شبستر از زاویه ای دیگر (SHABESTAR)

قبول مسئولیت نوشته ها کافی نیست. اهل قلم در قبال تمام چیزهایی که باید می نوشتند ، اما به هر دلیل ننوشته اند نیز مسئولند

شبستر از زاویه ای دیگر (SHABESTAR)

قبول مسئولیت نوشته ها کافی نیست. اهل قلم در قبال تمام چیزهایی که باید می نوشتند ، اما به هر دلیل ننوشته اند نیز مسئولند

شبستر از زاویه ای دیگر (SHABESTAR)

این وبلاگ کاملا شخصی بوده و وابستگی به هیچ حزب - گروه - ارگان - NGO - نهاد دولتی یا خصوصی و یا تشکلهای سیاسی و اجتماعی ندارد. وامدار هیچ جریان سیاسی و غیر سیاسی نبوده و مسئولیت مطالب نوشته شده را بعهده میگیرد . چنانچه فردی به عنوان یا محتوای مطلبی اعتراض داشته باشد ، نویسنده متعهد است اعتراض وی را (چنانچه خلاف ادب و عرف و هنجارهای جامعه نباشد) در ذیل همان مطلب درج نماید .

آخرین نظرات

سلام

نوشته ی امروزم کمی متفاوت است . شاید تلخ باشد اما حرف دل است . هر وقت صحبت جنگ می شود ، عده ای کلمات را متفاوت تر از همه می شنوند . هفته ی دفاع مقدس ، برای بعضی ها هفته ی پر کاری است . باید مراسم برگزار کنند و نمایشگاه بزنند و بر در و دیوار پلاکارد و بنر بچسبانند و این هفته را گرامی بدارند !

بعضی ها هم باید از این هفته حداکثر استفاده را ببرند و سخنرانی ها بکنند و جلسه ها تشکیل بدهند و صد البته حق جلسه هم بگیرند ....

شاید برای مردم عادی هم جالب باشد، نمایشگاهی بر پا می شود و سرود حماسی پخش می شود و چند تا گونی روی هم چیده می شود و کارمندان محترم ادارات هم چند روز چفیه بر گردن می آویزند و عرق مبارک را با آن از سر و صورت می زدایند ... اما چفیه برای من و بعضی ها معنایش ورای عرق گیر است .....


توضیح دادنش کار مشکلی است . توضیح نارنجک ضامن کشیده را در دست نگه داشتن برای نسلی  که آیفون 5 در دست دارد آسان نیست . توضیح دادن صدای تیر مستقیم تانک برای نسلی که این صدا ها را در گیم های اینترنتی تجربه میکند و همیشه هم برنده می شود ساده نیست . توضیح دادن تکه تکه شدن همسنگر انسان در مقابل دیدگانش ، در قالب کلمات نمی گنجد.... اما ....

من می نویسم . بیاد همسنگرانم . به یاد هم درسهایم . به یاد آنانی که پرواز روحشان را به چشم دیدم . به یاد آنانی که آوردن استخوانهایشان نیز بعد از سی سال ، روح لطیف خیلی ها را آزرده میکند .

می نویسم و با افتخار می گویم : برادرانم ، شکستن قامت شما شاید باعث راستی گردن خیلی ها شده است.... اما کمر میهن از شکستن استخوان شماست که پا بر جاست .

شاید من و امثال من امروز در کنج عزلت ، آشیانه ی تنهایی را برگزیده ایم . اما غریو آخر شما در ذهن ما شروع عشق بود ... تا ابد یاد ما میزبان حضور مردانه شماست ... . می نویسم و تقدیم میکنم به روح آنانی که هنوز گرمی خونشان را بر دستانم کسی نتوانسته است سرد کند..

شاید به مذاق عده ای خوش نیاید و خاطر مبارک را مکدر کند . اما ....


آتش بس ، جنگ 8 ساله را متوقف کرد ..... شعله های خشم از برون به درون خزید تا به تعبیر پیر مرادمان ، این کینه ی مقدس ، در سینه ها ذخیره شود.

اما .......

پرونده ی این جنگ چگونه بود ؟

عده ای در صف شهیدان جای گرفتند ، عده ای اسیر ، مجروح ، معلول ، مفقود الاثر شدند . عده ای داغ پرستو های مهاجر و خونین بال را به دل گرفتند . عده ای بی تفاوت و بی درد به زندگی پرداختند . عده ای اسماعیل وار به مسلخ عشق رفتند اما قربانی نشدند.

در این میان از سه گروه بیشتر باید سخن گفت . از شهیدان ، از امت شهید پرور و از ما ......


از ما که در قنوت نماز عشق در انتظار ماندیم و این نماز خونین را با سلام شهادت به پایان نبردیم .....


هشت سال گذشت ......


کربلایی بود ، نه نیمروز ، بلکه 95 ماه . عاشورایی بود ، نه یک روز ، بلکه 2887 روز .....


هشت سال درهای جهاد و شهادت که به بهشت گشوده می شد به روی ما باز بود .... از سردشت تا فاو ....


ولی .......


دریغا که ما بهشتی نشدیم. اما بسیاری از یاران ، همدمان ، همنفسان ، همسنگران ، همکاران ، همسایگان ، همکلاسی ها ، همدل و همزبان ها رفتند ....


رفتند که ماندند ... آری ماندند چو رفتند چون رفتنشان عین ماندن بود .


هشت سال باران و "فوز عظیم" مدام می بارید و ما تنی به آن نسپردیم و جانی را در زلال آن نشستیم. گوشه ای به تماشا ایستادیم یا به تمنا نشستیم ، هیهات ......،


هشت سال نسیم رحمت می وزید و ما از بیغوله ی "خودی " و "لاک نفس" بیرون نیامدیم تا سینه را از آن نسیم حیات بخش و جان پرور بیا کنیم.....هشت سال مائده ی رزق خدا گسترده بود و ما بر سر آن سفره ننشستیم و لقمه ای از آن برنگرفتیم.... هشت سال ساقی جان در بزم حضور ، جام شهادت می گرداند و ما جرعه ای از آن باده ننوشیدیم و از شهد شهادت نچشیدیم ....


هشت سال خورشید پر فروغ ایمان و جهاد می تابید ، بر همه جا و همه کس. و ما نخواستیم که وجود یخ کرده و سرد و افسرده ی خود را در برابر تابش آن روی بند شهادت پهن کنیم تا پاکتر و تمیز تر و روشن تر شویم ......


هشت سال دفتر عاشورائیان گسترده بود و ما لبیک سرخی به ندای سبز حسین نگفتیم و از کنار منای کربلا بی تفاوت گذشتیم  و به کوفه ی بیوفایی و بصره ی بی بصری رفتیم.....


هشت سال در بازار "سودای ایثار " ، خداوند مشتری جان ها و مال هایمان بود و ما متاعی به این خریدار نفروختیم ، با اینکه کالای جانمان هم عاریتی از خود او بود ... می خواست متاع جان را به خود او بفروشیم و بهشت بگیریم...که نکردیم و حاضر به معامله نشدیم و زیان بردیم و حسرت آوردیم ..... و این بازار نقد جان تعطیل شد ....


هشت سال کاروان شهادت در سفر بود و ما رهتوشه ای برای همسفری در این راه شوق بر نداشتیم و کاروان رفت و ما بر جا ماندیم .....و حالا گرد این قافله را می بینیم


هشت سال ندای "الرحیل" شنیدیم که دعوت به کوچ از این خاکدان و عروج به دیار آشنای دوست بود و رهایی از "تن" ها و " من " ها ! ......اما همواره در بامداد های این ندای رحیل به خواب نوشین فرو رفتیم .....


شاید برخی شادی ها کردند که جنگ به پایان رسید و ما به سلامت از این صحنه ی خون و آتش رستیم ! اما مگر جا ماندن از کاروانی که به سوی نو و ابدیت و خدا و بهشت می رفت خوشحالی دارد؟


امام عاشقان در پیامش فرمود "بدا به حال آنانی که در این قافله نبودند ...بدا به حال آنانی که از کنار این معرکه ی بزرگ جنگ و شهادت و امتحان عظیم الهی تا به حال ساکت و بی تفاوت و یا انتقاد کننده و پرخاشگر گذشتند"...


این حال ما بود و اما شهیدان ......


می دانستند که متاع جان را در کدام بازار و به کدام مشتری باید فروخت .... فروختند و در این سودا سود بردند .... می دانستند که لبیک گفتن به ندای یاری طلبی حسین زمان ، آنان را چون علی اکبر و قاسم و حبیب ابن مظاهر جاودانه می کند .... پاسخی خونین به آن ندای سرخ گفتند و ماندگار شدند.


می دانستند که حیات ابدی از گرمای خورشید شهادت است ، خود را در معرض تابش آن نهادند و حرارت عشق و شوق را لمس کردند و شکفتند و پر گشودند .....


می دانستند که نشستن در بزم حضور و بر مائده ی شهادت حیات جاوید است و رزق خدایی را بر متاع دنیوی ترجیح دادند.


می دانستند که سرمستی از می وصال بسی لذت بخش تر است ، سرخوش آن می ناب گشتند و جرعه نوش آن کوثر شدند ....


می دانستند که ماندن در لاک "نفس" ، پوسیدن و تباه شدن را در پی دارد، قفس را شکستند و در فضای رحمت الهی همچون جعفر طیار بال گشودند ...


می دانستند که زمزم شهادت ، پاک کننده ی دل و جان است و کوثر جانبازی ، گواراتر از شهد و شراب.....


می دانستند که دری که به بهشت گشوده نشود معلوم است رو به کجاست ......


به هوای کوی جانان پر کشیدند و از صفای جان تا مروه ی مراد را با پای سر دویدند و چون نوای دل را از نینوای دوست شنیدند به سوی او بی صبرانه بال گشودند و از در بهشت ، تا باز بود وارد شدند تا حسرت ماندن پشت درهای بسته را یک عمر بر دوش جان نکشند ...


می دانستند که بازماندگان پس از عاشورا ، چهارده قرن "یا لیتنا کنا معکم" گفتند تا این آرزو بر آورده شد و عاشورای دیگری در کربلای ایران پدید آمد و اگر باز هم در میدان حق و پیش روی حسین زمان به درنگ بنشینند و به تماشا بایستند ، کربلای دیگری معلوم نیست کی پدید آید ...گرچه کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا ... اما صحنه ی جهاد و درگیری به این عاشورا ها عینیت می بخشد و آنان چون کربلایی بودند رفتند و به عاشورائیان پیوستند ....


از دل نه ، ولی ز دیده یاران رفتند ....


مردانه ، شب گلوله باران رفتند .....


ای دیده ، کجایی که تماشا بکنی ...


از جبهه ی دل ، دل نگاران رفتند .....



۹۲/۰۶/۲۹

نظرات  (۴)

جناب راضی واقعا  عالی تر از عالی بود .درست من وامثال من اگه بودیم تو مدارس  بودیم که تنها خاطره ی که در ذهنمان مانده صدای وحشتناک اژیرخطر است با پناهگاهایی که داشتیم  ویاصدای هواپیماهای غول پیکر دشمن تو گوشمان هست که ما رو به زمان جنگ می برد.ولی شما دلاور مردان که به عینه شاهد وحاضر تو خط مقدم وسنگرهایی که عبارت از چند گونی ماسه بودند نظاره گر تمام لحظات چه شهید شدن هم رزمتان باشه وچه اسیر شدن هم سنگرتان ویاچه نایل شدن یاران باوفایتان  به درجه ی جانبازی  که درجه ورتبه ی حضرت ابوالفضل العباس می باشد از نزدیک همه رو لمس وحس کردید . تبریک به همه ی هستن ها ونیستن ها وزنده یادها.
جناب راضی واقعا  عالی تر از عالی بود .درست من وامثال من اگه بودیم تو مدارس  بودیم که تنها خاطره ی که در ذهنمان مانده صدای وحشتناک اژیرخطر است با پناهگاهایی که داشتیم  ویاصدای هواپیماهای غول پیکر دشمن تو گوشمان هست که ما رو به زمان جنگ می برد.ولی شما دلاور مردان که به عینه شاهد وحاضر تو خط مقدم وسنگرهایی که عبارت از چند گونی ماسه بودند نظاره گر تمام لحظات چه شهید شدن هم رزمتان باشه وچه اسیر شدن هم سنگرتان ویاچه نایل شدن یاران باوفایتان  به درجه ی جانبازی  که درجه ورتبه ی حضرت ابوالفضل العباس می باشد از نزدیک همه رو لمس وحس کردید . تبریک به همه ی هستن ها ونیستن ها وزنده یادها.
واقعا عالی نوشتی
من وقتی میبینم بعضیا به خاطر چارتا چیز ساده دنیوی (سهمیه دانشگاه و امتیاز وام و ...) به شهدا و جانبازان گیر میدن دلم میگیره
ما هر چقدر هم به این جانبازان و بازماندگان شهدا برسیم باز هم کم هست (هر چند چیز خاصی هم بهشون نمیدن)
درست است که نرم نرمکی از این نارنجکهایتان به سمت کومه هم پرتاب گشته و فضا را غبارالود ساخته،اما دلیل نمیشود که عرض نکنم:
دست به قلم که دارید چرا  از خاطراتتان ویا حس فعلیتان به ان زمانها نمینویسید؟؟؟
حتی اگر کتاب هم ننوشتید در این وبلاگ اقدام کنید.
انتقاد هم بکنم که ابتدای نوشته ساده وروان دانشین واثرگذار بود.اما رفته رفته ارایه های ادبی بر اثرگذاری متن اثر منفی گذاشت ومتن در ارایه غرق شد بجای غرق شدن ارایه درمتن.ومتن پرتکلف شد.بیشتر شبیه مقاله شد تا دل نوشته.
سپاس بخاطر انکه هنوز هم بعضی یادها در بعضی یادها زنده اند.
یادتر نمایید.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">