست ندارید و درحقیقت خیرشما در آن بوده و چه بسا چیزی را دوست دارید و در واقع برای شما شر است! خداوند داناست و شما نمیدانید...

سخن روز:

کارینا: به یاد داشته باش دست نیافتن به آنچه می خواهی گاهی از اقبال بیدار تو سرچشمه میگیرد!!


حتما بخونیــــــــــــــــن!!! 

چرا دیگه جوابمو نمیدی؟ اینقدر ازم بدت میومد؟
ما که باهم خوب بودیم
یهو چی شد! لااقل دلیلش رو بهم بگو
یعنی اون گوشه های دلت هم هیچ جایی واسه من نیست؟
هیچی نمیخوای بگی؟ دلم خیلی تنگ شده برات
بدون تو زندگیم هیچ معنی و مفهومی نداره
همش به یه نقطه خیره میشم و به تو فکر میکنم
تو رو خدا یه چیزی بگو. گوشیت هم که خاموشه
دارم دیوونه میشم. لااقل یه فحشی بد و بیراهی چیزی بده بهم
سکوتت واقعا آزار دهندست
دارم خاطره هامونو مرور میکنم.اون روز که کنار اون فواره نشسته بودیم
وقتی اون گل رز زرد رو دادم بهت.
اولش خندیدی و بعدش گریت گرفت. خوب یادمه که چی بهم گفتی
گفتی میترسی. از این میترسی یه روز تنهات بزارم.
گفتی بدون من زندگی برات معنی نداره
اشکاتو پاک کردم. بغلت کردمو آروم در گوشت گفتم
تو خود منی. هیچوقت خودمو تنها نمیزارم
قول میدم هیچوقت ترکت نکنم.
مگه روزی که روحم جسممو ترک کرده باشه
من سر قولم وایستادم. هنوز هستم. ولی تو چی.
زندگیت بدون من معنی پیدا کرده آره؟
لعنتی چرا اینکارو باهام میکنی؟ لذت میبری از اینکه حرفامو میخونی؟
زجر کشیدنمو میبینی و هیچی نمیگی؟
چرا لااقل یه چیزی نمیگی که بفهمم تو زندگیت دیگه هیچ جایی ندارم؟
چرا یه چیزی نمیگی که برم گورمو گم کنم؟
چرا آخه؟ مگه من باهات چیکار کردم؟
چرا حداقل باهام خداحاظی نمیکنی؟
یعنی حقم از این رابطه یه خداحاظ خشک و خالی هم نبود؟
دوست داری نفرینت کنم؟ دوست داری از خدا برات بد بخوام؟
دلم نمیزاره که واست غم و بدی بخوام. من دوستت دارم
تک تک لحظه هایی که کنارت بودم رو دوس دارم.
همشونو هر روز و هر شب تو آغوش میگیرم و مرور میکنم
با همونا زندگی میکنم. به همونا دل خوش میکنم
تو هم برو با کسی که فکر میکنی بیشتر از من میخوادت
با کسی که فکر میکنی بیشتر از من کنارش شادی
فقط بدون یکی هست که بهت فکر میکنه و هر لحظه برات آروزی خوشبختی میکنه
از خدا هم میخوام آه دلمو نشنیده و اشک چشمامو ندید بگیره
ازش میخوام جای من هواتو داشته باشه
خیلی دوستت دارم
خیلی
مواظب خودت باش...

- سلام... من خواهرش هستم
شما رو زیاد نمیشناسم
فقط یه بار عکستون رو دیدم و چند باری راجع بهتون باهام حرف زد
نمیدونم کار درستی هست که بهتون بگم یا نه
ولی شاید اینجوری از این چشم انتظاریه دیوونه کننده رها بشین
اون 2 هفته پیش تصادف کرد و قبل رسیدن به بیمارستان فوت کرد
فقط بدونین خیلی دوستون داشت
عاشقتون بود
و وقتی ترکتون کرد که روحش جسمشو ترک کرده بود...


جوانی کم طاقت از مادر پیر خود مدت ها مراقبت می نمود پس از چندی خسته از انجام امور مادرش ، تصمیم گرفت او را از سر راه خود بر دارد. مادر را در سبدی گذاشت وبه بیابان برد ودر چاهی انداخت. خواست ببیند مادر هنوز زنده است یا نه، خم شد در چاه نگاهی افکند که صدای ناله ی مادر را شنید که می گفت پسرم مراقب باش در چاه نیفتــــــــــــی!... :(

در مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت در را شکستی! بیا تو. در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید و گفت : 
آقای دکتر! 
مادرم! 
مادرم! 

و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : 

التماس میکنم با من بیایید، مادرم خیلی مریض است. دکتر گفت :...

باید مادرت را اینجا بیاوری، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم. 
دختر گفت : ولی دکتر، من نمیتوانم، اگر شما نیایید او میمیرد! 
و اشک از چشمانش سرازیر شد.

دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود. 
دختر، دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود. دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص، تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد. او تمام شب را بر بالین زن ماند، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد. زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکرکرد. 

دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی، اگر او نبود حتماً میمردی! 

مادر با تعجب گفت : ولی دکتر، دختر من سه سال است که از دنیا رفته! و به عکس بالای تختش اشاره کرد. پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد. این همان دختر بود! یک فرشته کوچک و زیبا

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت، سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.
از او پرسید : آیا سردت نیست؟
نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود :

ای پادشاه! من هر شب با همین لباس کم ، سرما را تحمل می کنم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد.... نتیجه گیری با مدیر وبلاگ... جناب حمید خان راضی!

پاسخ:
این مطلب رو که من تو وبلاگ گذاشته بودم قبلا. دقیقا یادم نیست کدوم پست ولی دقیقا همین مطلب رو مدتها قبل در مورد وعده های دولت نوشته بودم .
نکنه از همین وبلاگ کپی کردین؟
نه تو این وبلاگ همچین متنی رو ندیدم... خیلی خوشم میاد ازین مطلب... ولی نتیجه گیری من با شما فرق میکنه در مورد این متن زیبا
پاسخ:
مطلب شماره 258 رو مطالعه بفرمائید لطفا

داستان کوتاه و بسی آموزنده....
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و بر می‌گشت. 

با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد. 


بعد از ظهر که شد، ‌هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.

مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.

اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد، او می‌ایستاد، به آسمان نگاه می‌کرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار می‌شد.

زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار می‌کنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟

دخترک پاسخ داد: من سعی می‌کنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس می‌گیرد!

باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفان‌های زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!

 متنی زیبا و خواندنی در گفتگو با حضرت آدم !
 
نامت چه بود؟
آدم

فرزند؟
من را نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم خلقت

محل تولد؟
بهشت پاک
 
اینک محل سکونت؟
زمین خاک
 
آن چیست بر گرده نهادی؟
امانت است
 
قدت؟
روزی چنان بلند که همسایه خدا،اینک به قدر سایه بختم به روی خاک
 
اعضاء خانواده؟
حوای خوب و پاک ، قابیل خشمناک ، هابیل زیر خاک
 
روز تولدت؟
روز جمعه، به گمانم روز عشق
 
رنگت؟
اینک فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه
 
چشمت؟
رنگی به رنگ بارش باران ، که ببارد ز آسمان
 
وزنت ؟
نه آنچنان سبک که پرم دئر هوای دوست ... نه آ نچنان وزین که نشینم بر این خاک
 
جنست ؟
نیمی مرا ز خاک ، نیمی دگر خدا
 
شغلت ؟
در کار کشت امیدم
 
شاکی تو ؟
خدا
 
نام وکیل ؟
آن هم خدا
 
جرمت؟
یک سیب از درخت وسوسه
 
تنها همین ؟
همین
!!!!
حکمت؟
تبعید در زمین
 
همدست در گناه؟
حوای آشنا
 
ترسیده ای؟
کمی
 
ز چه؟
که شوم اسیر خاک
 
آیا کسی به ملاقاتت آمده؟
بلی
 
که؟
گاهی فقط خدا
 
داری گلایه ای؟
دیگر گلایه نه؟، ولی...
 
ولی چه ؟
حکمی چنین آن هم یک گناه!!؟
 
دلتنگ گشته ای ؟
زیاد
 
برای که؟
تنها خدا
 
آورده ای سند؟
بلی
 
چه ؟
دو قطره اشک
 
داری تو ضامنی؟
بلی
 
چه کسی ؟
تنها کسم خدا
 
در آ خرین دفاع؟
می خوانمش که چنان اجابت کند دعا

گـل سـرخـی بـرای مـحـبـوبـم . . .

 


" جان بلانکارد " از روی نیمکت برخاست لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد . او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ .

از سیزده ماه پیش دلبستگی‌اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی در فلوریدا, با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود, اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد, که در حاشیه صفحات آن به چشم می‌خورد. دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی
ژرف داشت. در صفحه اول " جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد: "دوشیزه هالیس می نل" . با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.

" جان " برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد . روز بعد جان سوار کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود .در طول یکسال و یک ماه پس از آن , آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد...

"
جان " درخواست عکس کرد ولی با مخالفت " میس هالیس " روبه رو شد . به نظر هالیس، اگر " جان " قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد . ولی سرانجام روز بازگشت " جان " فرارسید آن ها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند : 7 بعدظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک. هالیس نوشته بود : تو مرا خواهی شناخت از روی گل سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت .

بنابراین راس ساعت 7 بعدالظهر " جان " به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود . ادامه ماجرا را از زبان خود جان بشنوید :

" زن جوانی داشت به سمت من می‌آمد, بلند قامت و خوش اندام, موهای طلایی‌اش در حلقه‌های زیبا کنار گوش‌های ظریفش جمع شده بود , چشمان آبی رنگش به رنگ آبی گل ها بود , و در لباس سبز روشنش به بهاری می مانست که جان گرفته باشد . من بی اراده به سمت او قدم برداشتم , کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد . اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با
لبخند پرشوری از هم گشوده شد , اما به آهستگی گفت " ممکن است اجازه دهید عبور کنم ؟ " بی‌اختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم ودر این حال میس هالیس را دیدم . تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود زنی حدودا 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود . اندکی چاق بود و مچ پایش نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند
دختر سبز پوش از من دور می شد , من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرارگرفته ام . از طرفی شوق وتمنایی عجیب مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا میخواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنای واقعی کلمه مسحور کرده بود , به ماندن دعوتم می کرد .
او آن جا ایستاده بود با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید وچشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید . دیگر به خود تردید راه ندادم . کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد , از همان لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود , اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش حتی از عشق بیشتر بود , دوستی گرانبهایی که می توانستم همیشه به آن افتخار کنم .
به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم . با این .وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم .
من " جان بلانکارد" هستم و شما هم باید دوشیزه می نل باشید . از ملاقات شما بسیار خوشحالم . ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمی
شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت: فرزندم من اصلا متوجه نمی‌شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست . او گفت که این فقط یک امتحان است !

تحسین هوش و ذکاوت میس می نل زیاد سخت نیست !


طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود که به

چیزی به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهد .


فیلم مبتذل موبایلی از یک دختر که پسری را تکان داد

با چند دختر جوان رابطه خیابانی داشتم و آنها را با وعده های دروغین خام کرده بودم. من همیشه نصیحت های مادرم را به مسخره می گرفتم و می گفتم مرا به حال خود بگذارید تا روزهای خوش جوانی ام را سپری کنم و …! اما راست می گویند که دست روی دست بسیار است چون با موضوعی روبه رو شدم که فهمیدم پاکی و عفت بهترین و گران بهاترین گوهر وجود آدمی است.

پسر جوان در دایره اجتماعی کلانتری جهاد مشهد گفت: سرتان را به درد نیاورم من و ۲ تن از دوستانم با پول تو جیبی که در اختیار داشتیم هر روز در خیابان ها به دنبال دختران و زنان بزک کرده ای راه می افتادیم که درصدد بودند جیب هایمان را خالی کنند.

حدود ۲ هفته قبل، یکی از دوستانم با آب و تاب برایم تعریف کرد که با دختری باکلاس آشنا شده است و ارتباط زیادی باهم دارند. دوستم با این حرف ها مرا نیز وسوسه کرد تا از آن دختر خانم سوءاستفاده کنم. او یک روز با آن دختر قرار گذاشت و مرا نیز در ویلای پدرش مخفی کرد. طبق نقشه ای که در سر داشتیم قرار بود وقتی آن دختر جوان به داخل باغ آمد من نیز …!

پسر جوان نفس عمیقی کشید و با حالتی تأسف بار افزود: داخل باغ منتظر دختر خانم بودیم که دوستم گوشی تلفن همراه خود را روشن کرد و گفت: از ارتباط خود با آن دختر فیلمبرداری کرده است. در این لحظه با لبخندی گوشی را از دست او قاپیدم تا آن تصویر کثیف را ببینم؛ اما وقتی دقیق نگاه کردم، متوجه شدم آن دختر جوان خواهر خودم است که …! کنترل خودم را از دست دادم و بدون آن که چیزی بگویم با دوستم درگیر شدم.

من او را حسابی کتک زدم. دوستم نیز مقاومت می کرد و با میله ای که در دست داشت آن چنان ضربه ای به بدنم زد که استخوان دستم خرد شد و دچار مشکل جدی شدم. الان دست راستم از کار افتاده است و حس و حرکتی ندارد.

پسر جوان قطرات اشک را از روی صورتش پاک کرد و گفت: حالا می فهمم دخترانی که طعمه هوس های شیطانی من شده اند خانواده دارند و بی احترامی به ناموس مردم یعنی زیرپا گذاشتن ناموس خود آدم! من از تمام جوان ها خواهش می کنم غیرت داشته باشند و ایام جوانی خود را با گناه و معصیت آلوده و سیاه نکنند.


ایرانیها در اون دنیا!!
میگن یه روز جبرئیل میره پیش خدا گلایه میکنه که: آخه خدا، این چه وضعیه آخه؟ ما یک مشت ایرونی داریم توی بهشت که فکر میکنن اومدن خونه باباشون! به جای لباس و ردای سفید، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی میخوان! هیچ کدومشون از بالهاشون استفاده نمیکنن، میگن بدون 'بنز' و 'ب ام و' جایی نمیرن! اون بوق و کرنای من هم گم شده... یکی از همین ها دو ماه پیش قرض گرفت و رفت دیگه ازش خبری نشد!

آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تمیز میکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتی دیدم بعضیهاشون کاسبی هم میکنن و حلقه های بالای سرشون رو به بقیه میفروشن .
خدا میگه: ای جبرئیل! ایرانیان هم مثل بقیه، فرزندان من هستند وبهشت به همه فرزندان من تعلق داره. اینها هم که گفتی، خیلی بد نسیت! برو یک زنگی به شیطان بزن تا بفهمی درد سرواقعی یعنی چی!!!

جبرئیل میره زنگ میزنه به جناب شیطان... دو سه بار میره روی پیغامگیر تا بالاخره شیطان نفس نفس زنان جواب میده: جهنم، بفرمایید؟
جبرئیل میگه: آقا سرت خیلی شلوغه انگار؟
شیطان آهی میکشه و میگه: نگو که دلم خونه... این ایرونیها اشک منو در آوردن به خدا! شب و روز برام نگذاشتن! تا روم رو میکنم این طرف، اون طرف یه آتیشی به پا میکنن! تا دو ماه پیش که اینجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتیش بازی!... حالا هم که... ای داد!!! آقا نکن! بهت میگم نکن!!!

جبرئیل جان، من برم .... اینها دارن آتیش جهنم رو خاموش میکنن که جاش کولر گازی نصب کنن!!

زنجیر عشق




یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود. اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست.

وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید: «من چقدر باید بپردازم؟»

و او به زن چنین گفت: «شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهی ات رو به من بپردازی باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!»

چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود. او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست واحتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلارش رو بیاره، زن از در بیرون رفته بود، در حالی که بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود.

وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود. در یادداشت چنین نوشته بود: «شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یک نفر هم به من کمک کرد، همون طور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!».

همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت، در حالی که به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش گفت :«دوستت دارم اسمیت، همه چیز داره درست می شه».


در ایتالیا مردی قصد ازدواج داشت. پس به یک بنگاهی مراجعه کرد
که روی آن نوشته بود «بنگاه زناشویی». مرد در را باز کرد و وارد اتاقی
شد که دو در داشت. روی یکی نوشته شده بود «زیبا» و روی دیگری «نازیبا».
در زیبا را فشار داد و وارد اتاق شد. دو در دیگر دید، روی یکی نوشته شده
بود «کدبانوی خوب» و روی دیگری «شلخته». او از در کدبانوی خوب وارد شد.

در آن جا دو در دیگر بود که روی یکی «جوان» و روی دیگری
«پا به سن گذاشته» نوشته شده بود. از در جوان وارد شد.
ته اتاق آینه ی دیواری بزرگی دیده می شد که روی آن این جمله نوشته شده بود :
«با چنین ادعا و هوس ها، بهتر است اول خودتان را در این آینه نگاه کنید!!»


دلم تنگه...
واسه مدرسه...
واسه نیمکتای چوبی سه نفره که موقع امتحانا یکی می رفت پایین...
واسه املاهای پا تخته ای...
واسه اجازه واسه تراشیدن مداد پیش سطل آشغال کنار در کلاس...
واسه خوراکی خوردنای یواشکی تو کلاس...
واسه زنگای ورزش که از شانس ما همیشه بارونی بود...
واسه مامورای آبخوری که نامردا زنگ که میخورد از تشنگی هم که میمردی نمیزاشتن آب بخوری...
واسه کنسل کردن امتحانا،واسه تقلبا...
واسه خوشحالی از نیومدن معلم...
واسه بزن و برقصای تو کلاس،واسه درس کردن رقص نور با لامپ کلاس...
دلم تنگه...خیلی تنگ...
از میون اون همه آرزوهای بچگیامون،فقط بزرگ شدیم.....  البته من شلوغ نبودم ولی دلم تنگه برای مهرهای صدآفرین و هزار آفرین و جایزه های معلم که بعدها فهمیدم مادرم میخرید دلم تنگه برای کودکیم 

ملا النصر الدین در خانه نشسته بود. همسرش به او گفت فردا چه کار میکنی؟
گفت اگر هوا افتابی باشد میروم مزرعه. اگر بارانی باشد میروم کوهستان علوفه جمع میکنم.
همسرش گفت بگو انشالله.
ملا النصرالدین پاسخ داد انشالله ندارد فردا یا هوا افتابی است یا بارانی.صبح شد و ملا از خانه بیرون زد. در بین راه دزدان و غارتگران او را چپاول کردند. ملا نه به مزرعه رفت و نه به کوهستان. 
به خانه برگشت.
در زد.
همسرش گفت کیست.
ملا گفت:انشالله منم........
مردی که در حمام زنانه کار می کرد!

اى بندگان من که بر خود اسراف و ستم کرده‌اید، از رحمت خداوند نومید نشوید که خدا همه گناهان را مى‌آمرزد و او بسیار بخشنده و مهربان است.

 

  آیا داستان مردی را که در حمام زنانه کار می کرد را شنیده اید؟

مردی که سالیان سال همه را فریب داده بود نصوح نام داشت.

نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت او مردی شهوتران بود با سواستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار مى کرد و کسى از وضع او خبر نداشت او از این راه هم امرارمعاش می کرد هم ارضای شهوت.

گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست.

او دلاک و کیسه کش حمام زنانه بود. آوازه تمیزکارى و زرنگى او به گوش همه رسیده و زنان و دختران و رجال دولت و اعیان و اشراف دوست داشتند که وى آنها را دلاکى کند و از او قبلاً وقت مى گرفتند تا روزى در کاخ شاه صحبت از او به میان آمد. دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد.

از قضا گوهر گرانبهاى دختر پادشاه در آن حمام مفقود گشت ، از این حادثه دختر پادشاه در غضب شد و دستور داد که همه کارگران را تفتیش کنند تا شاید آن گوهر ارزنده پیدا شود.

کارگران را یکى بعد از دیگرى گشتند تا اینکه نوبت به نصوح رسید او از ترس رسوایى ، حاضر نـشد که وى را تفتیش ‍ کنند، لذا به هر طرفى که مى رفتند تا دستگیرش کنند، او به طرف دیگر فرار مى کرد و این عمل او سوء ظن دزدى را در مورد او تقویت مى کرد و لذا مأمورین براى دستگیرى او بیشتر سعى مى کردند. نصوح هم تنها راه نجات را در این دید که خود را در میان خزینه حمام پنهان کند، ناچار به داخل خزینه رفته و همین که دید مأمورین براى گرفتن او به خزینه آمدند و دیگر کارش از کار گذشته و الان است که رسوا شود به خداى تعالى متوجه شد و از روى اخلاص توبه کرد در حالی که بدنش مثل بید می‌لرزید با تمام وجود و با دلی شکسته گفت: خداوندا گرچه بارها توبه‌ام بشکستم، اما تو را به مقام ستاری ات این بار نیز فعل قبیحم بپوشان تا زین پس گرد هیچ گناهی نگردم و از خدا خواست که از این غم و رسوایى نجاتش دهد.

نصوح از ته دل توبه واقعی نمود ناگهان از بیرون حمام آوازى بلند شد که دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد. پس از او دست برداشتند و نصوح خسته و نالان شکر خدا به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص ‍ شد و به خانه خود رفت.

او عنایت پرودگار را مشاهده کرد. این بود که بر توبه اش ثابت قدم ماند و فوراً از آن کار کناره گرفت.

چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد، ولی نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مال نیستم، و دیگر هم نرفت. هر مقدار مالى که از راه گناه کسب کرده بود در راه خدا به فقرا داد و چون زنان شهر از او دست بردار نبودند، دیگر نمى توانست در آن شهر بماند و از طرفى نمى توانست راز خودش را به کسى اظهار کند، ناچار از شهر خارج و در کوهى که در چند فرسنگی آن شهر بود، سکونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید.
شبی در خواب دید که کسی به او می گوید:"ای نصوح! تو چگونه توبه کرده اى و حال آنکه گوشت و پوست تو از فعل حرام روئیده شده است؟ تو باید چنان توبه کنى که گوشتهاى حرام از بدنت بریزد.» همین که از خواب بیدار شد با خودش قرار گذاشت که سنگ هاى سنگین حمل کند تا گوشت هاى حرام تنش را آب کند.

نصوح این برنامه را مرتب عمل مى کرد تا در یکى از روزها همانطورى که مشغول به کار بود، چشمش به میشى افتاد که در آن کوه چرا می کرد. از این امر به فکر فرو رفت که این میش از کجا آمده و از کیست؟

عاقبت با خود اندیشید که این میش قطعاً از شبانى فرار کرده و به اینجا آمده است، بایستى من از آن نگهدارى کنم تا صاحبش پیدا شود . لذا آن میش را گرفت و نگهدارى نمود خلاصه میش زاد ولد کرد و نصوح از شیر آن بهره مند مى شد تا سرانجام کاروانى که راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگى مشرف به هلاکت بودند عبورشان به آنجا افتاد، همین که نصوح را دیدند از او آب خواستند و او به جاى آب به آنها شیر مى داد به طورى که همگى سیر شده و راه شهر را از او پرسیدند.

وى راهى نزدیک را به آنها نشان داده و آنها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانى کردند و او در آنجا قلعه اى بنا کرده و چاه آبى حفر نمود و کم کم در آنجا منازلى ساخته و شهرکى بنا نمود و مردم از هر جا به آنجا آمده و در آن محل سکونت اختیار کردند، همگى به چشم بزرگى به او مى نگریستند.

رفته رفته، آوازه خوبى و حسن تدبیر او به گوش پادشاه آن عصر رسید که پدر آن دختر بود. از شنیدن این خبر مشتاق دیدار او شده، دستور داد تا وى را از طرف او به دربار دعوت کنند. همین که دعوت شاه به نصوح رسید، نپذیرفت و گفت: من کارى و نیازى به دربار شاه ندارم و از رفتن نزد سلطان عذر خواست.

مامورین چون این سخن را به شاه رساندند  شاه بسیار تعجب کرد و اظهار داشت حال که او نزد ما نمی آید ما مى رویم او را ببینیم.پس با درباریانش به سوى نصوح حرکت کرد، همین که به آن محل رسید به عزرائیل امر شد که جان پادشاه را بگیرد، پس پادشاه در آنجا سکته کرد و نصوح چون خبردار شد که شاه براى ملاقات و دیدار او آمده بود، در مراسم تشییع او شرکت و آنجا ماند تا او را به خاک سپردند و چون پادشاه پسرى نداشت، ارکان دولت مصلحت دیدند که نصوح را به تخت سلطنت بنشانند. چنان کردند و نصوح چون به پادشاهى رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترانیده و بعد با همان دختر پادشاه که ذکرش رفت، ازدواج کرد و چون شب زفاف و عروسى رسید، در بارگاهش ‍ نشسته بود که ناگهان شخصى بر او وارد شد و گفت چند سال قبل، میش من گم شده بود و اکنون آن را نزد تو یافته ام، مالم را به من برگردان.

نصوح گفت : درست است و دستور داد تا میش را به او بدهند، گفت چون میش مرا نگهبانى کرده اى هرچه از منافع آن استفاده کرده اى، بر تو حلال ولى باید آنچه مانده با من نصف کنى.

گفت: درست است و دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منقول را با او نصف کنند.آن شخص گفت: بدان اى نصوح، نه من شبانم و نه آن میش است بلکه ما دو فرشته براى آزمایش تو آمده ایم. تمام این ملک و نعمت اجر توبه راستین و صادقانه ات بود که بر تو حلال و گوارا باد، و از نظر غایب شدند...

***********

یا ایّها الَّذینَ آمَنوا تُوبُوا اِلَى اللهِ تَوبَةً نَصُوحاً؛ اى کسانى که ایمان آورده‌اید توبه حقیقى و خالص کنید.

قُل یا عِبادِىَ الَّذینَ اسرفُوا على اَنفُسهِم لا تَقْنطوا مِن رَحمَة الله إنّ الله یَغفرُ الذُّنوبَ جَمیعاً إنَّه هو الغَفورُ الرّحیم؛ بگو اى بندگان من که بر خود اسراف و ستم کرده‌اید، از رحمت خداوند نومید نشوید که خدا همه گناهان را مى‌آمرزد و او بسیار بخشنده و مهربان است.


بسیار داستان قشنگی بود لذت بردم با اینکه قبلا هم شنیده بودم و خونده بودم باز هم نقطه به نقطه برای عبرت خوندمش، کاش همه توبه ها مثل توبه نصوح بود نه توبه گرگ!!

بیمارستان و عشق

از لحظه‌ای که در یکی از اتاق‌های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بی‌پایانی را ادامه می‌دادند.   زن می‌خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می‌خواست او همان جا بماند.  

از حرف‌های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم.   یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می‌خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است.   در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه‌شان زنگ می‌زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می‌شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی‌کرد: «گاو و گوسفندها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می‌روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس‌ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می‌شود. بزودی برمی گردیم...»  

چند روز بعد پزشک‌ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می‌کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه‌ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره‌اش کمی درهم رفت.  بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی‌شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب‌های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی‌هوش بود.  

صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی‌توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می‌خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می‌خواست او همان جا بماند.   همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می‌زد. همان صدای بلند و همان حرف‌هایی که تکرار می‌شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می‌گذشتم داشت می‌گفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می‌شود و ما برمی‌گردیم.»  

نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می‌کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: «خواهش می‌کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته‌ام. برای این که نگران آینده‌مان نشود، وانمود می‌کنم که دارم با تلفن حرف می‌زنم.»   در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین‌شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی‌های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می‌کرد.

 

داستان قشنگی بود.داستان که چه عرض کنم واقعیتیه که گاهی با بی انصافی در مورد مردها نادیده گرفته میشه!
اﻧﯿﺸﺘﯿﻦ و راﻧﻨﺪه اش !
اﻧﯿﺸﺘﯿﻦ ﺑﺮای رﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﺳﺨﻨﺮاﻧﯽ‌ﻫﺎ و ﺗﺪرﯾﺲ در داﻧﺸﮕﺎه از راﻧﻨﺪه ﻣﻮرد اﻃﻤﯿﻨﺎن ﺧﻮد ﮐﻤﮏ ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺖ.

راﻧﻨﺪه وی ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﺎﺷﯿﻦ او را ﻫﺪاﯾﺖ ﻣﯽ‌ﮐﺮد ﺑﻠﮑﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ در ﻃﻮل ﺳﺨﻨﺮاﻧﯽ‌ﻫﺎ در ﻣﯿﺎن ﺷﻨﻮﻧﺪﮔﺎن ﺣﻀﻮر داﺷﺖ ، ﺑﻄﻮرﯾﮑﻪ ﺑﻪ ﻣﺒﺎﺣﺚ اﻧﯿﺸﺘﯿﻦ ﺗﺴﻠﻂ ﭘﯿﺪا ﮐﺮده ﺑﻮد !
ﯾﮏ روز اﻧﯿﺸﺘﯿﻦ در ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ در راه داﻧﺸﮕﺎه ﺑﻮد ﺑﺎ ﺻﺪای ﺑﻠﻨﺪ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ اﺣﺴﺎس ﺧﺴﺘﮕﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.
راﻧﻨﺪه‌اش ﭘﯿﺸﻨﻬﺎد داد ﮐﻪ آﻧﻬﺎ ﺟﺎﯾﺸﺎن را ﻋﻮض ﮐﻨﻨﺪ و او ﺟﺎی اﻧﯿﺸﺘﯿﻦ ﺳﺨﻨﺮاﻧﯽ ﮐﻨﺪ ، ﭼﺮا ﮐﻪ اﻧﯿﺸﺘﯿﻦ ﺗﻨﻬﺎ در ﯾﮏ داﻧﺸﮕﺎه اﺳﺘﺎد ﺑﻮد و در داﻧﺸﮕﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺳﺨﻨﺮاﻧﯽ داﺷﺖ ﮐﺴﯽ او را ﻧﻤﯽ‌ﺷﻨﺎﺧﺖ و ﻃﺒﻌﺎ ﻧﻤﯽ‌ﺗﻮاﻧﺴﺘﻨﺪ او را از راﻧﻨﺪه اﺻﻠﯽ ﺗﺸﺨﯿﺺ دﻫﻨﺪ.
اﻧﯿﺸﺘﯿﻦ ﻗﺒﻮل ﮐﺮد، اﻣﺎ در ﻣﻮرد اﯾﻨﮑﻪ اﮔﺮ ﭘﺲ از ﺳﺨﻨﺮاﻧﯽ ﺳﻮاﻻت ﺳﺨﺘﯽ از وی ﺑﭙﺮﺳﻨﺪ او ﭼﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﮐﻤﯽ ﺗﺮدﯾﺪ داﺷﺖ.
ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎل ﺳﺨﻨﺮاﻧﯽ راﻧﻨﺪه ﺑﻪ ﻧﺤﻮی ﻋﺎﻟﯽ اﻧﺠﺎم ﺷﺪ وﻟﯽ ﺗﺼﻮر اﻧﯿﺸﺘﯿﻦ درﺳﺖ از آب دراﻣﺪ. داﻧﺸﺠﻮﯾﺎن در ﭘﺎﯾﺎن ﺳﺨﻨﺮاﻧﯽ ﺷﺮوع ﺑﻪ ﻣﻄﺮح ﮐﺮدن ﺳﻮاﻻت ﺧﻮد ﮐﺮدﻧﺪ.
در اﯾﻦ ﺣﯿﻦ راﻧﻨﺪه ﺑﺎﻫﻮش ﮔﻔﺖ : ﺳﻮاﻻت ﺑﻪ ﻗﺪری ﺳﺎده ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ راﻧﻨﺪه ﻣﻦ ﻧﯿﺰ ﻣﯽ ﺗﻮاﻧﺪ ﺑﻪ آﻧﻬﺎ ﭘﺎﺳﺦ دﻫﺪ.
ﺳﭙﺲ اﻧﯿﺸﺘﯿﻦ از ﻣﯿﺎن ﺣﻀﺎر ﺑﺮﺧﻮاﺳﺖ و ﺑﻪ راﺣﺘﯽ ﺑﻪ ﺳﻮاﻻت ﭘﺎﺳﺦ داد ﺑﻪ ﺣﺪی ﮐﻪ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﮕﻔﺘﯽ ﺣﻀﺎر ﺷﺪ !

در جستجوی آب حیات !
ذوالقرنین عمری دراز داشت اما عمر جاویدان می‌خواست و در کتاب‌ها خوانده بود که در جهان چشمه‌ای هست نامش آب حیوان یا آب حیات که هر که از آن بنوشد عمر جاوید یابد. پس راز آن را از خضر پرسید و خضر نشانی‌ها که می‌دانست می‌گفت و چون معلوم شده‌بود که جای چشمهٔ آب حیات در ظلمات است، ذوالقرنین عزم راه کرد و خضر و الیاس را با خود همراه کرد که الیاس نیز از برگزیدگان روزگار بود. مدت‌ها در سرزمین تاریک جهان گردش کردند و از هر آبی و چشمه‌ای امتحان کردند اما خوردن آب حیات ذوالقرنین را نصیب نبود و خضر و الیاس در جستجو به آب حیات رسیدند و از آن نوشتیدند و اثر آن را دانستند و چون به ذوالقرنین خبر رسید هرچه جستجو کردند دیگر آن چشمه را نیافتند و چون مدت سفر دراز شده بود و آذوقه کم داشتند برگشتند تا دوباره با اسباب فراهم بروند. اما عمر ذوالقرنین به سفر دوباره نرسید و بدینسان خضر و الیاس عمر جاوید یافتند و می‌گویند الیاس در جوانی کشتی‌بان بود و سفر دریا دوست می‌داشت و بدین سبب وی بیش‌تر در دریاها به سر می‌برد و گمشدگان و درماندگان را راهبری می‌کند و خضر در خشکی‌ها به سر می‌برد و هر که در خدمت مردم و راستی و پا کی کوتاهی نکند و دیدار خضر را دریابد و از او حاجت بخواهد حاجتش برآورده شود و هرچه از او بپرسد جواب درست بشنود.
فرشته کوچولوی غمگین

مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیار دوست می داشت.دخترک به بیماری سختی مبتلا شد.پدر به هر دری زد تا کودک سلامتیش را دوباره به دست بیاورد هر چه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد.
پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد.با هیچ کس صحبت نمی کرد و سر کار نمی رفت.دوستان و آشنایان خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند ولی موفق نشدند.
شبی پدر رویای عجیبی دید.دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند.
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود.مرد وقتی جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است همان دختر خودش است.پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد از او پرسید:دلبندم چرا غمگینی؟چرا شمع تو خاموش است؟
دخترک به پدرش گفت:بابا جان هر وقت شمع من روشن می شود اشک های تو آن را خاموش می کند و هر وقت تو دلتنگ می شوی من هم غمگین می شوم.
پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود از خواب پرید.
اشکهایش را پاک کرد انزوا را رها کرد و به زندگی عادی خود باز گشت.

یه کشاورز پیر به پسرش که تو زندان بود نامه نوشت که : پسرم امسال نمیتونم چیزی بکارم تو زمین . چون تو نیستی که زمین رو شخم بزنی ....

پسر در جواب نامه بهش گفت : پدر جان حتی فکر شخم زدن زمین رو هم نکن . چون من پولایی که دزدیدم رو توی اون زمین قایم کردم ...

پلیسها نامه پسر رو خوندن و سریع رفتن به اون زمین شروع کردن به کندن ولی هیچی پیدا نکردن.

فردای اون روز پسر دوباره نامه داد به پدرش : حالا زمینت آمادست پدر .... این بهترین کمکی بود که تونستم از اینجا بکنم ....
پیش داوری و قضاوت... بند بند زدم تا خوانندگان فهیم وبلاگ حوصله کنن....
ﺑﺮﺍﯼﻳﮏﻋﻤﻞﺟﺮﺍﺣﯽﺍﻭﺭﮊﺍﻧﺴﯽ،
ﭘﺰﺷﮏﺑﺎﻋﺠﻠﻪﺭﺍﻫﯽﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥﺷﺪ.
ﺍﻭﭘﺲﺍﺯﺍﻳﻨﮑﻪﺟﻮﺍﺏﺗﻠﻔﻦﺭﺍﺩﺍﺩ،
ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪﻟﺒﺎﺳﻬﺎﻳﺶﺭﺍﻋﻮﺽﮐﺮﺩﻭ
ﻣﺴﺘﻘﻴﻢﻭﺍﺭﺩﺑﺨﺶﺟﺮﺍﺣﯽﺷﺪ.ﺍﻭ
ﭘﺪﺭﭘﺴﺮﺭﺍﺩﻳﺪﮐﻪﺩﺭﺭﺍﻫﺮﻭﻣﯽﺭﻓﺖ
ﻭﻣﯽﺁﻣﺪﻭﻣﻨﺘﻈﺮﺩﮐﺘﺮﺑﻮﺩ.ﺑﻪ
ﻣﺤﺾﺩﻳﺪﻥﺩﮐﺘﺮ،ﭘﺪﺭﺩﺍﺩﺯﺩ:»ﭼﺮﺍ
ﺍﻳﻨﻘﺪﺭﻃﻮﻝﮐﺸﻴﺪﺗﺎﺑﻴﺎﻳﯽ؟ﻣﮕﺮ
ﻧﻤﻴﺪﺍﻧﯽﺯﻧﺪﮔﯽﭘﺴﺮﻣﻦﺩﺭﺧﻄﺮ
ﺍﺳﺖ؟ﻣﮕﺮﺗﻮﺍﺣﺴﺎﺱﻣﺴﺌﻮﻟﻴﺖ
ﻧﺪﺍﺭﯼ؟«
ﭘﺰﺷﮏﻟﺒﺨﻨﺪﯼﺯﺩﻭﮔﻔﺖ» :ﻣﺘﺄﺳﻔﻢ،
ﻣﻦﺩﺭﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥﻧﺒﻮﺩﻡﻭﭘﺲﺍﺯ
ﺩﺭﻳﺎﻓﺖﺗﻤﺎﺱﺗﻠﻔﻨﯽ،ﻫﺮﭼﻪﺳﺮﻳﻌﺘﺮ
ﺧﻮﺩﻡﺭﺍﺭﺳﺎﻧﺪﻡﻭﺍﮐﻨﻮﻥ،ﺍﻣﻴﺪﻭﺍﺭﻡ
ﺷﻤﺎﺁﺭﺍﻡﺑﺎﺷﻴﺪﺗﺎﻣﻦﺑﺘﻮﺍﻧﻢﮐﺎﺭﻡﺭﺍ
ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﻢ«.
ﭘﺪﺭﺑﺎﻋﺼﺒﺎﻧﻴﺖﮔﻔﺖ:»ﺁﺭﺍﻡﺑﺎﺷﻢ؟!
ﺍﮔﺮﭘﺴﺮﺧﻮﺩﺕﻫﻤﻴﻦﺣﺎﻻﺗﻮﯼ
ﻫﻤﻴﻦﺍﺗﺎﻕﺑﻮﺩﺁﻳﺎﺗﻮﻣﻲﺗﻮﺍﻧﺴﺘﯽ
ﺁﺭﺍﻡﺑﮕﻴﺮﯼ؟ﺍﮔﺮﭘﺴﺮﺧﻮﺩﺕﻫﻤﻴﻦ
ﺣﺎﻻ ﻣﻲ ﻣﺮﺩ ﭼﮑﺎﺭ ﻣﻲ ﮐﺮﺩﯼ؟«
ﭘﺰﺷﮏﺩﻭﺑﺎﺭﻩﻟﺒﺨﻨﺪﯼﺯﺩﻭﭘﺎﺳﺦﺩﺍﺩ:
»ﻣﻦﺟﻮﺍﺑﯽﺭﺍﮐﻪﺩﺭﮐﺘﺎﺏﻣﻘﺪﺱ
ﺍﻧﺠﻴﻞﮔﻔﺘﻪﺷﺪﻩﻣﻲﮔﻮﻳﻢ؛ﺍﺯﺧﺎﮎ
ﺁﻣﺪﻩﺍﻳﻢﻭﺑﻪﺧﺎﮎﺑﺎﺯﻣﯽﮔﺮﺩﻳﻢ.
ﺷﻔﺎﺩﻫﻨﺪﻩﻳﮑﯽﺍﺯﺍﺳﻤﻬﺎﯼﺧﺪﺍﻭﻧﺪ
ﺍﺳﺖ.ﭘﺰﺷﮏﻧﻤﻲﺗﻮﺍﻧﺪﻋﻤﺮﺭﺍ
ﺍﻓﺰﺍﻳﺶﺩﻫﺪ.ﺑﺮﻭ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺴﺮﺕ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ
ﺷﻔﺎﻋﺖﺑﺨﻮﺍﻩ.ﻣﺎﺑﻬﺘﺮﻳﻦﮐﺎﺭﻣﺎﻥﺭﺍ
ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽ ﺩﻫﻴﻢ ﺑﻪ ﻟﻄﻒ ﻭ ﻣﻨﺖ ﺧﺪﺍ«.
ﭘﺪﺭﺯﻣﺰﻣﻪﮐﺮﺩ:»ﻧﺼﻴﺤﺖﮐﺮﺩﻥ
ﺩﻳﮕﺮﺍﻥﻭﻗﺘﯽﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺩﺭﺷﺮﺍﻳﻂ ﺁﻧﺎﻥ
ﻧﻴﺴﺘﻴﻢ ﺁﺳﺎﻥ ﺍﺳﺖ«.
ﻋﻤﻞﺟﺮﺍﺣﯽﭼﻨﺪﺳﺎﻋﺖﻃﻮﻝﮐﺸﻴﺪ
ﻭﺑﻌﺪﭘﺰﺷﮏﺍﺯﺍﺗﺎﻕﻋﻤﻞﺑﺎ
ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽﺑﻴﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪﻭ ﮔﻔﺖ» :ﺧﺪﺍ ﺭﺍ
ﺷﮑﺮ!ﭘﺴﺮﺷﻤﺎﻧﺠﺎﺕﭘﯿﺪﺍﮐﺮﺩ«.ﻭ
ﺑﺪﻭﻥﺍﻳﻨﮑﻪﻣﻨﺘﻈﺮﺟﻮﺍﺏﭘﺪﺭﺷﻮﺩ،ﺑﺎ
ﻋﺠﻠﻪﻭﺩﺭﺣﺎﻟﻴﮑﻪﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥﺭﺍﺗﺮﮎ
ﻣﯽﮐﺮﺩﮔﻔﺖ:»ﺍﮔﺮﺷﻤﺎﺳﺆﺍﻟﯽ
ﺩﺍﺭﻳﺪ، ﺍﺯ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭ ﺑﭙﺮﺳﻴﺪ«.
ﭘﺪﺭﺑﺎﺩﻳﺪﻥﭘﺮﺳﺘﺎﺭﯼﮐﻪﭼﻨﺪﻟﺤﻈﻪ
ﭘﺲﺍﺯﺗﺮﮎﭘﺰﺷﮏﺩﻳﺪﮔﻔﺖ» :ﭼﺮﺍﺍﻭ
ﺍﻳﻨﻘﺪﺭﻣﺘﮑﺒﺮ ﺍﺳﺖ؟ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﭼﻨﺪ
ﺩﻗﻴﻘﻪﺻﺒﺮﮐﻨﺪﺗﺎﻣﻦﺩﺭﻣﻮﺭﺩ
ﻭﺿﻌﻴﺖ ﭘﺴﺮﻡ ﺍﺯﺵ ﺳﺆﺍﻝ ﮐﻨﻢ؟«
ﭘﺮﺳﺘﺎﺭﺩﺭﺣﺎﻟﻴﮑﻪﺍﺷﮏﺍﺯﭼﺸﻤﺎﻧﺶ
ﺟﺎﺭﯼﺑﻮﺩﭘﺎﺳﺦﺩﺍﺩ:»ﭘﺴﺮﺵﺩﻳﺮﻭﺯ
ﺩﺭﻳﮏ ﺣﺎﺩﺛﻪﯼ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽﻣﺮﺩ.ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺎ
ﺑﺎﺍﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻋﻤﻞﺟﺮﺍﺣﯽ ﭘﺴﺮ ﺗﻮ ﺗﻤﺎﺱ
ﮔﺮﻓﺘﻴﻢ،ﺍﻭﺩﺭﻣﺮﺍﺳﻢﺗﺪﻓﻴﻦﺑﻮﺩﻭ
ﺍﮐﻨﻮﻥﮐﻪﺍﻭﺟﺎﻥﭘﺴﺮﺗﻮﺭﺍﻧﺠﺎﺕﺩﺍﺩ
ﺑﺎﻋﺠﻠﻪﺍﻳﻨﺠﺎﺭﺍﺗﺮﮎﮐﺮﺩﺗﺎﻣﺮﺍﺳﻢ
ﺧﺎﮐﺴﭙﺎﺭﯼﭘﺴﺮﺵﺭﺍﺑﻪﺍﺗﻤﺎﻡ
ﺑﺮﺳﺎﻧﺪ«.
ﻫﺮﮔﺰﺯﻭﺩﮐﺴﯽﺭﺍﻗﻀﺎﻭﺕﻧﮑﻨﻴﺪ
ﭼﻮﻥﺷﻤﺎﻧﻤﻲﺩﺍﻧﻴﺪﺯﻧﺪﮔﯽﺁﻧﺎﻥ
ﭼﮕﻮﻧﻪﺍﺳﺖﻭﭼﻪ ﺑﺮﺁﻧﺎﻥﻣﻲﮔﺬﺭﺩ ﻳﺎ
ﺁﻧﺎﻥ ﺩﺭ ﭼﻪ ﺷﺮﺍﻳﻄﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ.


متاسفانه قضاوت در مورد دیگران یک امر عادی و تقریبا اجتناب ناپذیره...
ما همیشه درحال قضاوت دیگران وحتی خودمون هستیم و گاه حکمهایی رو که به خودمون صادر میکنیم بسیار شدیدتر از حکمهاییه که به دیگران صادر میکنیم.ما به عنوان ی انسان،باتوجه به دانش وعقل و هوش و تجربیاتمون،حق داریم نظری در مورد افراد داشته باشیم اما اغلب اوقات، احساسی که در اون لحظه داریم به تمام دانش و عقل و هوش و تجربیاتمون که همگی ناقص هستند غلبه میکنن وشروع میکنیم به بدترین قضاوتها؛و اکثر اوقات پشیمان از قضاوتی که کردیم!
اصولا اگر ناقص بودن انسان رو بپذیریم؛انسان صلاحیت قضاوت نداره و قضاوتهای اون فقط بر اساس شواهدیه که فعلا بدست آورده.به همین دلیل طرفداران حقوق بشر با اعدام مخالف هستند...
حتما همین حالا شما خواننده محترم درحال صدور حکم هستین.نه؟؟:))

پاسخ:
بقیه رو نمیدونم ولی کار الان من بی ارتباط به قضاوت و صدور حکم نیست . نظر رو با دقت میخونم و چنانچه به قیچی ممیزی ! نیاز نداشته باشه تاییدش میکنم :))
بله درسته.شما مجبورید!که قضاوت کنید .من اعتقاد دارم که شما قاضی عادلی هستید!
پاسخ:
نمیدونم این تعریف بود یا تیکه ولی در هر حال از ابراز لطف شما ممنونم !
بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
من تو یک سایتی میبینم این ******** البته به قول خودشون دکتر ********!! خیلی دکتر دکتر مینویسه !! بابا یکی نیست بهش بگه دکترا به درس خوندن نیست به انسانیته!!!
پاسخ:
با اون قسمت نظرتون که طرف بخودش نباید بگه دکتر یا "ما" موافقم، اما دکترا به انسان بودن خلاصه نمیشه که . باید اون انسان تحصیلات مربوطه رو هم طی کرده باشه تا بشه دکتر

یک روز دروغ به حقیقت گفت میای بریم دریا شنا کنیم؟حقیقته ساده و زود باور پذیرفت.آنها کنار دریا رفتند. حقیقت تا لباسهایش را در آورد دروغ آنهارا دزدید و فرار کرد.از آن به بعد حقیقت عریان و زشت است, ولی دروغ در لباس حقیقت زیباست.


ﯾﮏﺭﻭﺯﺻﺒﺢ،ﭼﻨﮕﯿﺰﺧﺎﻥ ﻣﻐﻮﻝﻭ ﺩﺭﺑﺎﺭﯾﺎﻧﺶ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﮑﺎﺭ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺭﻓﺘﻨﺪ.ﻫﻤﺮﺍﻫﺎﻧﺶﺗﯿﺮﻭﮐﻤﺎﻧﺸﺎن ﺭا برﺩﺍﺷﺘﻨﺪﻭ ﭼﻨﮕﯿﺰﺧﺎﻥ
ﺷﺎﻫﯿﻦﻣﺤﺒﻮﺑﺶ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺳﺎﻋﺪﺵ
ﻧﺸﺎﻧﺪ.ﺷﺎﻫﯿﻦ  ﺍﺯ ﻫﺮﭘﯿﮑﺎﻧﯽ ﺩﻗﯿﻖﺗﺮ
ﻭﺑﻬﺘﺮﺑﻮﺩ،ﭼﺮﺍﮐﻪﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺴﺖﺩﺭ
ﺁﺳﻤﺎﻥﺑﺎﻻﺑﺮﻭﺩﻭﺁﻧﭽﻪﺭﺍﺑﺒﯿﻨﺪﮐﻪ
ﺍﻧﺴﺎﻥﻧﻤﯽ ﺩﯾﺪ.ﺍﻣﺎ ﺑﺎﻭﺟﻮﺩ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﻮﺭ
ﻭﻫﯿﺠﺎﻥﮔﺮﻭﻩ،ﺷﮑﺎﺭﯼﻧﮑﺮﺩﻧﺪ.
ﭼﻨﮕﯿﺰﺧﺎﻥﻣﺎﯾﻮﺱﺑﻪﺍﺭﺩﻭﺑﺮﮔﺸﺖ،
ﺍﻣﺎﺑﺮﺍﯼﺁﻧﮑﻪﻧﺎﮐﺎﻣﯽﺍﺵﺑﺎﻋﺚ
ﺗﻀﻌﯿﻒﺭﻭﺣﯿﻪﯼﻫﻤﺮﺍﻫﺎﻧﺶﻧﺸﻮﺩ،
ﺍﺯﮔﺮﻭﻩﺟﺪﺍﺷﺪﻭﺗﺼﻤﯿﻢﮔﺮﻓﺖﺗﻨﻬﺎ
ﻗﺪﻡﺑﺰﻧﺪ.ﺑﯿﺸﺘﺮﺍﺯﺣﺪﺩﺭﺟﻨﮕﻞﻣﺎﻧﺪﻩ
ﺑﻮﺩﻧﺪﻭﻧﺰﺩﯾﮏﺑﻮﺩﺧﺎﻥﺍﺯﺧﺴﺘﮕﯽﻭ
ﺗﺸﻨﮕﯽﺍﺯﭘﺎﺩﺭﺑﯿﺎﯾﺪ.ﮔﺮﻣﺎﯼﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ
ﺗﻤﺎﻡﺟﻮﯾﺒﺎﺭﻫﺎﺭﺍﺧﺸﮑﺎﻧﺪﻩﺑﻮﺩﻭﺁﺑﯽ
ﭘﯿﺪﺍﻧﻤﯽﮐﺮﺩ،ﺗﺎﺍﯾﻨﮑﻪﺭﮔﻪﯼﺁﺑﯽﺩﯾﺪ
ﮐﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺳﻨﮕﯽ ﺟﻠﻮﯾﺶ ﺟﺎﺭﯼ ﺑﻮﺩ.
ﺧﺎﻥﺷﺎﻫﯿﻦﺭﺍﺍﺯﺭﻭﯼﺑﺎﺯﻭﯾﺶﺑﺮ
ﺯﻣﯿﻦﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺟﺎﻡ ﻧﻘﺮﻩ ﮐﻮﭼﮑﺶ ﺭﺍ
ﮐﻪﻫﻤﯿﺸﻪﻫﻤﺮﺍﻫﺶﺑﻮﺩ،ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ.
ﭘﺮﺷﺪﻥﺟﺎﻡﻣﺪﺕﺯﯾﺎﺩﯼﻃﻮﻝﮐﺸﯿﺪ،
ﺍﻣﺎﻭﻗﺘﯽﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺖﺁﻥﺭﺍﺑﻪﻟﺒﺶ
ﻧﺰﺩﯾﮏﮐﻨﺪ، ﺷﺎﻫﯿﻦﺑﺎﻝ ﺯﺩﻭ ﺟﺎﻡﺭﺍ ﺍﺯ
ﺩﺳﺖﺍﻭﺑﯿﺮﻭﻥﺍﻧﺪﺍﺧﺖ.ﭼﻨﮕﯿﺰﺧﺎﻥ
ﺧﺸﻤﮕﯿﻦﺷﺪ،ﺍﻣﺎﺷﺎﻫﯿﻦﺣﯿﻮﺍﻥ
ﻣﺤﺒﻮﺑﺶﺑﻮﺩ،ﺷﺎﯾﺪﺍﻭﻫﻢﺗﺸﻨﻪﺍﺵ
ﺑﻮﺩ.ﺟﺎﻡﺭﺍﺑﺮﺩﺍﺷﺖ،ﺧﺎﮎﺭﺍﺍﺯﺁﻥ
ﺯﺩﻭﺩﻭﺩﻭﺑﺎﺭﻩﭘﺮﺵﮐﺮﺩ.ﺍﻣﺎﺟﺎﻡﺗﺎ
ﻧﯿﻤﻪﭘﺮﻧﺸﺪﻩﺑﻮﺩﮐﻪﺷﺎﻫﯿﻦﺩﻭﺑﺎﺭﻩ
ﺁﻥ ﺭﺍ ﭘﺮﺕ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺁﺑﺶ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺭﯾﺨﺖ.
ﭼﻨﮕﯿﺰﺧﺎﻥﺣﯿﻮﺍﻧﺶﺭﺍﺩﻭﺳﺖﺩﺍﺷﺖ،
ﺍﻣﺎﻣﯽﺩﺍﻧﺴﺖﻧﺒﺎﯾﺪﺑﮕﺬﺍﺭﺩﮐﺴﯽﺑﻪ
ﻫﯿﭻﺷﮑﻠﯽﺑﻪﺍﻭﺑﯽﺍﺣﺘﺮﺍﻣﯽﮐﻨﺪ،
ﭼﺮﺍﮐﻪ ﺍﮔﺮﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺭﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﺭﺍ
ﻣﯽﺩﯾﺪ،ﺑﻌﺪﺑﻪﺳﺮﺑﺎﺯﺍﻧﺶﻣﯽﮔﻔﺖ
ﮐﻪﻓﺎﺗﺢﮐﺒﯿﺮﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﺪﯾﮏﭘﺮﻧﺪﻩﯼ
ﺳﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﻣﻬﺎﺭ ﮐﻨﺪ.
ﺍﯾﻦﺑﺎﺭ ﺷﻤﺸﯿﺮﺍﺯ ﻏﻼﻑﺑﯿﺮﻭﻥ ﮐﺸﯿﺪ،
ﺟﺎﻡﺭﺍﺑﺮﺩﺍﺷﺖﻭﺷﺮﻭﻉﮐﺮﺩﺑﻪﭘﺮ
ﮐﺮﺩﻥﺁﻥ.ﯾﮏﭼﺸﻤﺶﺭﺍﺑﻪﺁﺏ
ﺩﻭﺧﺘﻪﺑﻮﺩﻭﺩﯾﮕﺮﯼﺭﺍﺑﻪﺷﺎﻫﯿﻦ.
ﻫﻤﯿﻦﮐﻪﺟﺎﻡﭘﺮﺷﺪﻭﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺖ
ﺁﻥﺭﺍﺑﻨﻮﺷﺪ،ﺷﺎﻫﯿﻦﺩﻭﺑﺎﺭﻩﺑﺎﻝﺯﺩﻭ
ﺑﻪﻃﺮﻑﺍﻭﺣﻤﻠﻪﺁﻭﺭﺩ.ﭼﻨﮕﯿﺰﺧﺎﻥﺑﺎ
ﯾﮏﺿﺮﺑﻪﯼﺩﻗﯿﻖﺳﯿﻨﻪﺷﺎﻫﯿﻦﺭﺍ
ﺷﮑﺎﻓﺖ.
ﺟﺮﯾﺎﻥﺁﺏﺧﺸﮏ ﺷﺪﻩﺑﻮﺩ.ﭼﻨﮕﯿﺰﺧﺎﻥ
ﮐﻪﻣﺼﻤﻢﺑﻮﺩﺑﻪﻫﺮﺷﮑﻠﯽﺁﺏﺭﺍ
ﺑﻨﻮﺷﺪ،ﺍﺯﺻﺨﺮﻩﺑﺎﻻﺭﻓﺖﺗﺎ
ﺳﺮﭼﺸﻤﻪﺭﺍﭘﯿﺪﺍﮐﻨﺪ.ﺍﻣﺎﺩﺭﮐﻤﺎﻝ
ﺗﻌﺠﺐﻣﺘﻮﺟﻪﺷﺪﮐﻪﺁﻥﺑﺎﻻﺑﺮﮐﻪﺁﺏ
ﮐﻮﭼﮑﯽﺍﺳﺖﻭﻭﺳﻂﺁﻥ،ﯾﮑﯽﺍﺯ
ﺳﻤﯽﺗﺮﯾﻦﻣﺎﺭﻫﺎﯼﻣﻨﻄﻘﻪﻣﺮﺩﻩ
ﺍﺳﺖ.ﺍﮔﺮﺍﺯﺁﺏﺧﻮﺭﺩﻩﺑﻮﺩ،ﺩﯾﮕﺮﺩﺭ
ﻣﯿﺎﻥﺯﻧﺪﮔﺎﻥﻧﺒﻮﺩ.ﺧﺎﻥﺷﺎﻫﯿﻦﻣﺮﺩﻩ
ﺍﺵﺭﺍﺩﺭﺁﻏﻮﺵﮔﺮﻓﺖﻭﺑﻪﺍﺭﺩﻭﮔﺎﻩ
ﺑﺮﮔﺸﺖ.ﺩﺳﺘﻮﺭﺩﺍﺩ ﻣﺠﺴﻤﻪﯼ ﺯﺭﯾﻨﯽ
ﺍﺯﺍﯾﻦ ﭘﺮﻧﺪﻩﺑﺴﺎﺯﻧﺪ ﻭ ﺭﻭﯼﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﺎﻝ
ﻫﺎﯾﺶﺣﮏﮐﻨﻨﺪ:»ﯾﮏﺩﻭﺳﺖ،ﺣﺘﯽ
ﻭﻗﺘﯽﮐﺎﺭﯼﻣﯽﮐﻨﺪﮐﻪﺩﻭﺳﺖﻧﺪﺍﺭﯾﺪ،
ﻫﻨﻮﺯﺩﻭﺳﺖﺷﻤﺎﺳﺖ«ﻭﺑﺮﺑﺎﻝ
ﺩﯾﮕﺮﺵﻧﻮﺷﺘﻨﺪ:»ﻫﺮﻋﻤﻞﺍﺯﺭﻭﯼ
ﺧﺸﻢ، ﻣﺤﮑﻮﻡ ﺑﻪ ﺷﮑﺴﺖ ﺍﺳﺖ
پاسخ:
زهر یک مار فقطفقط از طریق نیش زدن و ورود به جریان خون کشنده است و چنانچه نوشیده شود و در مسیر گوارشی شخص زخمی نباشد ، اسید معده بلافاصله آن را خنثی میکند و معمولا کشنده نیست.

مردی در کنار رودخانه‌ای ایستاده بود.

 

 

ناگهان صدای فریادی را ‌شنید و متوجه ‌شد که کسی در حال غرق شدن است.

 

 

فوراً به آب ‌پرید و او را نجات ‌داد...

 

 

اما پیش از آن که نفسی تازه کند فریادهای دیگری را شنید

 

 

 و باز به آب ‌پرید و دو نفر دیگر را نجات ‌داد!

 

 

اما پیش از این که حالش جا بیاید صدای چهار نفر دیگر را که کمک می‌خواستند ‌شنید ...!

 

 

او تمام روز را صرف نجات افرادی ‌کرد که در چنگال امواج خروشان گرفتار شده بودند ، غافل از این

 

که چند قدمی بالاتر دیوانه‌ای مردم را یکی یکی به رودخانه می‌انداخت...!

 

 

حــــــــــــاج آقــــــــــــا
حاج آقا در راه بازگشت از حج بود که

در خیابان کودک فقیری را دید که غذایش را با سگی گرسنه تقسیم میکند
نزدیک رفت و پرسید :
چرا غذایت را به این حیوان نجس میدهی ؟
کودک سگ را بوسید و گفت :
از نظر من هیچ حیوانی نجس نیست
این سگ نه خانه دارد،نه غذا دارد،هیچکس را ندارد

اگر من کمکش نکنم میمیرد

حاج آقا گفت :
سگ بی خانمان در همه جا وجود دارد

آیا تو میتوانی همه آنها را از مرگ نجات دهی؟
آیا تو میتوانی جهان را تغییر دهی؟

پسر نگاهی به سگ کرد و گفت :
کاری که من برای این سگ میکنم،تمام جهانش را تغییر میدهد

روایت است که حاج آقا

بدلیل آنکه بد ضایع شده بود

دمش را گذاشت لای پایش و بسرعت متواری شد
مشاورمجانی

مرد برنج فروشی بود که به درس های شیوانا بسیار علاقه داشت. اما به خاطر شغلی که داشت مجبور بود روزها در بازار مشغول کار باشد و شب ها نیز نزد خانواده برود. روزی این مرد نزد شیوانا آمد و به او گفت:"

 

در بازار کسی هست که بدخواه من است و اتفاقا مغازه اش درست مقابل مغازه من است. او عطاری داشت اما از روی کینه و دشمنی برنج هم کنار اجناسش می فروشد و دائم حرکات و سکنات من و شاگردان و وضع مغازه ام را زیر نظر دارد و اگر اشتباهی انجام دهیم بلافاصله آن را برای مشتریان خود نقل می کند. از سوی دیگر به خاطر نوع تفکرم اهل آزاردادن و مقابله مثل نیستم و دوست هم ندارم با چنین شخصی درگیر شوم. مرا راهنمایی کنید که چه کنم!؟"

 

شیوانا با لبخند گفت: اینکه آدم بدخواهی با این سماجت و جدیت داشته باشد ، آنقدرها هم بد نیست!! بدخواه تو حتی بیشتر از تو برای بررسی و ارزیابی و تحلیل تو و مغازه ات وقت گذاشته است و وقت می گذارد. تو وقتی در حال خودت هستی او در حال فکر کردن به توست و این یعنی تو هر لحظه می توانی از نتیجه تلاش های او به نفع خودت استفاده کنی.

 

من به جای تو بودم به طور پیوسته مشتریانی نزد عطارمی فرستادم و از او در مورد تو پرس و جو می کردم. او هم آخرین نتیجه ارزیابی خودش در مورد کم کاری شاگردان یا نواقص و معایب موجود در مغازه ات را برای آن مشتری نقل می کند و در نتیجه تو با کمترین هزینه از مشورت یک فرد دقیق و نکته سنج استفاده بهره مند می شوی! بگذار بدخواه تو فکر کند از تو به خاطر شرم و حیایی و احترام و حرمتی که داری و نمی توانی واکنش نشان دهی ، جلوتر است.

 

از بدخواهت کمک بگیر و نواقص ات را جبران کند. زمان که بگذرد تو به خاطر استفاده تمام وقت از یک مشاور شبانه روزی مجانی به منفعت می رسی و عطار سرانجام به خاطر مشورت شبانه روزی مجانی و بدون سود برای تو سربراه خواهد شد. نهایتا چون تو بی نقص می شوی، و از همه مهم تر واکنش ناشایست نشان نمی دهی، او نیز کمال و توفیق تو را تائید خواهد کرد و دست از بدخواهی برخواهد داشت.


طنز: از بدو تولد تا پیری

پیرو مذاکراتی که با دکتر در روز سونوگرافی داشتیم، قرار شد در اسفند ماه متولد بشم. همه شادمان و منتظر بودند که بالاخره من به دنیا بیایم، حتی پیشاپیش برایم لباس و دیگر اقلام مورد نیاز گرفته شد اما یکهو زیر قرارم با دکتر زدم و ترجیح دادم در فروردین متولدشوم!





بدو تولد


پیرو مذاکراتی که با دکتر در روز سونوگرافی داشتیم، قرار شد در اسفند ماه متولد بشم. همه شادمان و منتظر بودند که بالاخره من به دنیا بیایم، حتی پیشاپیش برایم لباس و دیگر اقلام مورد نیاز گرفته شد اما یکهو زیر قرارم با دکتر زدم و ترجیح دادم در فروردین متولدشوم!

وقتی هم به دنیا آمدم، به بقیه گفتم دلیل تاخیرم در امر تولد این بوده است که هوای مادرم را داشته ام و ایشان اذیت می شد اگر بنده در فصل سرما به همگان افتخار داده و به دنیا می آمدم! ولی بین خودمان باشد، در روزهای آخر متوجه شدم دختر هستم و با خودم گفتم بهتر است تاخیرم را چند روزی عقب بیندازم تا به خاطر چند ماه، یک سال سنم افزوده نشود!



دوران نوجوانی

امروز در منزل قرار بود مادرمانب رای اینکه فردا ناهار آب گوشت داشته باشیم یا ماکارونی، رأی گیری کند. از قبل با پدرم مذاکراتی انجام داده بودم و او مرا متقاعد کرده بود آب گوشت غذای لذیذی است و بهتر است به این ذرا رأی دهم. در روز رأی گیری یکهو و در مقابل چشمان تعجب زده پدرم به ماکارونی رأی دادم!

دوران دبیرستان


بعد از هزار خواهش و تمنا، بالاخره بچه ها موافقت کردندکه زنگ ورزش من را هم در تیم فوتبالشان جای دهند. خیلی از این مورد خوشحال شدم. من کلا الگوی ورزشی ام استاد استادی است و وقتی به تیم خودمان گل زدم، نمی دانم چرا بقیه بچه ها از دستم ناراحت شدند! حتی یکی از آنها به من گفت: «خائن» !



دوران دانشجویی

با بچه ها قرار گذاشتیم هیچ کس به استاد یادآوری نکند که امتحان داریم اما همان روز و به محض ورود معلم سر کلاس با صدای بلند گفت: «استاد! امتحان داریم! » ، بعد از کلاس هم که چند نفر آمدند حالم را بگیرند، به آنها گفتم: «انسان باید راستگو باشد، راستگویی امر بسیار خوبی است! » البته بین خودمان باشد با خودم گفت من که این درس را هم بخوانم آخرش نمره درست و حسابی نمی گیرم، پس چه بهتر که بقیه هم نخوانده امتحان بدهند که همه نمره ها برود روی نمودار!

دوران میان سالی


از دوران میان سالی ام خاطره مهمی به یاد ندارم. فقط یک بار نمی دانم جلسه اولیا و مربیان در مدرسه بود یا جلسه ای دیگر، که خودم هم متوجه نشدم چه رأیی دادم و مطبوعات حسابی اذیتم کردند!

دوران پیری


وقتی انسان پیر می شود، دیگر آ «برو و بیای سابق را ندارد. بچه هایم جلسه ای تشکیل دادند تا تصمیم گیری کنند که مرا به خانه سالمندان ببرند یا خیر! بین خودمان باشد من از خانه سالمندان خیلی بدم می آید! در ابتدا رأی گیری بین فرزندان صورت گرفت و دو رأی موافق و دو رأی مخالف برای رفتن به خانه سالمندان وجود داشت! … بعد بچه ها گفتند برای آنکه در آمپاس نمانند، به من هم حق رأی داده شود، در ابتدا خیلی خوشحال شدم که دیگر لازم نیست به خانه سالمندان بروم اما وقتی نتایج رأی شماری اعلام شد، متعجب زده شدم: «۳ رأی موافق رفتنم به خانه سالمندان بودند! » متاسفانه آن روز قرص های آلزایمرم را نخورده بودم!

چرا وقتی عصبانی هستیم داد می زنیم؟


استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟

چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را ازدست می‌دهیم.

استاد پرسید: اینکه آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟

چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.

سرانجام استاد چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند.

هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها بایدصدای شان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟

آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است .

استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟

آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.

سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد....
امیدوارم روزی رسد که تمامی انسان ها قلب هایشان به یکدیگر نزدیک شود.
 
آن دم که علی به صلب آدم دم شد     آدم به حریم کبریا محرم شد
 
آدم به کجا و این همه جاه و جلال       از مرتبه ی پسر ، پدر آدم شد
 
 
یکی از روزهای بزرگ خدا، یک کاروان بزرگ به رهبری یک فرستاده ی بزرگ ، بازگشته از انجام یک فریضه ی بزرگ به یک صحرای بزرگ رسیدند.
 
دستور توقف همانجا صادر شد و گفته شد آنهایی که پیش افتادند برگردند و نرسیده ها هم از راه برسند .
 
چهار ره یافته مخلص و شیفته ی مقام نبوت و ولایت ، زیر چند درخت کهنسال کنار برکه را جارو زدند و از جهاز شتران منبری ساختند و در فاصله ی بین درختان سایبانی آویختند .
 
ولوله ای در بین جمعیت افتاده که چه خبره ؟ چه اتفاقی افتاده ؟ این چه امری است که ابلاغش با رسالت برابری می کند ؟ این چه فرمانی است که لازمه ی ابلاغش تضمین جان پیامبر است ؟ این چه کامی ایست که بدون آن دین احمد ناقص می ماند ؟
 
آخه وقتی فرشته ی وحی بر وجود مبارک پیامبر فرود آمد و اینگونه گفت : ای رسول ما رسالتت به اکمال نرسد مگر با ابلاغ پیام ولایت پسر ابوطالب ! حضرت در پاسخ فرمودند : که خدایا مرا از این ماموریت معاف دار، چرا که از کمی پرهیزگاران و زیادی منافقان می هراسم !! مبادا نگذارند آنچه را که باید به مردم برسانم ...
 
اینجا بود که خداوند فرمود : "والله یعصمک من الناس"
 
 
خلاصه، فرستاده ی بزرگ دستور داد تا همگان جلوی منبر اجتماع کرده و نماز را به پا داشته و بعد از نماز انتظار به پایان رسید و چشمان دوخته به پیامبرشان و همگان منتظر گفتار آسمانیش ،تمام وجودشان شعله ور از مهر او .
 
سرانجام امر الهی از زبان برگزیده اش تحقق یافت که :
 
 
زقبله آمدگان، قبله در قبال من است              قبول حج به خدا خود در اقثال من است
 
من آنچه شرط بلاغ است فاش می گویم            که جان دعوت این سالیان من است
 
علی تمام من است و منم تمام علی                 علی خلاصه و آیینه ی خصال من است
 
قسم به سر نبوت ،قسم به سر ولا                     منم مثال علی وعلی مثال من است
 
 
پیامبر این گونه علی –علیه السلام- را معرفی کردند همان طوری که بارها و بارها معرفی می کردند .
 
فرمایشاتشان را ادامه دادند : که ای گروه مردمان ،صراط مستقیمی که در سوره ی حمد می خوانید ، امام مبینی است که در سوره ی یاسین می خوانید،علی است، به خدا قسم سوره ی عصر درباره علی –علیه السلام – نازل شده،  خداوند در سوره ی هل اتی شهادت به بهشت نداده مگر برای علی...
 
جنب الهی که خدا در کتاب عزیزش ذکر کرده درباره ی کسی است که با او مخالفت کند.
 
خلاصه هیچ آیه ی وحی در قرآن نیست مگر درباره ی علی.
 
حضرت بیش از 200 فضیلت از فضایل علی –علیه السلام- را برشمردند.
 
پیامبر فرمودند : مردم شنیدید، نه تنها شنیدید که با زبان اقرار کردند و به قلبشان پذیرفتند و با دستشان بیعت کردند بعد هم خیلی ها به وادی فراموشی سپردند!!
 
ولی ما امروز آمده ایم که بگوییم ما سقیفه ای نیستیم ،صحیفه ای هم نیستیم
 
اومدیم بگیم اگر تو آخرین حج پیامبر همسفر وجود مبارکش نبودیم ، اگر صحنه ی پر شور غدیر را نظاره گر نبودیم ، اگر از برکه ی غدیر آب ننوشیدیم و از آن آب وضو نساختیم و در کنار آن برگزیدگان نماز نگذاردیم . اگر نبودیم که به حضرتش با عنوان امیرالمومنین تبریک بگوییم اگر نبودیم تا احساسمان را همچون حسان ابن ثابت در قالب شعر بیان کنیم اگر نبودیم تا معجزه ی الهی آن روز را که همچون سنگی بر سر حارث فرود آمد ببینیم ولی از لابه لای دست نوشته ها و آثار جاودانی که نسل به نسل دست به دست گشته تا به ما رسیده نوای گرم پیامبر را می شنویم که آن روز در حضور جمعیت 000/120 نفری غدیر فرمودند :
 
" فلیبلغ الحاضر الغائب و الوالد الولد الی یوم القیام "
 
" پس این پیام را حاضران به غائبان و پدران به فرزندانشان برسانند تا روز قیامت "
 

سلام .آقای راضی

نظرتون راجع مورد زیر چیه؟  

زن جوان وقتی پس از ماهها آزار واذیت توسط جن ها ناچارشد تن به خواسته های آنها بدهدو با چشمانی اشکبار در دادگاه کرج حاضر شد. این زن و شوهر جوان پس از چند سال زندگی برای اینکه زن جوان از شکنجه ها و آزار واذیت جن ها نجات یابد طلاق گرفت . 21 تیر ماه سال 1383 زن وشوهر جوانی در شعبه 17 دادگاه خانواده کرج حاضر شدند و درخواست شان را برای طلاق توافقی به قاضی اکبر طالبی اعلام کردند . شوهر 33 ساله این زن به قاضی گفت : من وهمسرم از اول زندگی مان تا حالا با هم هیچ مشکلی نداشتیم ولی حالا با وجود داشتن دو دختر 10 و2 ساله به خاطر مشکلاتی که همسرم به آن مبتلا شده
است ناچار شده ایم که از هم جدا شویم. مرد در ادامه حرفهایش گفت : هر شب جن ها به سراغ زنم می آیند واو را به شدت آزار واذیت می کنند من دیگر نمی توانم زنم را در این شرایط ببینم . زن جوان به قاضی گفت : 13 ساله بودم که در یک محضر در کرج مرا به عقد همسرم که 9 سال از من بزرگتر بود در اوردند . درست یک هفته بعد از عقدمان بود که خواب های عجیبی را دیدم .در عالم کودکی بودم و معنای خواب ها را نمی فهمیدم ولی اولین خوابم را هرگز فراموش نمی کنم . آن شب در عالم رویا دیدم که چهار گربه سیاه و یک گربه سفید در خانه مان آمده اند. گربه های سیاه مرا به شدت کتک می زدند ولی
گربه سفید طرفداری مرا می کرد و از آنان خواست که کاری به من نداشته باشند از خواب که بیدار شدم متوجه خراش ها و زخمهایی روی بدنم شدم که به آرامی از ان خون بیرون می زد . دیگر ترس مرا برداشته بود حتی روزها وقتی جلوی آینه می رفتم گربه ها را درچشمانم می دیدم . از آن شب به بعد جنگ وجدال های من با چند گربه ادامه پیدا کرد . ( جنها در عالم انسانها و در کوچه و بازار ، معمولا به شکل گربه سانان ظاهر میشوند . البته به هر شکل دیگری هم که بخواهند،متوانند ظاهر بشوند ) در این مورد ابتدا با هیچ کس حرفی نزدم وتنها خانواده من و خانواده او جای زخمها را می دیدند
دوران عقد 9 ماه طول کشید چون این شکنجه ها ادامه داشت خانواده ام مرا نزد یک دعانویس در ماهدشت کرج بردند او در کاسه آبی دعا خواند و بعد کاسه را کنار گذاشت به آینه نگاه کردم گربه ها را دیدم آن مرد دعانویس دست وپای گربه ها را با زنجیر بسته بود بعد از آن به من گفت باید چله نشینی کنی وتا چهل روز از چیزهایی که از حیوانات تولید شده استفاده نکنی تا چند روز غذا رشته پلو و عدس پلو می خوردم و این مساله و دستوراتی را که او داده بود رعایت کردم اما روزهای بعد پدر شوهرم که خسته شده بود اجازه نداد که این کار را ادامه بدهم . بعد از جشن عروسی ما، آن گربه ها
رفتند .جای دیگر یک گربه سیاه با دوغول بیابانی که پشت سر او حالت بادی گارد داشتند سراغم آمدند . غولها مرا می گرفتند و گربه سیاه مرا می زد . من با این گربه 5 سال جنگیدم تا اینکه یکی از بستگانم ما را راهنمایی کرد تا مشهد نزد دعانویسی برویم. دعانویس مشهدی از ما زعفران - نبات -پارچه و کوزه آب ندیده خواست. او به کوزه چاقو می زد زمانیکه ما از خانه او خارج می شدیم ناگهان کوزه را پشت سرم شکاند و من ترسیدم .او گفت جن ها را از بین برده است . همان شب گربه بزرگ سیاه در حالیکه چوبی در دست داشت به همراه 13 گربه کوچک سراغم آمدند و مرا به شدت کتک زدند حال یک
گربه تبدیل به 14 گربه شده بود .باز بستگان مرا راهنمایی کردند سراغ دعانویس های دیگری برویم. در قزوین پیر مردی با ریش های بلند. در چالوس پیر مردی .در روستای خاتون لر. در تهران و.... حتی 40 هزارتومن پول دادیم و دعا نویسی از اطراف اراک به منزلمان آوردیم و 250 هزار تومن از ما دستمزد خواست اما او که رفت همان شب باز من کتک خوردم. در این 12 سال 10-15 میلیون تومن خرج کردیم اما فایده ای نداشت. حتی در بیمارستان نزد چند روانپزشک رفتیم ولی کاری از دستشان بر نیامد. چاقو قیچی سنجاق هرچه بالا سرم گذاشتم نتیجه نداشت. حتی دعا گرفتم. جن ها کیف دعا را برداشتند و چند
روز بعد کیف خالی را در گردن دخترم انداختند . گربه سیاه به اندازه یک میز تلویزیون بود او روی دو پا راه می رفت بینی بزرگ قرمز و گوشهای تیز و چشمان براقی داشت و مثل آدم حرف می زد اما گربه های کوچک چهار پا بودند و جیغ می کشیدند.از زندگی با شوهرم راضی بودم و همدیگر را بسیار دوست داشتیم . اما جن ها از من می خواستند که از همسرم جداشوم .اوایل فقط شب ها آنها را می دیدم اما کم کم روزها هم وارد زندگی ام می شدند . گربه بزرگ مرا بسیار دوست داشت وبا من حرف می زد به من می گفت از شوهرت طلاق بگیر او شیطان وبد دهن است به تو خیانت می کند . شبها که شوهرم می خوابید
آنها مرا بالای سر شوهرم می بردند به من می گفتند اگر با ما باشی و از همسرت جدا شوی ارباب ما میشوی اما اگر جدا نشوی کتک خوردنها ادامه دارد . آنها دو راه پیش پایم گذاشتند به من گفتند نزد دعانویس نرو فایده ای ندارد فقط یا از همسرت جدا شو و یا با ما بیا . آنها شب ها مرا بیرون می بردند وقتی با آنها بودم پشتم قرص بود و از تاریکی نمی ترسیدم چون از من حمایت می کردند . آنها مرا به عروسی هایشان می بردند فضای عروسی هایشان سالنی تمیز شفاف و مرتب بود در عروسی هایشان همه نوع میوه بود در عروسی ها گربه بزرگ یک سر میز می نشست ومن سر دیگر میز و پذیرایی آنچنانی
از میهمانان می شد آنها به من طلا و جواهرات می دادند . در حالیکه ساز ودهل نمی زدند اما صدای آن به گوش می رسید در میهمانی ها همه چیز می خوردم و خوش می گذشت اما وقتی پای حرف می رسید آنها مرا به شدت کتک می زدند فضایی که مرا در آن کتک می زدند با فضای عروسی شان زمین تا اسمان فرق داشت . محله ای قدیمی مثل ارگ بم با اتاق های کوچک در فضایی مه آلود و کثیف که معلوم نبود کجاست در آن فضا فقط گربه بزرگ روی صندلی می نشست و گربه های کوچک همه روی زمین روی کول هم سوار بودند بیشتر ساعاتی که مرا کتک می زدند 3 صبح بودحدود 2 ساعت مرا می زدند اما این دو ساعت برای
شوهرم شاید 20 ثانیه می گذشت او با صدای ناله های من بیدار می شد و می دید از زخم ها خون بیرون می زند . زخمها رابا بتادین ضد عفونی می کردم وقتی گربه بزرگ مرا می زدجای زخمها عمیق بود اما تعداد زخمها کمتر بود . گاهی که او نمی زد وبه گربه های کوچک دستور می داد آنها خراشهای زیادی به شکل 7 را روی تنم وارد می کردند حتی صورت مرا با این خراشها شطرنجی می کردند حتی گاهی شبها مرا تا صبح می زدند . شبهایی که قرار بود کتک بخورم کسل می شدم و می فهمیدم می خواهند مرا بزنند. آن ها سه سال مدام به من می گفتند باید از شوهرت طلاق بگیری . در حالیکه دختر بزرگم 7 ساله بود
من دوباره باردار شدم . آن ها بقدری عصبانی بودن که مرا تا حد بیهوشی کتک زدند.در 9 ماه بارداری بارها آنها به من حمله می کردند تا بچه را از شکمم بیرون بکشند واو را از بین ببرند شبها همسرم بالای سرم می نشست تا آنها مرا کتک نزنند اما او فقط پنجه هایی که به بدنم کشیده می شد را می دید وکاری نمی توانست بکند . زمانی که منزل مادرم می آمدم جن ها با من کاری نداشتند و سراغم نمی آمدند اما به محض آنکه پا در خانه شوهرم میگذاشتم آنها اذیت وآزار را شروع می کردند . یک شب پدر شوهرم گفت تا صبح با قمه بالای سرت می نشینم و هر چند وقت قمه را از بالای سرت رد میکنم تا
آنها کشته شوند. نزدیکیهای صبح پدر شوهرم چند لحظه چرت زد که با صدای فریاد من بیدار شد ودید بدن من به شدت زخمی و خون آلود است . پدر شوهرم سر این قضیه 4 ماه مارا به همراه اثاثیه مان به منزل خودش برد اما شب که خوابیده بود آنها سراغش آمده و گفته بودند عروست کجاست و او گفته بود در ان اتاق با دخترم خوابیده است. صبح که از خواب بیدار شدم دیدیم صورتم خون آلود است . دیگر کمتر کسی به منزل ما رفت وآمد داشت . یکبار برادرم آمد به منزلمان و دید دخترم مشقهایش را می نویسد ومن حمام هستم اما صدایی از حمام نمی آید بعد از 20 دقیقه که در را باز کرد می بیند من در حمام
زیر دوش غرق در خونم .یکبار به دستشوئی رفته بودم و تا 3 ساعت بیرون نیامدم. خواهرانم که نگران بودند در را بازکرده و دیدند تمام بدنم چنگ خورده و جای خراش است . گربه بزرگ دوپا علاقه زیادی به من داشت او فقط فردای من را به من می گفت او در مورد من بسیار تعصب داشت و اگر کسی به من توهین می کرد او می گفت تو چیزی نگو تلافی اش را سرش در می آورم . همیشه همه می گفتند آه و نفرین تو می گیرد . من کاره ای نبودم فقط حمایت و تعصب جن ها بود بیشتر اوقات می فهمیدم بیرون چه اتفاقی می افتد حتی خیلی وقتها که قرار بود جایی دعوایی شود من خودم را قبل از آن میرساندم تا جلوی
دعوا را بگیرم . همه به من میگفتند اگر از آنها جواهرات بخواهی برایت می آورند .یکبار از آنها خواستم آنها یک انگشتر بزرگ مروارید که حدود 30 نگین اطراف آن بود برایم اوردند اما گفتند تا یک هفته به کسی نگو و بعد آشکارا دستت کن اما شوهرم آنرا در جیبش گذاشت وبه همه نشان داد .جن ها آمدند آنرا بردندوبه من گفتند لیاقت نداری . دیگر کم کم نیرویی مرا به خارج از خانه هدایت می کرد و بی هوا بیرون از منزل می رفتم اما نمی دانستم کجا بروم . این اواخر به مدت سه ماه زنی جوان و بسیار زیبا با موهای بلند و طلایی رنگ در حالیکه چکمه ای تا روی زانوهایش می پوشید از اوپن
آشپزخانه وارد منزلمان می شد .دختر کوچکم او را دیده و ترسیده بود. روی چکمه هایش از پونز پوشیده شده بود او روزها به خانه ما می امد و بسیار کم حرف می زد و زیبایی و قدرت این زن حیرت اور بود او بدون انکه چیزی بگویم ذهن مرا می خواند و کارها را انجام می داد حتی دکور منزل را تغییر می داد و لباسهای او مانند لباسهای من بود اگر من در منزل روسری به سر داشتم اوهم روسری به سر داشت. او در منزل همه کارها را می کرد اما وارد آشپزخانه نمی شد و چیزی نمی خورد .یکبار برای من گوشت قربانی آورد . تا اینکه همسرم به خانه برگشت و از تغییر دکوراسیون اتاق خواب ناراحت شد
و آن را مانند اولش کرد. زن چکمه پوش دیگر سراغم نیامد ولی گربه بزرگ گفت همسرت تاوان کارش را می دهد و همسرم به زندان افتاد. این روزهای آخر سه زن ویک مرد به سراغم آمدند و در اتاق پرستاری مرا اذیت می کردند یکی از زن ها شبیه من بود آزار آنها که تمام می شد گربه ها می آمدند . از شوهرم خواستم که از هم جدا شویم دیگر توان مبارزه با آنها را نداشتم روز ها در حین جمع وجور کردن خانه ناگهان بویی حس کردم بویی عجیب بود می فهمیدم الان سراغم می آیند و مرا به قلعه می برند و کتک می زنند. ناگهان بیهوش می شدم گاهی تا 48 ساعت منگ بودم راه میرفتم و غذای زیادی می خوردم
اما خودم چیزی نمی فهمیدم. صبح روز بعد زوجین در دادگاه حضور یافتند روی صورت زن جوان زخم عمیق سه چنگال با فاصله ای بیشتر از دست انسان وجود داشت و صورت و دست های زن خون آلود بود . در 10 مرداد حکم طلاق صادر شد. زن جوان گفت جن ها دیشب آمدند ولی دیگر مرا نمی زدند آنها خوشحال بودند و گفتند اقدام خوبی کردی آن را ادامه بده این زن جوان گفت : رای طلاق را دوماه بالای کمد گذاشتم و اجرا نکردیم آن ها شب سراغ من آمدند ومرا وحشتناک کتک زدند طوریکه روی بدنم خط ونشان کشیدند. با همسرم قرار گذاشتیم ساعت 19 عصر روز بعد برای اجرای حکم طلاق به دفترخانه برویم و
حضانت دو دختر م به همسرم سپرده شد . ساعت 17 آنروز قبل از مراجعه به محضر همسرم مرا نزد دعانویسی برد. مرد دعانویس به همسرم گفت : اگر زنت را طلاق بدهی جن ها او را می برند و از ما 10 روز مهلت خواست تا جن ها را مهار کند. خانواده ام گفتند تو که 12 سال صبر کردی این 10 روز را هم صبر کن اما در این ده روز کتک ها شدیدتر بود طوری که جای زخمها گوشت اضافه می آورد حتی سقف دهانم را زخم کرده بودند و موهای سرم را کنده بودند . چند بار مرا که کتک می زدند دختر کوچکم برای طرفداری به سمت من دوید اما آنها دخترم را زدند.پس از اجرای حکم طلاق جن ها خوشحال بودند بعد از آن چند
بار به منزل همسرم رفتم تا کارهایش را انجام دهم و خانه اش را مرتب کنم اما جن ها با عصبانیت سراغم آمدند و دندان قروچه می کردند . بعد از طلاق که به خانه پدرم به همراه دو دخترم برگشتم دیگر آنها سراغم نمی آیند ومرا نمی زنند. تا چند وقت احساس دلتنگی به آنها دارم اگر بخواهم می توانم آنها را ببینم .


پاسخ:
از نظر من که خرافاته و اینها زائیده ی توهم این خانم هست
در اوزاکای ژاپن، شیرینی‌سرای بسیار مشهوری بود. شهرت او به خاطر شیرینی‌های خوشمزه‌ای بود که می‌پخت.
مشتری‌های بسیار ثروتمندی به این مغازه می‌آمدند، چون قیمت شیرینی‌ها بسیار گران بود.
صاحب فروشگاه همیشه در همان عقب مغازه بود و هیچ وقت برای خوش‌آمد مشتری‌ها به این طرف نمی‌آمد. مهم نبود که مشتری چقدر ثروتمند است.
یک روز مرد فقیری با لباس‌های مندرس و موهای ژولیده وارد فروشگاه شد و عمداً نزدیک پیش‌خوان آمد.
قبل از آن‌که مرد فقیر به پیشخوان برسد، صاحب فروشگاه از پشت مغازه بیرون پرید و فروشندگان را به کناری کشید و با تواضع فراوان به آن مرد فقیر خوش‌آمد گفت و با صبوری تمام منتظر شد تا آن مرد جیب‌هایش را بگردد تا پولی برای یک تکه شیرینی بیابد!
صاحب فروشگاه خیلی مؤدبانه شیرینی را در دست‌های مرد فقیر قرار داد و هنگامی که او فروشگاه را ترک می‌کرد، صاحب فروشگاه همچنان تعظیم می‌کرد.
وقتی مشتری فقیر رفت، فروشندگان نتوانستند مقاومت کنند و پرسیدند که در حالی که برای مشتری‌های ثروتمند از جای خود بلند نمی‌شوید، چرا برای مردی فقیر شخصاً به خدمت حاضر شدید.
صاحب مغازه در پاسخ گفت: مرد فقیر همه‌ی پولی را که داشت برای یک تکه شیرینی داد و واقعاً به ما افتخار داد.
این شیرینی برای او واقعاً لذیذ بود.
شیرینی ما به نظر ثروتمندان خوب است، اما نه آنقدر که برای مرد فقیر، خوب و باارزش است.

ماجرای کشاورز و زنش

مرد کشاورزی یک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در موردچیزی شکایت میکرد. تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش درمزرعه شخم میزدیک روز، وقتی که همسرش برایش ناهار آورد، کشاورز قاطرپیر را به زیر سایه ای راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد. بلافاصلههمسر نق نقو مثل همیشه شکایت را آغاز کرد. ناگهان قاطر پیر با هر دو پای.عقبی لگدی به پشت سر زن زد و زن نق نقو در دم کشته شد در مراسم تشییع جنازه ، کشیش متوجه چیز عجیبی شد. هر وقت یک زن عزادار برای تسلیت گویی به مرد کشاورز نزدیک میشد، مرد گوش میداد و بنشانه تصدیق سرخود را بالا و پایین میکرد، اما هنگامی که یک مرد عزادار به او نزدیکمیشد، او بعد از یک دقیقه گوش کردن سر خود را بنشانه مخالفت تکان میداد.:پس از مراسم تدفین، کشیش از کشاورز قضیه را پرسید. کشاورز گفت:خوب، این زنان می آمدند چیز خوبی در مورد همسر من میگفتند، که چقدر خوببود، یا چه قدر خوشگل یا خوش لباس بود، بنابراین من هم تصدیق میکردم.کشیش پرسید، پس مردها چه میگفتند؟ کشاورز گفت: آنها می خواستند?بدانند که آیا قاطر را حاضرم بفروشم یا نه 

بـــــــچاپ و چاپیـــــــده.

 

توی دنیـــــــا دو طبقه مردم هستند: بـــــــچاپ و چاپیـــــــده.


اگر نمیخواهی جزو چاپیده ها باشی، سعی کن که دیگران را بچاپی.سواد زیادی لازم نیست،

آدم را دیوانه می کنه و از زندگی عقب می اندازه. فقط سر درس حساب و سیاق دقت بکن.

چهار عمل اصلی را که یاد گرفتی، کافیست، تا بتوانی حساب پول را نگهداری و کلاه سرت نره، فهمیدی؟

حساب مهمه! باید هر چه زودتر وارد زندگی شد. همینقدر روزنامه را توانستی بخوانی بسه.

باید کاسبی یاد بگیری. با مردم طرف بشی، از من میشنوی برو بند کفش تو سینی بگذار و بفروش،

خیلی بهتره تا بری کتاب جامع عباسی را یاد بگیری! سعی کن پررو باشی، نگذار فراموش بشی،

تا میتوانی عرض اندام بکن. حق خودت را بگیر. از فحش و تحقیر و رده نترس، حرف توی هوا پخش میشه.
هروقت ازین در بیرونت انداختند،از دردیگر با لبخندواردبشوفهمیدی؟ پررو، وقیح و بی سواد.

چون گاهی هم باید تظاهر به حماقت کرد تا کار بهتر درست بشه …….. نان را به نرخ روز باید خورد.
سعی کن با مقامات عالیه مربوط بشی، با هرکس وهرعقیده‌ای موافق باشی، تا بهتر قاپشان را بدزدی.
من می خواهم که تو مرد زندگی بار بیایی و محتاج خلق نشی. کتاب و درس و اینها دوتا پول نمی ارزه!

خیال کن تو سر گردنه داری زندگی می‌کنی: اگر غفلت کردی تو را می چاپند.

فقط چند تا اصطلاح خارجی و چندتا کلمه قلنبه یاد بگیر، همین بسه. آسوده باش!

من همه ی این وزرا و وکلا را درس میدم.

چیزیکه مهمه باید نشان داد که دزد زبر دستی هستی که به آسانی مچت واز نمیشه و جزو جرگه ی آنهایی و سازش می کنی.

باید اطمینان آنها را جلب کرد تا ترا از خودشان بدانند. مــــــــــــــا توی ســــــــــــــرگردنه داریم زنــــــــــــــدگی میکنیم…!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">